تبليغاتX
مسجد و كليسا - mosque&church

 لطفا 3 امتياز ويژه دين اسلام را در مقايسه با دو دين يهود و مسيح ذكر بفرمائيد؟
لطفاً ضمن پاسخ منابعي را معرفي نماييد.

 در پاسخ به سؤال فوق به اين مطلب بايد توجه شود كه از ديدگاه قرآن فقط يك دين از سوي خداوند براي هدايت انسانها فرستاده شده است و اختلاف‌ها و تفاوت‌هايي كه با نام‌ها و اسامي گوناگون وجود دارد و مردم را به گروه‌هاي مختلف تقسيم مي‌كند، همگي ساخته هوي و هوس خود انسانها مي‌باشد.

چنان كه خداوند مي‌فرمايد: «انّ الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الّا من بعد ما جاءهم العلم بغياً بينهم و من يكفر بآيات الله فانّ الله سريع الحساب»؛ دين در نزد خدا، اسلام است و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شد، اختلافي در آن ايجاد نكردند مگر بعد از آگاهي و علم آن هم به خاطر ظلم و ستم در ميان خود و هر كس به آيات خدا كفر ورزد (خدا به حساب او مي‌رسد؛ زيرا) خداوند، سريع الحساب است.

از ديدگاه آيات و روايات اسلامي همه انبياء دين اسلام را تبليغ كرده‌اند. و به همين دليل وقتي مفضل از امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد دين حضرت ابراهيم، نوح، موسي، عيسي و... مي‌پرسد، امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «دين همه آنها اسلام بوده، نه غير آن و به آيات متعددي از جمله آيات 19 آل عمران، حج، 78؛ بقره، 128 و... اشاره فرمودند...» بنابراين از ديدگاه آيات قرآن و روايات ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ فقط يك دين وجود دارد و آن هم دين اسلام است و دين ديگري وجود ندارد تا با دين اسلام مقايسه شده و وجوه امتياز دين اسلام بر آنها بررسي شود.

اما اگر منظور از دين يهود و دين مسيح، ادياني باشد كه يهوديان و مسيحيان ساخته و آنها را به انبياء الهي نسبت مي‌دهند، غير از امتياز الهي بودن دين اسلام و غيرالهي بودن آن اديان امتيازات متعددي مي‌توان شمرد كه در ذيل به سه فرق و امتياز عمده اشاره مي‌شود:

امتياز اول: دين اسلام در بين اديان موجود و به خصوص در مقايسه با دين يهوديت و مسيحيت فعلي تنها ديني است كه توحيد واقعي را تبليغ مي‌كند و مردم را از شرك به خداوند متعال كه ظلم عظيم است، باز مي‌دارد. در حالي كه يهوديان و مسيحيان با بعضي از اعتقاداتي كه دارند از توحيد دور افتاده و در رديف مشركان درآمده‌اند. چنان كه خداوند مي فرمايد: «يهود گفتند: عُزير پسر خداست و نصاري گفتند: مسيح پسرخداست. اين سخني است كه با زبان خود مي‌گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مي‌يابند.» اين شرك كه در قرآن بدان اشاره شده، در سرتاسر كتاب‌هاي مقدس يهوديت و مسيحيت كنوني وجود دارد به عنوان مثال در اول انجيل يوحنا مي‌گويد: «در ازل پيش از آن كه چيزي پديد آيد «كلمه» وجود داشت و نزد خداوند بود، او همواره زنده بوده و خود او خداست.» و بدين ترتيب حضرت عيسي را يكي از خدايان و بلكه خود خدا معرفي مي‌كند. اين شرك در يهوديت نيز به صورت‌هاي مختلفي نمود پيدا كرده است. گاهي به صورت تجسيم ، گاهي به صورت تشبيه وگاهي به صورت انسان انگاري به گونه‌اي كه خدا را در شكل انساني معرفي مي‌كنند كه با حضرت يعقوب كشتي مي‌گيردو يا غافل از همه جا در باغ عدن قدم مي‌زند و به دنبال آدم و حوا مي‌گردد.

يهوديان و مسيحيان علاوه برتحريف توحيد ابلاغ شده از سوي انبياء در مسأله نبوت و معاد نيز دچار گمراهي شده‌اند و پيامبران را مردماني هوسران و گناه‌كار معرفي مي‌كنند و معاد را به صورتي غيرواقعي معرفي مي‌كنند. همين انحرافات در بعد اعتقادي و جهان‌بيني باعث شده است كه به جاي اين كه نور و هدايت‌گر و موجب نجات انسان باشد به عاملي براي گمراهي و رواج فسق و فجور به نام دين، تبديل شود.

امتياز دوم: قرآن از قول يهوديان و مسيحيان نقل مي‌كند كه آنها مي‌گويند: «يهودي يا مسيحي شويد تا هدايت يابيد.» و بعد سخن آنان را ردّ كرده تنها دين اسلام را كه دين حضرت ابراهيم و دين حنيف بوده است را موجب هدايت مي‌شمارد و مي‌فرمايد: «و قالوا كونوا هوداً او نصاري تهتدوا قل بل ملة ابراهيم حنيفاً و ما كان من المشركين: اهل كتاب گفتند: يهودي يا مسيحي شويد تا هدايت يابيد. بگو: بلكه از آيين خالص ابراهيم پيروي كنيد و او هرگز از مشركان نبود.» امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد اين آيه و در مورد معناي كلمه حنيف، مي‌فرمايد: «انّ الحنيفة هي الاسلام؛ حنيفيت همان اسلام است.» و در توضيح شريعت حضرت ابراهيم مي‌فرمايد: «شريعت حضرت ابراهيم توحيد و اخلاص و ... بود تا اين كه فرمود: ‌خداوند اضافه كرد در حنفيت، ختنه كردن، كوتاه كردن شارب، برداشتن موهاي زير بغل، گرفتن ناخن‌ها و برداشتن موهاي زايد بدن را و هم چنين امر كرد تا كعبه را بسازد و حج و مناسك را به پا دارد و همه اينها شريعت حضرت ابراهيم است.»

دين اسلام با داشتن احكام عملي چون نماز، روزه، زكات، خمس، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، و ... انسان را در حيات فردي و اجتماعي راهنمايي كرده و راه سعادت را به او نشان مي‌دهد. اين در حالي است كه يهوديت با تغيير احكام شريعت موسي ـ عليه السلام ـ و مسيحيت با ترك آن به نوعي اباحي‌گري دچار شده‌اند و پيروان دو دين نه تنها برنامه عملي براي هدايت و رستگاري انسان در حوزه فردي ندارند و تنها به برخي از سنت‌هاي برگرفته از بت‌پرستان و مشركان قبل از خود اكتفا مي كنند بلكه در حوزه اجتماع نيز برنامه‌اي براي اداره جامعه ندارند و در طول تاريخ سر در آستان مكاتب مختلف سياسي و فلسفي ساييده و «ايسم»‌هاي متعددي را تجربه كرده‌اند و در نهايت سكولاريسم را تنها راه نجات خود يافته و به صراحت خود را از ارائه برنامه‌اي براي اداره جامعه عاجز اعلام كرده‌اند.

امتياز سوم: پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قبل از وفات خويش دو عامل مهم را به جامعه اسلامي معرفي كردند كه حافظ دين اسلام هستند و در صورت پيروي مسلمانان از اين دو هرگز گمراه نخواهند شد. آن دو عامل چيزي جز ثقل اكبر يعني قرآن كريم و ثقل اصغر كه همان اهل بيت عصمت و طهارت باشد، نيست. آن حضرت در اين باره مي‌فرمايد: «من در ميان شما دو ثقل را باقي مي‌گذارم اگر به آن دو تمسك كنيد، گمراه نمي شويد: كتاب خداوند و عترت و اهل بيتم و اين دو از همديگر جدا نمي‌شوند تا در حوض بر من وارد شوند.»

همين دو عامل باعث شده است كه دين اسلام كه مكتب فروزان شيعه نماد كامل آن است از تحريف بازماند و مايه هدايت انسانها باشد؛ اما مسيحيت و يهوديت از اين دو عامل مهم يعني كتاب وحي كه مصون از تحريف باشد و هم چنين امامان و پيشوايان معصومي كه مفسر دين باشند، بي‌بهره هستند و همين امر باعث شده تا ديني كه از سوي حضرت موسي و عيسي تبليغ شده بود از بين برود.

خود يهوديان معتقدند كه تورات و سايركتابهاي مقدس آنها در حمله پادشاه بابل به فلسطين از بين رفت و سال‌هاي متمادي در بين آنها كتابي نبود تا اين كه عزراء كتابي به نام تورات بر آنها قرائت كرد. توماس ميشل در اين زمينه مي‌نويسد: «تورات در طول نسل‌ها پديد آمده است. در ابتدا روايت‌هايي وجود داشت كه قوم يهود آنها را به طور شفاهي به يكديگر منتقل مي‌كردند، سپس روايات مذكور در چند مجموعه نوشته شد كه برخي از آنها در باب تاريخ و برخي در باب احكام بود سرانجام در قرن پنجم قبل از ميلاد اين مجموعه‌ها در يك كتاب گرد‌ آمد. كساني كه در اين كار طولاني و پيچيده شركت كردند، بسيار بودند و نام اكثريت قاطع آنها را تاريخ فراموش كرده است.»

كتاب‌هاي مقدس مسيحيت تاريخي تاريك‌تر از تورات دارد؛ زيرا هيچ كدام از اناجيل موجود ادعا نمي‌كنند كه كتاب وحي هستند و همان كتابي مي‌باشند كه برحضرت عيسي وحي شده، بلكه مدعي نوشتن زندگي نامه حضرت عيسي هستندو تنها در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم ميلادي بود كه چهار انجيل از ميان بيش از صد انجيل برگزيده شده و به عنوان كتاب رسمي مسيحيان پذيرفته شدند.

نتيجه: در پايان مي‌توان نتيجه گرفت كه دين اسلام از حيث جهان بيني و اعتقادي برنامه كاملي ارايه كرده و از انحرافاتي كه مسيحيان و يهوديان در اين زمينه دچار آن شده‌اند مصون مانده است. هم چنين دين اسلام از حيث عملي و ايدئولوژي برنامه كاملي را براي هدايت انسانها در حوزه فردي و اجتماعي ارايه كرده و كامل‌ترين برنامه زندگي را معرفي مي‌كند. برخلاف اديان مسيحي و يهودي كه در هر دو حوزه عاجز بوده ريزه‌خوار مكاتب ديگر هستند و در نهايت اين كه دين اسلام به دليل داشتن معجزه جاويداني به نام قرآن و امامان معصوم پويا و زنده است و از تحريف صاحبان زر و زور و تزوير در امان مانده ولي اديان ديگر به خصوص مسيحيت و يهوديت فاقد اين دو عنصر بوده و در همان ابتدا به دست صاحبان قدرت و شياطين تحريف شده از بين رفته‌اند و آنچه امروز باقي مانده به درد جامعه بشري نمي‌خورد و مسيحيان و يهوديان در حوزه فردي و اجتماعي چاره‌اي جز پناه بردن به عرفان هندي و مكاتب اومانيسم، ليبراليسم و... ندارند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. مقايسه‌اي ميان تورات، انجيل، قرآن و علم، دكتر بوكاي، ترجمه نصرالله ذبيح.

2. يهوديت. عبدالرحيم سليماني اردستاني، انجمن معارف اسلامي، چ اول، 1382، قم.

3. ترجمه الميزان، علامه طباطبايي، ترجمه موسوي همداني، ج 5، ص 559، 565، 567.

4. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، ج 1، ص 147 و ج 2، ص 210 و ج 2، ص 311 ـ 312.

5. تاريخ اديان، مبلغي آباداني.

6. صد مقاله سلطاني، راهنماي يهود و نصاري و مسلمين در معرفت تورات، انجيل و قرآن مجيد، تأليف سلطان الواعظين شيرازي، موسسه مطبوعاتي فراهاني، چ دوم.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:52 |

  چيست؟ لطفاً توضيح دهيد.

 خداي متعال تمام انبياء خودش را مجهز با معجزه براي هدايت بشر فرستاد. و از جملة انبياء حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ كه قرآن كريم نسبت به آن حضرت جمله اي خاصي را بكار برده است كه نسبت به هيچ پيامبر ديگري آن جمله را بكار نبرده است و فرموده است: «ما به عيسي بن مريم بينات داديم و او را به روح القدس مؤيّد گردانيديم.» در حاليكه اعطأ بيّنه و تأئيد به روح القدس شامل همه انبياء مي شود و لكن اسم هيچ پيامبري در اين رابطه بصورت خاص ذكر نشده است.

بعد از بيان اين مقدمه مي توانيم تفاوت هاي نقل قرآن با انجيل درباره معجزه حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ را به صورت زير طرح نمائيم:

1. اولين اختلاف قرآن با اناجيل در اصل كيفيت حامله شدن حضرت مريم ـ عليه‎ السلام ـ و نحوة تولد حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ است. قرآن اين حادثه را به عنوان معجزه و آيت بزرگ خدا بيان مي كند و مي فرمايد: «ما مريم و پسر او را نشانه بزرگي براي جهانيان قرار داديم.» و لذا وقتي كه فرشتة الهي به حضرت مريم مي گويد من فرستادة پروردگار توام تا پسر پاكي به تو ببخشم حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ با تعجب مي گويد: «چگونه ممكن است فرزندي براي من باشد؟ در حاليكه تاكنون انساني با من (از راه حلال) تماس نداشته و زن آلوده اي هم نبوده ام.» اين تعجب حضرت مريم گواه روشن بر اينست كه هم حاملگي حضرت مريم و هم تولد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ به صورت معجزه محقق شده است و حضرت مريم بدون اينكه مدت طبيعي حاملگي را طي كند حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را به دنيا آورده است و الا تعجب حضرت مريم بي مورد خواهد بود چون ممكن بود او بعد از ازدواج در آينده و بعد از گذشت زمان بصورت عادي صاحب فرزند مي شد.

اما بنابر نقل اناجيل ولو حضور فرشته در نزد حضرت مريم (س) و بشارت به فرزنددار شدن او توسط اين فرشته موافق با قرآن بوده لكن در بقيه قصه كاملاً مخالف با قرآن است. مثلاً در اناجيل گفته شده است كه قبل از اينكه فرستاده خداوند به حضرت مريم بشارت فرزند را بدهد او در عقد مردي بنام يوسف بوده است. و نيز از حاملگي حضرت مريم س هم يوسف و هم اطرافيان او اطلاع داشته و بعد از گذشت زمان طبيعي حاملگي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ متولد گرديده است.پس بنابر نقل اناجيل هيچ شائبه اي از معجزه بودن در تولد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ وجود ندارد.

2. نكته ديگري كه در قرآن به عنوان معجزه مطرح است سخن گفتن حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ در بدو تولد با مردم مي باشد. و نيز ريختن خرماي تازه به ثمر رسيده از شاخه هاي درخت خشك خرما در هنگام تولد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ بر حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ از معجزات ديگري به شمار مي آيد. خصوصاً آنجا كه حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ هم در مقام دفاع از مادرش و هم در مقام ادعاي نبوت مي فرمايد: «من بندة خدا هستم و به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است كاملاً داراي شرايط اعجاز مي باشد. و در اناجيل هيچ اشاره اي به اين موارد نشده است.

3. تفاوت ديگري كه در بين قرآن و اناجيل در نقل معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ وجود دارد در نحوة بيان و تعداد موارد آن مي باشد. قرآن كريم ادلّه اكثر معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ را به صورت كلي بيان نموده و به جزئيات آن اشاره اي نكرده است. و ثانياً اكثر اين موارد با مواردي كه در اناجيل نقل شده اند اختلاف دارند. قرآن كريم درباره معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ مي فرمايد: «من از جانب پروردگارتان براي شما معجزه آورده ام من از گل براي شما چيزي به شكل پرنده مي سازم آنگاه در آن مي دمم پس به اذن خداوند پرنده اي مي شود و به اذن خدا نابيناي مادرزادو پيس را بهبود مي بخشم و مردگان را زنده مي گردانم و شما را از آنچه مي خوريد و در خانه هاي تان ذخيره مي كنيد خبر مي دهم.»

قرآن كريم خبري از وقوع معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ به صورت جزئي نداده است و فقط در يك مورد چنين مي فرمايد: «عيسي پسر مريم گفت: بار الها پروردگارا از آسمان خواني بر ما فرو فرست تا عيدي براي اول و آخر ما باشد و نشانه اي از جانب تو. و ما را روزي ده كه تو بهترين روزي دهندگاني. خداوند فرمود من آن را بر شما فرو خواهم فرستاد. و هر كس از شما پس از آن انكار ورزد وي را عذابي كنم كه هيچ يك از جهانيان را (آن چنان) عذاب نكرده باشم.

لكن در اناجيل اولاً معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ به صورت جزئي و موردي نقل شده است و ثانياً اكثر معجزات به شفاي مريضان و معلولان مختلف تعلق گرفته و در قسمت هاي متعددي داستان هاي عجيبي از معجزات حضرت مسيح نقل شده است. در انجيل متي فصل 8، آيات 2 و 3، 13، 14، 25، 26، 28، 34 و فصل 9، آيات22، ‌23، 28، 29 و فصل 12 آيات 24 و 25 و نيز در انجيل لوقاء يوحنا قسمت هاي مختلفي به معجزات حضرت مسيح در مورد شفاي مريضان، معلولان و افليجيان اختصاص پيدا كرده اند.

يكي از معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ در اناجيل سه روز ماندن آن حضرت در زير زمين و دوباره زنده شدن او ذكر شده است. چون مسيح پيش از پيش گفته بود كه آخرين معجزة من سه روز ماندن من در دل زمين مانند سه روز ماندن يونس پيامبر در شكم ماهي خواهد بود.

در اناجيل سير نمودن پنج هزار مرد علاوة بر زنان و طفلان با پنج عدد نان و دو ماهي توسط حضرت مسيح به عنوان معجزه نقل شده است.

يكي ديگر از معجزات حضرت مسيح در اناجيل تبديل نمودن شش خمره ها آب به شراب مي باشد. و اين معجزه در جشن عروسي كه خود حضرت مسيح در آن حضور داشته بعد از آنكه شش خمره شراب در اثر مصرف تمام گرديده به دستور حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ خمره هااز آب پر شده و به شراب تبديل مي شود!

رام كردن طوفان دريا و نجات شاگردان از غرق شدن در دريا يكي ديگر از معجزات مسيح است كه در انجيل نقل گرديده است.

4. تفاوت چهارم قرآن با انجيل در مسئله معجزة حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ در مبداء و علت اصلي حدوث معجزه و نيز در انگيزه و هدف ايجاد معجزه مي باشد. در قرآن كريم خداوند مبداء و علت اصلي حدوث معجزه معرفي شده است و بدون اذن خداوند از هيچ رسول و پيامبري نمي تواند معجزه صادر گردد. قرآن دراين رابطه مي فرمايد: «هيچ پيامبري را نرسد كه خبر به اذان خدا معجزه اي بياورد» و لذا معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ بر طبق نقل قرآن به اذن خداوند بوده است. اما در اناجيل اذان خداوند حتي در يك مورد از معجزات مسيح ـ عليه‎ السلام ـ هم دخالت داده نشده است و گويا كه حضرت خودش مستقل در ايجاد اين امور خارق العاده بوده است.

همچنين در قرآن كريم انگيزه و غرض از معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ اثبات رسالت و نبوت قرار داده شده است زيرا همين هدف حكمت معجزه را تشكيل مي دهد. قرآن كريم مي فرمايد: «و هنگامي را كه عيسي پسر مريم گفت اي فرزندان اسرائيل من فرستادة خدا به سوي شما هستم... وقتي كه براي آنان دلايل روشن آورد گفتند اين سحر آشكار است.» اما در اناجيل اين هدف اصلاً در نظر گرفته نشده است بلكه حضرت مسيح به عنوان يك طبيب و رافع مشكلات و خطرات تلقي شده و مدام مشغول شفادادن مريض ها و معلولان بوده است و در اين رابطه به كلمات از انجيل متي اكتفاء مي كنيم و بنا را بر اختصار مي گذاريم «او هر نوع مرض و بيماري را شفا مي بخشيد. شهرت معجزات او از مرزهاي جليل نيز گذشت به طوري كه حتي بيماران از سوريه مي آمدند تا شفا يابند. عيسي هر نوع مرض و درد را شفا مي داد و هر غشي و فلج و ديوانه را سلامتي مي بخشيد.»

براي اطلاعات بيشتر به منابع زير رجوع شود:

1. الثقافة الروحيه في انجيل برنابا، تأليف محمود علي قراعة.

2. مقارنة الاديان، المسيحية، تأليف دكتر احمد شبلي.

3. تفسير الميزان، ذيل آيه 23 سوره بقره، تأليف علامه طباطبائي.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:47 |

 عده‎اي با مراجعه  به واحد مشاوره( مخصوصاً دخترها( مي‎گويند دين اسلام دين شمشير است دين مسيحيت دين محبت، دين مسيحيت بسيار سهل و آسان مي‎گيرد و .....

اسلام ديني است كه پيروي از آن خوشبختي و سعادت را براي انسان به ارمغان مي‎آورد . اين سعادت بخشي در درجه‎ي اول مربوط به هماهنگ بودن دستورات اسلام با عقل و حكمت است. و ديگري در نظر گرفتن رشد غرايز طبيعي بشر و عدم مخالفت با فطرت انسان مي‎باشد . اين دين آنچه را كه انسان بايد براي خوشبختي انجام دهد در قالب «واجب» بيان كرده است. و چيزي كه موجبات بدبختي را فراهم آورد، در قالب «حرام» از آن نهي نموده است. طبيعي است كه ديني با چنين افق گسترده فكري و نظام جامع علمي، دوستان و علاقمندان فراواني داشته باشد، و درست به همين دليل است كه دشمن در معارضه با آن، از شگردهاي ناجوانمردانه بهره مي‎جويد. از جمله اينكه آن را به عنوان «دين شمشير» معرفي مي‎كند. ولي محقق آزاد انديش مي‎داند كه چنين نسبتي ناشي از كينه توزي عميق نسبت به ديني است كه چندين قرن طلايه دار تمدني درخشان بوده است.

حقيقت تمدن اسلامي

تمدن اسلامي در مدت پنج قرن حضور گسترده خور بر ممالك شرق و غرب جهان، چنان كارنامه‎ي درخشاني از خود به جا گذاشت، كه عنوان «پيشاهنگ فرهنگ و تمدن بشر» را به خود اختصاص داد.

در اسلام طي پنج قرن، از سال 81 تا 597 هجري قمري (700 تا 1200 م) از لحاظ نيرو، نظم، بساط قلمرو حكومت، تصفية اخلاق و رفتار، سطح زندگاني، وضع قوانين منصفانة‌ انساني و تساهل ديني، ادبيات، دانشوري، علم، طب و فلسفه پيشاهنگ جهان بود.»

به اين ترتيب آنچه موجبات پيشرفت سريع اسلام در خارج از وطن، را فراهم آورد، شمشير برنده نبود كه برنده‎تر از آن در اختيار دشمنانش بود، بلكه نيروي ايمان پيروانش در تحقق رسالتي الهي، و ارزش‎هاي اخلاقي بوده است.

مسيحيت و ابزارهاي جذب

مسيحيت دين خود را رهايي بخش بشر و مسيح را پيام‎آور صلح و دوستي معرفي مي‎كند. آنها با طرح چنين شعاري، از وارد شدن در بحث‎هاي منطقي راجع به اصول و مباني دين خود، طفره مي‎روند.

آنها سعي مي‎كنند با محبت ورزيدن نسبت به انسان‎ها، آنها را تحت تأثير خود قرار دهند.

از اين رو به مبلغين خود توصيه مي‎كنند كه در نبرد بر عليه اسلام، از بحث و مشاجره بپرهيزند. آنها در ابراز محبت تنها به جنبه‎هاي رعايت آداب اجتماعي بسنده نكرده و با نمودهاي عملي محبت نيز سعي دارند كه ديگران را تحت نفوذ خود در آورند. به همين جهت مسيحيت در تمام شاخه‎هاي كليسايي خود، اعم از كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس، اقدام به تشكيل انجمن‎هاي داوطلبانه خدماتي و رفاهي نموده است.

از جمله اين اقدامات، مي‎توان به ايجاد بيمارستان و مراكز آموزشي خيريه، پخش مجلات و نشريات مذهبي به صورت مجاني، در اختيار گذاشتن كتاب مقدس به زبان‎هاي مختلف، و ساير فعاليت‎هاي عام المنفعه، اشاره نمود.

مسيحيت و انگيزه‎هاي گرايش

گرايش برخي از عناصر مسلمان به مسيحيت، مبتني بر عوامل و انگيزه‎هاي مختلف است. عدم وجود آگاهي كافي نسبت به اسلام و اينكه تنها اسلام به عنوان آخرين دين پذيرفتني است . و شناخت سطحي و ناآگاهانه از مسيحيت، مي‎تواند موجب جذب فرد به مسيحيت شود. انگيزه‎هاي نفساني در بهره‎برداري از لذت‎هاي نامشروع، به اين معنا كه انسان هم ديندار باشد و هم بتواند اميال نفساني خود را ارضاء نمايد، نيز بي‎تأثير نيست. چرا كه در نظر مسيحيت، منعي براي روابط آزاد زن و مرد وجود ندارد. انگيزه‎هاي روحي انسان از جمله ميل به محبت و مورد توجه واقع شدن. مي‎تواند انسان را تحت تأثير قرار دهد. وابستگي فرهنگي كشورها و ورود محصولات متنوع فرهنگ بيگانه از نوار و فيلم و كتاب و مجله گرفته تا وسايل صنعتي و هنري، در تمايل به مسيحيت نقش دارد. ناكار آمدي نظام سياسي جامعه و عقب افتادگي نوع جوامع مسلمان، ممكن است فرد را به نتيجه گيري غلط كشانده و گناه عقب افتادگي را به گروه اسلام بيندازد. و جهت فرار از سرنوشت محترم خود، گرايش به مسيحيت پيدا كند. نيازهاي عميق اقتصادي نيز ممكن است فرد را به سوي مسيحيت، در صورتي كه از سوي آنها كمك‎هاي اقتصادي دريافت كند، سوق دهد.

انديشه جويي

درباره‎ي چگونگي حفظ ايمان در برابر مسيحيت به نكاتي مي‎توان اشاره داشت:

اول: عرضه‎ي آگاهانه و عالمانه دين اسلام از سوي متخصصان، به عنوان ديني كه پاسخگوي نيازهاي فكري انسان معاصر است.. در اين باره طرح مباحث كلامي و فلسفي مكتب تشيع از سوي صاحب نظران راه حل مناسب است.

معرفي چهره حقيقي اسلام براي قشر جوان، به عنوان ديني كه با برخورداري سالم از لذات مادي مخالفت ندارد.

و اينكه احكام اسلام براي راحتي و آسايش زندگي بشر آمده، نه سختي و رنج و عذاب ، اسلام را وارد عمق روح مي‎كند.

دوم: تشكيل مجامع نقد و بررسي مسيحيت با حضور كارشناساني از اسلام و مسيحيت، نقش مهمي در تحكيم مباني اعتقادي اسلام دارد.

سوم: محبت ورزيدن مسلمان‎ها نسبت به يكديگر است. محبت و پرهيز جستن از عوامل اختلاف‎آميز، كه متأسفانه امروزه كمتر به آن توجه مي‎شود، نقش مهمي در حفظ ايمان اسلامي دارد. رعايت اين نكته خصوصاً از ناحيه مبلغين اسلام، حائز اهميت است. خداوند به پيامبر خود مي‎گويد: اگر خشن و سنگدل بودي، مردم از اطراف تو پراكنده مي‎شدند. و اينكه با مردم به مدارا رفتار كند و عذرشان را بپذيرد.

رفتار شايسته اسلامي، باعث مي‎شود كه ايمان در عمق جان مردم ريشه بگيرد. و رفتار تند و خشن باعث ايجاد زمينه‎هاي دشمني نسبت به اسلام و پناه بردن به جبهه مخالف مي‎گردد.

چهارم: توجه مسئولانه به پر نمودن اوقات فراغت جوان است. تهيه امكانات تفريحات سالم و ورزشي، نمايش فيلم، توزيع كتب و مجلات مورد علاقه آنها، برگزاري اردوهاي علمي و تفريحي، ملاقات با دانشجويان در خوابگاه، عيادت از دانشجويان بيمار، صبورانه گوش دادن به سخنان آنها، ياري رساندن تا حد ممكن در حل مشكلات اخلاقي و مالي، برپايي مراسم جشن و سرور خصوصاً به مناسبت ولادت رسول اكرم (ص) و ائمه ـ عليه السلام ـ، همگي مي‎تواند در ساختن چهره‎اي دلپذير و مطبوع در نزد جوان، مؤثر باشد.

نگاهي ديگر

امروزه قشر جوان دانشجو در معرض تهديد جريان‎هاي مخالف اسلام، از جمله مسيحيت است. فشارهاي رواني حاصل از شركت در كنكور، عدم علاقه به رشته تحصيلي قبول شده، نداشتن آينده كاري مطمئن، بحران جنسي و عدم ارائه راهكار مسئولانه و شرعي، مشكلات پيچيده‎اي را براي شخصيت وي بوجود آورده است. عدم كيفيت آموزشي در برخي از دانشگاه‎ها، نداشتن امكانات لازم براي برخورداري از اوقات فراغت، كمبود محسوس مبلغين دردشناس كه بتوانند با آنها بجوشند، و مشكلاتي از اين دست، شرايط خطر از دست رفتن ايمان دانشجو را فراهم آورده است. در اين باره هم دستگاه‎هاي دولتي و هم افراد ذيصلاح مسئوليتي خطير دارند. بوروكراسي دولتي در حل اين مشكلات، كمتر نتيجه بخش بوده است. ياري انسان‎هاي نيكوكار با توصيه و نظارت مراجع تقليد مي‎تواند در اين باره كارگشا باشد.

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1. واتيكان، دنياي اسلام و غرب، سيد هادي خسروشاهي، كلبه شروق، اول، 1380.

2. درباره‎ي مفهوم انجيلي، كري ولف، ترجمه محمد قاضي، انتشارات فرهنگ، ندارد.

3. جهان مسيحيت، اينار مولند، ترجمه محمد باقر انصاري، مسيح مهاجري، اميركبير، دوم، 81.

4. بنيادهاي دين و مسيحيت، كارل كائوتسكي، عباس ميلاني، ندارد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:44 |

 زمان پيدايش رهبران مسيحيت كدام است؟

 در اينجا براي درك بهتر مسئله و سهولت فهم آن قرن اول ميلادي را به سه بخش تقسيم مي كنيم:

الف. عصر حياتِ زمينيِ مؤسس دين، يعني حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ كه از سال اول تا 30 ميلادي را شامل مي شود.

ب. عصر گسترش مسيحيت كه از سال 30 تا 64 ميلادي را شامل مي شود.

ج. عصر نزاعهاي عقيدتي كه از سال 64 تا حدود 100 ميلادي را شامل مي شود.

از همان آغاز عصر گسترش مسيحيت، در رهبري جهان مسيحيت اختلاف بروز كرد چرا كه در دورة گسترش مسيحيت دو شخصيت عمدة مسيحيت يعني پطرس  و پولس  نقش آفريني مي كردند.

فلذا از همان آغاز جهان مسيحيت داراي دو رهبر بود. عده اي طرف دار پطرس بودند و عده اي ديگر طرف دار پولس، هر كدام از آنها عقايد و افكار جداگانه اي داشتند. يكي عيسي را بشرمي دانست و ديگري خدا.

اين وضع به همين منوال بود و در پرتو اين دو دسته گي، شاخه هاي ديگري با رهبران مستقل از آنها منشعب شدند. به عنوان مثال مي توان به مذاهبي چون:

نسطوريه: كه رهبر آنها شخصي به نام نسطور بود.

يعقوبيه:[6] كه رهبر آنها همان طور كه ادعا مي كردند شخصي به نام يعقوب برادر حضرت عيسي بود. و مذاهب ديگري چون اليانيه و اليليارسيه و مقدانوسيه و سباليوسيه و نوئتوسيه و بولسيه. اشاره كرد.

اين اختلافات و چند دستگي ها در ميان دنياي مسيحيت وجود داشت تا اينكه در قرن چهارم ميلادي كنستانتين، امپراطور روم به كيش مسيحيت در آمد، او ايمان خودش را در ميان ملت اعلام كرد و دين مسيحيت را دين رسمي

كشور اعلام نمود.

اين كار او باعث شد كه در دنياي مسيحيت وحدتي ايجاد شود و جهان مسيحيت داراي يك رهبري واحد كه همان رئيس كليساي روم بود، شود.

اما چون اساس دين مسيحيت يعني پايه هايي كه اين دين روي آن استوار شده بود غيرمعقول بود از همان اوايل انتشار دعوت نصرانيت و روي آوردن محصلين به ابحاث ديني در مدارس روم و اسكندريه و ساير مدارس مسيحيت، درگيري و مشاجره در ميان علماي نصارا رخ داد. فلذا كليسا روز به روز مراقبت خود را در جلوگيري از اين درگيري ها و حفظ وحدت كلمه، بيشتر نمود و مجمعي تشكيل داد كه هر وقت از ناحية بُطْريق و يا اسقفي حرف تازه و ناسازگاري پيدا شد و در آن مجمع آن بُطْريق يا اسقف قانع نشد با چماق تكفير و تبعيد و حتي قتل او را سر جاي خود بنشانند.

در نتيجه كليساي روم توانست با تفتيش عقايد سيطرة روز افزون خودش بر سايردول اروپايي چون فرانسه و انگليس و... گسترش داده و آنها را به سوي نصرانيت جلب كند.

به همين خاطر در سال 590 ميلادي كليساي روم رهبري و سياست مطلقه بر همة عالم مسيحيت را به دست آورد.

اما اين رهبري واحد دردنياي مسيحيت ديري نپاييد، چرا كه چيزي نگذشت كه امپراطوري روم به دو امپراطوري شرقي و غربي تقسيم شد و همين امر منجر به بروز و ظهور دو رهبري در دنياي مسيحيت گرديد، يكي رهبري كليساي قسطنطنيه (استانبول) و ديگري رهبري كليساي روم كه به پيروان كليساي قسطنطنيه ارتودكس و به پيروان كليساي روم كاتوليك مي گويند.

در نتيجة اين شكاف بزرگ در دنياي مسيحيت، مسيحيان داراي دو رهبري جداگانه شدند، وضع به همين صورت سپري شد تا اينكه در قرن 16 ميلادي در نتيجة سخت گيريها و ديكتاتوريها و دخالتهاي بيجاي كليساي روم غربي (كاتوليكها) مردم از كليسا زده شدند و عده اي از متدينين به انجيل، عليه كليسا شورش كردند و خواستار آزادي شدند و در آخر نه تنها از پيروي رؤساي كليسا و پاپ ها سر باز زدند بلكه در تعاليم انجيلي به كلي از اطاعت كليساي روم سر باز زده اعتنايي به دستورات صادره از آن نكردند كه به اين دسته پروتستان گويند.

اين دومين شكاف عمده اي بود كه در جهان مسيحيت ايجاد شد كه حاصل آن تقسيم شدن مسيحيان جهان به سه دستة بزرگ يعني ارتودوكس، كاتوليك و پروتستان بود و هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه اي شدند.

اما غير معقول بودن پايه هاي دين مسيحيت نگذاشت كه كار به همين جا ختم شود، چرا كه در قرون 19 و 20 ميلادي هر كدام از مذاهب سه گانة مسيحيت (ارتودوكس، كاتوليك، پروتستان) به شاخه هاي فرعي ديگري تقسيم شدند تا جايي كه در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 ميلادي مسيحيان ارتودوكس در هر منطقه، كليساي مستقلي را با

رهبري مستقل ايجاد كردند كه تقريباً تعداد آنها به 15 رسيده است.

و از كاتوليكها شاخه هايي چون الكاتاد[15] و مورمونها[16] جدا شدند كه هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه با اعتقادات جداگانه مي باشند.

و از پروتستانها نيز شاخه هاي فراواني با نامهاي گوناگون منشعب شدند كه از آنها مي توان به لوتريه، جيش الخلاص، ميتوديه، عنصريه، شهوديهوه اشاره كرد.

همان طور كه مشاهده مي كنيد مسيحيان به خاطر فرار از اعتقادات غيرمعقول و نيز به خاطر آزاد شدن از قوانين سخت گيرانة كليساي روم در هر منطقه اي كليساي مستقلي را تأسيس كرده اند كه داراي رهبر مستقلي مي باشد.

فلذا مي توان زمان پيدايش رهبران مسيحيت را به چهار دوره تقسيم كرد.

الف. عصر گسترش مسيحيت (30 تا 64) كه منجر به پيدايش دو گروه، طرف داران پطرس و طرفداران پولس شد.

ب. قرون حدود قرن 5 و 6 ميلادي كه منجر به پيدايش دو مذهب كاتوليك و ارتدوكس شد.

ج. ابتداي بروز نهضت اصلاح ديني (حدود قرن 16 ميلادي) كه منجر به منشعب شدن پروتستانها از كاتوليكها شد.

د. اواخر قرن 19 و اوائل قرن 20 ميلادي كه منجر به انشعابات فراوان در هر يك از سه مذهب اصلي مسيحيان يعني ارتودوكسها، كاتوليكها و پروتستانها شد.

فلذا مي توان ادعا كرد كه در عصر حاضر هر كليسايي، داراي حكومتي جداگانه است، زيرا هر كدام داراي رهبر و اسقف مستقل با اعتقادات خاص خودش مي باشد.

منابع براي مطالعة بيشتر:

1. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصرة.

2. درآمدي به مسيحيت.

3. تفسير الميزان، ذيل آيات 80-79، سورة آل عمران (ج 3).

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:30 |

 رابطة رهبران مسيحيت با جامعة كنوني چه مي باشد؟

در بررسي تعامل رهبران مسيحيت با جهان كنوني نمي توان گفت كه همة آنها يك رويه و يك نوع برخورد را اتخاذ كرده اند چرا كه:

اولاً جهان مسيحيت به سه فرقة عمده يعني كاتوليك، ارتدكس و پروتستان تقسيم شده است.

ثانياً هر كدام از فرقه ها داراي عقايد و ايده هاي مختلفي هستند، اگرچه داراي نقاط اشتراكي هم هستند.

ثالثاً: ميزان آگاهي رهبران مسيحيت در مورد دين مسيحيت به يك اندازه نيست. برخي از آنها خيلي بي سواد و داراي ديد بسته و جمود گونه اي هستند و برخي ديگر داراي ديد باز و سواد عالي هستند.  

ولي با اين همه مي توان تعامل رهبران مسيحيت را در عصر حاضر با جهان كنوني در چهار روش و چهار گونه تعامل بيان كرد.

اول. روش جدايي طلبانه

عده اي از رهبران جهان مسيحيت كه تعداد آنها هم شايد كم نباشد در عصر حاضر ايدة جدايي دين از سياست را اتخاذ كرده اند و در نتيجه فتوا به جدايي مسيحيت از جامعه داده اند.

طبق اين عقيده و براساس روشي كه در پيش گرفته اند در مسائل سياسي، اجتماعي دخالت نمي كنند و اصولاً آنها را مربوط به خود نمي دانند.

دوم. روش مرافقت و سازگاري

گروه ديگري از رهبران مسيحيت عقيدة جدايي دين از سياست را نپذيرفته اند و ليكن رأي به نوعي توافق و سازگاري بين دين و جامعه داده اند. بدين بيان كه در عين اينكه در امور اجتماعي و سياست گذاري هاي جامعه دخالت نمي كنند ولي آنطور هم نيست كه بي تفاوت باشند البته در اين عدم بي تفاوتي زياد پافشاري نمي كنند و تا جايي كه به ضررشان تمام نشود پيش مي ورند.

سوم. روش تحمل و سازگاري

در اين روش كه گروهي از رهبران مسيحيت آن را اتخاذ كرده اند اصل بر اطاعت و تبعيت از قوانين اجتماعي و وفاداري به امور ديني مي باشند. بدين بيان كه اصل و آنچه متابعت از آن در جايگاه اول قرار دارد قوانين اجتماعي است نه ارزشهاي ديني به عبارت ديگر اين عده دين را امري فردي در نظر گرفته و افراد را به اعتقاد به دين در حدي كه با قوانين اجتماعي در تعارض نباشد تشويق كرده و خود نيز چنين رويه اي را دنبال مي كنند.

چهارم. روش تغيير و تبديل مذهب

عده اي ديگر از رهبران مسيحيت در جهان حاضر بر اين عقيده اند كه دين و جامعه در مقابل يكديگر قرار دارند ولي اين افراد حكم به جدايي دين و جامعه و يا تحمل قوانين اجتماعي نمي كنند بلكه مي گويند احكام دين بايد طبق مقتضيات زمان تغيير كنند. و مطابق قوانين اجتماعي حاضر شود به عبارت ديگر بايد دين خود را با جامعه تطبيق دهد فلذا مي بينيم كه در خيلي از موارد هنگامي كه بين قوانين اجتماعي و ارزشهاي ديني تعارض مي شود اين عده از ارزشهاي ديني دست بر مي دارند و حكم به صحت قوانين اجتماعي مي كنند.

اين نوع روشهاي برخورد رهبران مسيحيت با جوامع بيانگر آن است كه آنها جايگاه خاصي در جوامع ندارند و رهبران مسيحيت براي جلوگيري از طرد شدنشان از جوامع و جلوگيري از پشت كردن مردم به آنها، سياست مدارا و كار به كسي نداشتن را در پيش گرفته اند و به همين مقدار كه افراد، دين خود را مسيحيت معرفي مي كنند اكتفا كرده اند.

علل اين نوع تعامل رهبران مسيحيت و عدم برخورداري از جايگاه ويژه اي در جوامع كنوني را مي توان چنين بيان كرد:

1. بي اعتبار بودن اناجيل.

2. غيرمعقول بودن آموزه هاي مسيحيت.

3. وجود تناقضات و خرافات در عهد جديد.

4. موقعيت ضعيف و جايگاه اجتماعي نامناسب كشيشان.

5. بي سوادي اغلب كشيشان.

6. سخت گيري هاي بيش از اندازه كليسا.

7. تفتيش عقايد كليسا.

8. برخي احكام و عقايد خلاف فطرت انساني كليساها مانند تحريم ازدواج و عدم جواز طلاق.

9. انشعابات فراوان در جهان مسيحيت.

10. حكومتي بودن كليسا در قرون وسطي و قبل آن.

فلذا رهبران مسيحيت براي دوري از مواجه شدن با چالش در جوامع كنوني چنين سياستي را اتخاذ كرده اند كه نتيجة آن نوعي انزوا در رابطه با جوامع كنوني مي باشد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:19 |

نظر دين اسلام و يهود و مسيح را در مورد كيفيت عقد ازدواج بيان فرمائيد؟

 در اسلام مسأله‌ي ازدواج يكي از مسائل مهم و اساسي بيان شده است. و براي آن ارزش و قداست خاصي در نظر گرفته شده، اما چون پرداختن به جايگاه نكاح در دين اسلام خارج از بحث است فلذا به همين مقدار اكتفا كرده و ارد بحث خود مي‌شويم.

و اما كيفيت عقد ازدواج

الف) دين مبين اسلام

در دين مبين اسلام براي هر دو نوع ازدواج (دائم و موقت) شرايط و قوانين خاصي بيان شده است. كه مي‌توان از جلمه‌ي آنها به موارد زير اشاره كرد.

1 . بكار بردن الفاظ مخصوص.

ازدواج دائم: زن بايد بگويد زوجتك نفسي علي الصداق المعلوم بعد مرد بگويد قبلت التزويج.

ازدواج موقت: زن بايد بگويد زوجتك نفسي في المدة المعلومة علي المهر المعلوم بعد مرد بگويد قبلت.

2 . بالغ و عاقل بودن عقد كننده (طرفين).

3 . تعيين مهر.

4 . تعيين مدت مدت در عقد موقت.

البته لازم به ذكر است كه براي كسب اطلاعات بيشتر و دقيق‌تر از آن شرايط مي‌توان علاوه بر رساله‌هاي علمية‌ آيات عظام به كتب زير مراجعه كرد.

منهاج الصالحين، سيدعلي سيستاني، ج 2.

هداية العباد، شيخ لطف الله صافي، ج 2.

صراط النجاة، ميرزا جواد تبريزي، ج 2.

النهايه، شيخ طوسي، ص 450-507.

شرايع الاسلام، محقق حلي، ج 2.

ب) دين يهود:

در دين يهود نيز ازدواج داراي قوانين و مقررات خاصي است كه از جملة آنها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد.

1 . تعيين مهر.

2 . رعايت تشريفات خاص.

3 . انجام مراسم در معبد.

ج) دين مسيحيت

كتب مربوط به عهد جديد نه تنها راجع به احكام ازدواج ساكت هستند بلكه از پرداختن به موضوعاتي چون تعيين مهر و شرايط ازدواج نيز خودداري كرده‌اند. اما آنچه مسلم است اين است كه در دين مسيحيت ازدواج داراي شرايط و مقررات زير مي‌باشد.

1 . انجام مراسم ازدواج در كليسا.

2 . طي تشريفات خاص.

3 . حضور كشيش.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:50 |

آيا دستاورد عيسي(ع) صرفاً نجات بشر از گناه اوليه بود؟

 مسيحيان در باورهاي خود معتقدند كه دستاورد عيسي نجات بشر از گناه اوليه بود در حالي كه اعتقاد به چنين مطلبي، انحراف آشكاري است كه مسيحيان بدان گرفتار هستند زيرا اولين پرسشي كه در مواجهه با اين نظريه به ذهن مي رسد اين است كه انسانهاي قبل از حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ چه مي شوند؟ آيا خداوند براي آنها كاري نكرده است؟ و...

در ادامه براي آنكه نظم و چهارچوب بيان پاسخ رعايت شود ابتدا به بيان چيسي اين نظريه مي پردازيم و بعد به شرح ماجراي گناه اوليه ودر آخر به بيان اشكالات وارد بر آن و نتيجه گيري.

نصارا معتقدند كه مسيح با خون پربهاي خود جرائم ايشان را عوض داده و به همين جهت لقب «فادي» به آن جناب داده اند.

آنها مي گويند بعد از آنكه آدم ـ عليه‎ السلام ـ نافرماني خدا كرد و از شجره ي ممنوعه در بهشت خورد، خطاكار شد و اين خطاكاري او به ارث در همه ي فرزندانش بماند، درنتيجه ذريه ي او مادام كه توالد و تناسل كنند، خطاكار مي زايند و جزاي خطا هم عقاب در آخرت و هلاك ابدي است كه خلاصي و فرار از آن ممكن نيست.

بنابراين در اثر گناه آدم، معصوميت از بين رفت و صورت خدا كه در انسان بود بد شكل و ضعيف شد و انسان برده ي گناه گشت و بي نظمي و مرگ وارد جهان شد.

تا اينكه خداوند به بركت مسيح اين گناه را از دامن بشريت پاك كرد بدين نحو كه مسيح كه فرزند خدا و خود خدا بود، در رحم يكي از ذريه هاي آدم يعني مريم بتول حلول كرد و از او متولد شد.

عيسي دار و زجر و اذيتي را كه داشت تحمل كرد و خود را فدا ساخت تا بندگانش از عقاب آخرت نجات يابند و دچار هلاكت سرمدي نگردند.

در نتيجه، عيسي كفاره ي خطاهاي مؤمنين و گروندگان به خودش شد، نه تنها گروندگان خودش بلكه كفاره ي گناهان همه عالم شد.[6] و به عبارت ديگر مسيح شباني است كه جان خود را فداي گوسپندانش مي كند. فلذا نصارا مسأله ي صليب و فداء را اساس دعوت خود قرار داده اند و هيچ بهانه و آغازگري جز آن ندارند و هيچ كلامي را جز با آن خاتمه نمي دهند.

اما بر اين نظريه اشكالاتي وارد است كه درزير به برخي از آنها اشاره مي شود:

1. اين مسأله كه نصارا آنرا اساس دعوت خود قرار داده اند با اولين وصاياي مسيح به طوري كه انجيلها بدان تصريح دارند در تعارض و تناقض است زيرا مسيح در وصاياي اوليه اش مردم را به توحيد و محبت ورزيدن به خداي سبحان (و عمل به شريعت موسي) دعوت مي كند.

2. اينكه نصارا مي گويند: حضرت آدم با خوردن از آن درخت خدا را معصيت كرده مردود است زيرا «اولاً آن نهي خداوند متعال، نهي ارشادي بود نه مولوي كه تخلف از آن معصيت شمرده شود. ثانياً حضرت آدم ـ عليه‎ السلام ـ پيغمبر خداوند عزوجل بود و ساحت پيامبران از هرگونه ارتكاب گناه و فسقي مبرا است.»

3. اينكه نصارا مي گويند: به خاطر گناهي كه آدم كرد، گنهكاري لازمه اي او و ذريه ي او شد باطل است. زيرا «اولاً امر به تكليف و مولويت پا نمي گيرد مگر آنكه عقوبت متخلف و پاداش دادن به مطيع در كار باشد.

ثانياً بر فرض هم كه چنين چيزي مي بود ديگر در بشر هيچ موردي براي اصل عفو و مغفرت وجود نمي داشت چون مغفرت و عفو براي محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با اين فرض كه خطا لازم لاينفك بشر باشد، ديگر موضوعي براي عفو و مغفرت باقي نمي ماند.»

ثالثاً اين گفتار مستلزم آن است كه خطا و گناه هر انساني گناه ديگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهي گريبان افراد ديگر را كه آن گناه را نكرده اند بگيرد و اين از نظر عقل مردود و باطل است.

نتيجه آنكه نظريه ي فداء را تنها دستاورد مسيح دانستن، عقيده اي باطل و منحرف است و مسيحيان در اين نوع عقايد ديني از رؤساي خود تقليد كرده و هنوز هم مي كنند و بطورتعبد و كوركورانه تسليم دستورات ايشانند و رؤسا هم اين عقايد را از بت پرستان قديم گرفته اند زيرا در قديم مذهب بت پرستي در روم و يونان و مصر و سوريه وجود داشته و اين نقاط به مراكز يهودي نشين و مسيحي نشين فلسطين نزديك بودند فلذا انتقال عقايد و احكام ديني بت پرستان به ميان اهل كتاب آسان بود.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:44 |

 آيا شايسته است كه خداوند كفاره ي گناه انسان را مرگ دردناك فرزند خود قرار دهد؟

 در فرهنگي مسيحي گناه به دو قسم كلي تقسيم مي شود:

1. گناهاني كه ناشي از فعاليت ارادي شخص گنهكار و تخلف او از دستورات خدا يا حكم اخلاقي است.

2. گناهاني كه از يك فعاليت ارادي ناشي نمي شود بلكه مربوط به سرشت و ذات انسان است. لغزش و سهو و خطا در اين دسته جاي مي گيرند.

"آموزه گناه ذاتي" مي گويد: پس از آن كه آدم و حوا به وسوسه شيطان گرفتار شدند و از درخت معرفت نيك و بد خوردند آثار چندي از اين گناه بر جاي ماند؛ مهمترين اثر آن اين بود كه گناه به تمام نسل بشر راه يافت و ذات انسان فاسد و انسان مقصر شدو تمام نسل هاي بعد نيز به دليل گناه آدم گناهكار شدند.از آثار گناه ذاتي و گناه اوليه اين بود كه "مرگ" به نسل انسان راه يافت.

چگونه گناه اوليه آدم سبب گناهكار شدن تمام افراد بشر شد؟

در پاسخ اين سؤال ديدگاه هاي مختلفي از سوي متكلمين مسيحي ارائه شده است . ديدگاهي كه بيشتر پذيرفته شده است (نظريه ي شخصيت گروهي است: هر فرد مي تواند به عنوان نماينده ي گروه خود عمل كند، در نتيجه گناه اين شخص به دليل آنكه نماينده گروه است، گناه تمام آنان به حساب مي آيد. آدم نيز به عنوان نماينده بشريت مرتكب گناه شد و پيامد گناه او دامان بشريت را گرفت.

اين نظريه و ساير نظرياتي كه در مورد گناه ذاتي انسان مطرح شده اند اين سؤال را پاسخ نداده اند كه: به چه دليل انسان هايي كه در گناه اوليه هيچ دخالت و حضور فعالي نداشته اند مسئول عواقب وخيم اين گناه باشند و مستحق عذاب خداوند شوند؟

"فداء":

هر دين و مكتبي در مورد كفاره گناه يا گناهان مطالبي را ممكن است ارائه كرده باشد ولي مسيحيت برخلاف اكثر مذاهب در اين مبحث داراي آموزه مخصوصي است.اغلب مذاهب و اديان معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره ي گناهانش شود، ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره گناهان بشر كاري كرده است.

عقيده كلاسيك در مورد كفاره كه بيش از هزار سال مورد قبول كليسا بود چنين بود:

"چون بشر گناه كرده بود شيطان روح او را در اختيار داشت، ولي خدا با شيطان معامله اي كرد: اگر شيطان روح كساني را كه به مسيح ايمان مي آورند به خدا بسپارد، خدا هم روح مسيح را به شيطان تسليم كند، هر چند كه شيطان شايسته دريافت اين روح نيست. شيطان پذيرفت زيرا خيال كرد كه عيسي ـ عليه السلام ـ تنها يك انسانِ خوب است. ولي وقتي شيطان، عيسي ـ عليه السلام ـ را در اختيار گرفت، تازه متوجه شد كه نمي تواند او را در بند نگاه دارد، زيرا او پسر خدا است. بدين طريق، شيطان هم روح مسيح را از دست داد و هم روح ايمان آورندگان به مسيح را."

با مرور زمان نظر مذكور در مورد كفاره غير كافي شمرده شد و در قرن يازدهم و دوازدهم نظر جديدي ارائه گرديد:

نظريه ي آنسلم: چون خدا فرمانده كائنات است پس انسان بايد از او فرمانبرداري كند، وي چون خدا را اطاعت نكرده و به ساحتش بي حرمتي كرده است به خدا مديون است. عدل الهي اقتضاء مي كند كه يا ديْن انسان پرداخت گردد و يا مجازات شود. زيرا هدف خدا از آفرينش انسان اين بود كه با وي مصاحبت داشته باشد... عيسي كه لازم نبود بميرد، چون گناه نكرده بود، با تسليم شدن در برابر مرگ، دين بشر را پرداخت كرد و حرمت خدا اعاده شد، و او توانست كساني را كه به واسطه مسيح نزد او مي آيند، عفو كند."

راست دين مسيحي نظريه آنسلم را كافي نشمرده ولي به نوعي آن را قبول كرده است. "انسان جنايتي مرتكب شده بود كه مي بايست به سبب آنها مجازات شود؛ ولي عيسي ـ عليه السلام ـ جاي ما را گرفت و به جاي ما مجازات شد."

نويسنده اي ديگر اضافه مي كند:

"بر طبق آموزه نجات شناسي مسيحي، خدا فقط با توبه گناهكار نمي تواند او ببخشد. چنين كاري براي خداي عادل ممكن نيست و با عدالت الهي منافات دارد. خدا وقتي مي تواند گناهي را بخشد كه جريمه ي آن پرداخت شده باشد؛ براي اينكه خدا بتواند ببخشد و در عين حال عدالت او خدشه دار نشود، مسيح جريمه گناهكار را پرداخت كرد."

ملاحظاتي بر نظريه "فداء"

آنچه آورده شد توجيهاتي بود كه نويسندگان و متلكلمان مسيحي در رابطه با آموزه "فداء" ذكر كرده اند لكن اين تعاليم خالي از نقاط مبهم و مشكل نيستند:

اولاً: آموزه نجات كه براي تبيين نقش مهم كشته شدن مسيح در نجات بشر تنظيم شده است ناخواسته تصويري از خداوند ارائه مي كند كه براي ارضاي قداست و عدالت خود چاره اي جز انتقام از گنهكاران ندارد و بخشش و عفو او تنها زماني است كه تاوان گناه پرداخت شده باشد. و اين يك چهره زيبائي از خداوند، كه نهايت خيرخواهي و رحمت و مهرباني است، نمي باشد.

ثانياً: اگر قدوسيت و عدالت خداوند به گونه اي است كه حتماً بايد انتقام گناه را بگيرد، چرا انتقام اين گناه را از شخص گناهكار نگيرد و به جاي آن از يك شخص پاك بي گناه انتقام مي كشد؟

نويسنده اي مسيحي با اعتراف به ناصحيح بودن توجيهاتي كه براي آموزه فداء از سوي مسيحيان ذكر شده است، سعي در ايراد بياني جديد و قابل درك در تبيين كشته شدن مسيح دارد، و مي كوشد مرگ عيسي و فدا شدن او در راستاي ايفاي رسالت نجات بخشي اش توضيح دهد.

ولي همانطور كه در پاورقي مترجم محترم آمده است: "هيچيك از پاسخ هاي سنتي و غيرسنتي به پرسش فوق (مرگ عيسي ـ عليه السلام ـ) قانع كننده نيست و بايد توجه داشت كه در مسيحيت "فدا شدن خدا!!" مطرح مي شود و اين اعتقاد به اندازه اي نامعقول است كه مؤلف از تصريح به آن خودداري مي كند."

نتيجه اينكه: اولاً منظور از "گناه"، گناه ذاتي است كه در ذات و سرشت آدم است كه از طريق پدر انسانها حضرت آدم به نسل او راه پيدا كرد.

ثانياً: حضرت عيسي با خدا شدنش بر روي صليب كفاره اين گناه را پرداخت.

ثالثاً: مسيحيان براي توجيه ادعاي فوق مطالب مختلفي در طول تاريخ آورده اند كه هيچكدام قانع كننده نيستند. علاوه بر آن معتقد به "خدا شدن خود خدا، هستند كه اين ادعا آن قدر نامعقول است. كه از تصريح به آن خودداري مي نمايند.

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:41 |

آيا مقام الوهيت قائل شدن براي عيسي ـ عليه السّلام ـ با مقام رسالت وي سازگار است؟

لطفاً توضيح دهيد.

 آنچه بين فلاسفه و حكماء مشهور است اين است كه يك شيء نمي تواند از يك حيث هم فاعل باشد و هم قابل.بدين بيان كه يك شيء نمي تواند از يك جهت در آن واحد هم تاثير گذار باشد و هم تأثير پذير، چرا كه لازمه انفعال و تاثير پذير بودن، فقير و محتاج و ناقص بودن است برخلاف فاعل و تاثير گذار بودن كه لازمه ي آن عدم فقر و عدم احتياج و عدم نقص است.

به عبارت ديگر فاعل بودن و قابل بودن دو جهت متباين هستند كه همديگر را دفع مي كنند فلذا نمي توانند در يك شي واحد از حيث واحد جمع شوند.

در الوهيت و رسالت هم وضع به همين منوال است يعني اينكه، الوهيت و رسالت دو جهت متباين هستند كه از حيث واحد نمي توانند در شيء يا شخص واحد جمع شوند. زيرا الوهيت يعني تاثير گذاري و رسالت يعني تاثيرپذيري، لازمه الوهيت عدم نقص و عدم احتياج و عدم فقر است برخلاف رسالت كه لازمه ي آن فقر و احتياج و نقصان است.

از اين مطالب فلسفي كه بگذريم الوهيت يعني «براي صفات او حد و مرزي نبودن، داراي وقت معين و سرآمد مشخص نبودن، خالق مخلوقات بودن، با صفات مخلوقات شناخته شدن»

«معبود بودن»

«ازلي بودن، بي همتا بودن، آشكار بودن در عين پنهان بودن»

اما رسالت يعني «بنده بودن»[5] «مبعوث شده، ابلاغ كننده ي احكام الهي، امانت دار بودن»[6] «گيرنده ي وحي، حجّت خدا بودن»

با بيان اين دو مقدمه ي عقلي و نقلي مشخص شد كه اجتماع الوهيت و رسالت در يك فرد هم از نظر عقل مردود و محال است و هم از نظر نقل بيانش امري مذموم و قبيح است.

اما با اين وجود مسيحيت كه خود را از اديان توحيدي و يكتاپرست مي داند و شبهه ي شرك را از خود مي زدايد، تثليث را در كنار توحيد از اعتقادات اساسي و شاخصه ي هر مسيحي مي داند.

آموزه ي تثليث از سال325 در شوراي نيقيه رسميت يافت و متألهان مسيحي از آن زمان مي كوشند آن را به گونه اي توضيح دهند كه منافاتي با يكتا پرستي و توحيد نداشته باشد.البته لازم به ذكر است كه در ميان مسيحيان و فرقه هايي هر چند كوچك همچون اَبيون وجود داشته و دارند كه از موحدين محسوب مي شوند چرا كه آنان عيسي ـ عليه السلام ـ را فقط رسول خداوند دانسته و مقام الوهيت را به ذات مقدس الهي منحصر مي كنند.

قرائن متعددي در دست است كه مسيحيت اصيل، ديني بر اساس توحيد و يگانگي حقيقي خداوند بوده است، مسيحيت اصيل اعتقاد به تثليث را كه نمونه ي بارز قائل شدن به الوهيت و رسالت يك شخص است رد مي كند، الوهيت عيسي را قبول ندارد ولي او را انسان برتر مي داند.

با اين همه همان طور كه گفته شد اكثر مسيحيان اعتقاد به تثليث دارند. شاهد آنكه متن تصويب نامه ي عقيدتي مجمع نيقيه كه هم اكنون در روزهاي يكشنبه و اعياد در كليسا تكرار مي شود در بردارنده ي اذعان به الوهيت و رسالت عيسي است و آن متن چنين است:

«ما به يك خدا معتقديم، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين و همه ديدني ها و ناديدني ها و به يك خداوندگار معتقديم، عيسي مسيح، پسر خداوند، متولد شده از پدر، به وجود آمده در ازل، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي، ايجاد شده نه خلق شده، هم گوهر با پدر كه به وسيله ي او همه چيز خلق شده...»

اين متن امروزه در كليساي مسيحيت به عنوان اصول اعتقادي تعليم داده مي شود. با تصويب اين بيانيه همساني عيسي و خداي خالق تثبيت شد و اب و ابن و روح القدس سه وجود با يك ماهيت شناخته شد نتيجه آنكه جمهور و غالب مسيحيت عملاً به جمع الوهيت و رسالت در يك فرد اعتقاد دارند اگر چه سعي مي كنند اين مطلب را توجيه كرده و خود را از تبعات اين عقيده بريء سازند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:39 |

 تثليث چه معنايي دارد؟ آيا اعتقاد به تثليث نوعي شرك است؟

يكي از آموزه هايي كه همواره كليساها به جوامع مسيحي تعليم مي دهند، مسئله ي اعتقاد به تثليث است; و كلمات مسيحيان در كتاب هاي كلامي حكايت از اين دارد كه اعتقاد به تثليث از مسائلي است كه شالوده و بنيان مسيحيت بر آن نهاده شده است و مسيحيان چاره اي جز اعتقاد به آن ندارد.اين جاست كه درك نظريه ي ارتدوكسي كليسا درباره ي ثالوث اقدس (تثليث) در نهايت پيچيدگي و ابهام است; چرا كه از طرفي خود را پيرو خداي واحد، پدر قادر متعال وخالق زمين و آسمان مي دانند و دين خود را در زمره ي اديان توحيدي قرار مي دهند و از طرفي هم معتقدند كه اولوهيت از سه شخصيت كاملاً متمايز و مشخص تشكيل شده است و اين سه در ازليّت، قدرت و جلال برابرند و هر يك از آنها از تمام صفات خدايي برخوردارند، ولي در عين حال، هر كدام از آنها خصايصي دارند كه آنها را از درون وحدت، تثليث و از هم متمايز مي كند.

به هر حال، نويسندگان مسيحي عرب زبان براي رساندن مفهوم تثليث از واژه ي يوناني الاصل "اقنوم" استفاده مي كنند كه معادل آن در زبان لاتيني،Persona ، به معناي نقاب است و اين لفظ (اقنوم) كه در آموزه ي تثليث زياد به كار گرفته مي شود، داراي معاني گوناگون و اختلافي است، به گونه اي كه برخي گفته اند:

1. مراد از اُقنوم راه وجود است. بر اين اساس، اقانيم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) سه راه يا سه حالت براي وجود خدا و عمل اوست.

به نظر مي رسد كه اين ديدگاه بيشتر درصدد رفع اتهامِ شرك بودن از آموزه ي تثليث است، تا بگويد كه اقانيم ثلاثه به معناي مظهر يا مظاهر وجود خدا و عمل اوست.

2. گروهي پنداشته اند كه مراد از اقانيم ثلاثه همان خواص، يعني اعراض لازم ذات خداوند است، به اين معنا كه ذات خدا داراي سه عرض خاصه است. اين در حالي است كه اولا، عرض خاصه قائم به ذات نيست; و ثانياً، لازم مي آيد كه ذات خداي متعال چند چيز باشد و اين محال است.

3. عده اي هم گفته اند كه اقنوم كلمه اي سرياني و به معناي شخص يا اصل است. چنان اتفاق افتاده كه در مسيحيت اصطلاح چيزها يا پراگماتا، به جاي اقانيم و اشخاص و براي توصيف سه شخص به كار رفته است، تا بر واقعيات آنها تأكيد گردد. بنابر نظر مسيحيان، پدر، پسر و روح القدس هر يك، شخص (اقنوم) است.

بنابراين، قانون ايمان مسيحي هم مؤيد اين ديدگاه است و در تعريفي كه از تثليث و، به عبارتي، ثالوث اقدس (أب، ابن و روح القدس) ارائه مي كند مي گويد:

ما به خداي يگانه ي پدر، پسر و روح القدس كه خداي واحد و جوهر واحد و متساوي در قدرت، جلال و مجد و شكوه اند ايمان داريم.

و قاموس كتاب مقدس مي گويد:

"... معرفت مسيحيت به اين سه شخصيت، يك حقيقت آسماني است كه عهد قديم به صورت غير واضح اعلان نموده، ولي كتاب عهد جديد آن را به صورت آشكار بيان داشته است كه اين عقيده را در چند نكته مي توان بيان داشت:

 1. كتاب مقدس سه شخصيت را مطرح مي كند كه هر كدام شخص الله است;

 2. اين سه شخصيت كاملاً از هم متمايزند;

 3. اين سه گانگي در جامعيت خدا موقتي يا ظاهري نيست، بلكه ابدي و حقيقي است;

 4. مقصود از اين تثليث، سه خدا نيست، بلكه اين شخصيات ثلاثه جوهر واحدي دارند!

5. اين سه شخصيت (پدر، پسر، روح القدس) متساوي هستند;

 6. هيچ گونه تناقضي در اين عقيده وجود ندارد! به اين معنا كه خدا هم يكي است و هم سه تاست. مضافاً اين كه لابد هيچ گونه اجتماع نقيضيني هم در آن راه ندارد!

به هر ترتيب، مراد از تثليث و اقانيم ثلاثه ي مسيحيت با توجه به آنچه در قانون ايمان گذشت و با عنايت به آنچه در قاموس كتاب مقدس بيان شد اين است كه هر كدام از سه شخصيت مطرح (پدر، پسر، روح القدس) شخص الله، و كاملاً از هم متمايزند و در جلال و شكوه و مجد برابرند!

در نقد اين نظريه بايد گفت:

 1. عقيده ي تثليث، با تفسيري كه گذشت، مشتمل بر تناقض آشكار است; از طرفي معتقدند كه هر يك از شخصيت هاي اقانيم ثلاثه خداست كه متمايز از بقيّه است و، در عين حال، هر سه اقنوم را يك چيز مي دانند.

2. لازمه ي اعتقاد به تثليث اين است كه ذات خدا مركب از سه ذات باشد و اين در حالي است كه تركيب، با ذات واجب الوجود كه بسيط است و از هيچ اجزاي عقلي و خارجي اي مركب نشده است ناسازگار است.

با گذشت زمان و در طول تاريخ كليسا مسيحيان مدعي شده اند كه "طبيعت سه گانه ي خدا يك راز است و نمي توان آن را با تعابير بشري بيان كرد" و همگي به نافرجامي كوشش هاي خود براي توجيه تثليث اعتراف دارند.

البته بايد اين نكته را نيز يادآور شد كه كلمه ي تثليث هرگز در كتاب مقدس مسيحيان وارد نشده و نخستين كاربرد شناخته شده ي آن در تاريخ مسيحيت، به سال 180 م بازمي گردد، هر چند به تصور مسيحيان ريشه هاي مفهوم سه گانه در عهد جديد احساس مي شود و عبارت اعطاي حق تعميد در پايان انجيل متي آن را صريحاً بيان كرده است:

ايشان را به اسم پدر، پسر و روح القدس تعميد دهيد.

و گمان مي رود اولين كسي كه اين اصطلاح را درست كرد و استعمال نمود، شخصي به نام ترتوليان در قرن دوم ميلادي است و، در اين ميان، برخي از بزرگان آزادانديش مسيحيت منكر الوهيت عيسي شدند; اما بنا به رأي صادره در نيقيّه آسياي صغير در سال 325 م. قول به الوهيت عيسي با اكثريت قاطع 300 اسقف پذيرفته شد و نظر اسقف آريوس كه بر ضدّ اعتقاد به الوهيت عيسي قيام كرده بود مردود اعلام گرديد.[14] به دنبال اين مجادلات، شخصي به نام سوسينوس اعتقاد به تثليث را نتيجه ي تأثير عقايد ناقص فلاسفه ي يونان در نوشته شدن اعتقادنامه ها دانست و الوهيت عيسي را مردود شمرد كه اين نظر، به نظر "أبيون" معروف گشت.

همچنان كه گوستاو لوبون در گزارش خويش مي گويد: مسيحيت در پنج قرن اول حيات خويش با اخذ مفاهيم فلسفي و ديني يوناني و شرعي، مخلوطي از معتقدات مصري و ايراني شد كه حوالي قرن اول ميلادي در مناطق اروپايي انتشار يافت و، در نتيجه، مردم به يك تثليث جديد كه عبارت بود از پدر، پسر و روح القدس، به جاي تثليث قديم كه از "نروبي تر" و "زنون" و "نرو" به وجود آمده بود گردن نهادند.

و اعتقاد مسيحيان به الوهيت اقانيم ثلاثه، حكايت از سرايت خرافات تثليث به نصاري دارد. تاريخ بشري نشان داده است كه بعضي از پيروان انبيا بعد از وفات پيغمبرشان، يا در خلال غيبت او، تحت تأثير گمراهان، به شرك و دوگانه پرستي روي آوردند; و مسيحيت از اين قاعده مستثنا نيست.

حاصل سخن اين شد كه مسيحيت با اعتقاد به الوهيت عيسي و روح القدس در كنار خدا نه تنها گامي به سوي تكامل و قله ي توحيد برنداشتند، بلكه با شريك قرار دادن براي خداي متعال و گاهي فراتر از اين، يعني شريك را خود خدا دانستن، بستر خويش را در دامن شرك و كفر پهن نمودند و در توجيه عقايد شرك آلود خويش به مسئله ي راز كه يك امر قليل المؤونه است پناه بردند.

ممكن است گفته شود كه مراد از تثليث (در قالب يك مثال) اين است كه: زيد فرزند عمرو و انسان است، و مقصود ما از تثليث هم همين است. در اين جا نيز يك چيز سه چيز است; زيرا در مثال بيش از يك حقيقت نيست و در عين حال هم زيد است و هم پسر عمرو و هم انسان.

علامه طباطبائي در پاسخ مي فرمايند: اگر اين كثرت و تعددي كه در وصف است، حقيقي و واقعي باشد، لابد موصوف هم متعدد خواهد بود، همان گونه كه اگر موصوف حقيقتاً واحد باشد، قهراً كثرت و تعدد اعتباري خواهد بود و محال است يك چيز، در عين اين كه يكي است، سه چيز باشد.

تبعات اعتقادي تثليث از ديدگاه عقل و نقل

با توجه به اين كه توحيد داراي جايگاه رفيعي در تمام شرايع آسماني است و داراي مراحلي از قبيل توحيد در ذات، صفات، خالقيت، ربوبيت و عبادت است و هر كدام داراي براهين مختلف عقلي و حكمي است، امكان ندارد كه ذات خداي متعال كه واجب الوجود بالذات است داراي شريك باشد و، از طرف ديگر هم، اولين كلمه در تبليغ رسولان الهي دعوت به توحيد و دوري از دوگانه پرستي و شرك بوده است كه مع الأسف اين شعار بعد از حضرت عيسي7 تحت تأثيرات سوء گمراهان به فراموشي سپرده شد و مسيحيت در كنار الوهيت خدا قايل به الوهيت عيسي نيز شدند.

چنان كه قرآن مي فرمايد:

آنها كه گفتند خداوند همان مسيح فرزند مريم است به يقين كافر شدند.

و در ادامه مي فرمايد: (انه من يُشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة)

كه اين آيه دلالت دارد بر اين كه شريك گرفتن براي خدا در الوهيت، شرك، و مرتكب آن كافر است.

يكي از مراحل توحيد، آن گونه كه گذشت، عبارت بود از توحيد در عبادت; اما مسيحيان در كنار عبادت خدا به عبادت عيسي نيز اهتمام دارند كه همين مسئله باز بيانگر شرك در عبادت آنان است و مراد از عبادت، آن خضوعي است كه ناشي از اين است كه مخضوع له، اله العالم يا الله است.

و قرآن مي فرمايد:

و آن گاه كه خداوند به عيسي بن مريم مي فرمايد: (إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَوَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَـعِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّي إِلَـهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ);آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا (من دون الله) انتخاب كنيد.

كه عبارت "من دون الله" در قرآن كريم به معناي شريك و انباز گرفتن استعمال شده است و تثليث، علاوه بر كفر، شرك هم خواهد بود.

حاصل سخن اين كه مراد مسيحيت از اقانيم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) الوهيتِ يكايك آنهاست كه گذشته از اشكالات عقلي فراواني كه بر اين اعتقاد وارد است، قرآن كريم نيز پذيرفتن چنين عقايدي را كفر و شرك به خدا مي داند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:37 |

آيا تصليب عيسي ـ عليه السّلام ـ مي تواند به دليل كفاره خواهي

خداوند از آدمي باشد؟

 قبل از آن كه به اصل سئوال پاسخي داده باشيم بهتراست درباره ي اين اعتقاد (كفاره) توضيحي داده شود. شايد تمام مذاهب و اديان براي بخشش گناهان خود تعليماتي آورده باشند امّا مسيحيت برخلاف اغلب اديان در اين باره داراي آموزه ي خاصي است. چون غالب مذاهب معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره ي گناهانش شود. ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره ي گناه بشر كاري انجام داده كه همان تصلب حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ باشد.

منشأ اعتقاد به كفاره و فدا در مسيحيت:

مسيحيان معتقدند آدم ابوالبشر با خوردن درخت ممنوعه گناه كرد و از بهشت رانده شد و آينده ي خود و فرزندانش با اين عصيان تيره گرديد و بار گناه بر دوش حضرت آدم و فرزندانش قرار گرفت و خداوند اگر مي خواست تمام فرزندان آدم را براي خطاي پدر به هلاكت ابدي و عذاب دائم مخلد سازد كه با رحمتش منافات داشت و اگر مي خواست همه را بي مورد بيامرزد با عدالتش منافات داشت اين اشكال همچنان باقي بود تا به وسيله ي فداي مسيح حل شد. يعني مسيح خود را فدا كرد تا بني آدم از هلاكت ابدي نجات يابد.

اين اعتقاد (فدا ـ كفاره) مسيحيت از جهاتي مورد مناقشه است.

اوّلاً: بايد دانست كه اين موضوع كه اساس دعوت مسيحيت را تشكيل مي دهد در اناجيل نبوده و مسيحيت ابتدائي خالي از اين مطلب مي باشد. عيسويان خود نيز به اين حقيقت اذعان دارند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ به اين امر اشاره اي نكرده است. آنچه از متون مذهبي مسيحي بدست مي آيد اينكه اين فكر را نخستين بار پولس اظهار داشت: (گناه با هبوط آدم در جهان پيدا شده است) پس از وي اين اعتقاد كم كم رواج گرفت كه عيسي ـ عليه السّلام ـ فديه خدا بوده و با قرباني كردن خود بشريت را از گناه بري الذّمه نمود.

ثانياً: بحث فدا از طرف خود مسيحيان مورد نقد قرار گرفته است. مانند، پلاز، كه يكي از كشيشان با نام بود به اتفاق جمعي از اصحاب خود موضوع گناه ازلي را منكر شده و آزادي اراده ي شخصي را در اعمال مدخليت تام دانسته و سرايت گناه يك فرد به ديگران را بي موجب شمرده اند.

همچنين، پلاكيوس روحاني انگليسي معتقد بود كه گناه آدم فقط در خودش تأثير داشت و روح انساني مستقيماً توسط خداوند بدون گناه خلق مي شود و از تمايلات فاسد آزاد است و از خدا اطاعت مي كند.

ثالثاً: هدف از بعثت انبياء هدايت بشر بوده اگر قرار است نبي با فداي خود امتش را نجات دهد ديگر براي هدايت و راهنمائي امت خود اين همه زحمات را متحمل شدن لازم نيست.

رابعاً: از حيث نقل و عقل هر كس در گرو اعمال خويش است. كه آيات شريفه ي قرآن به اين امر تصريح دارند مانند آيه: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَه ي) هر نفسي در گرو عملي است كه انجام داده است. و آيه (لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ) اينگونه عذاب بر آن است تا خداوند هر شخص را به كيفر كردارش برساند. و همچنين آيه شريفه (وَ لا تَزِرُ وازِرَه ي وِزْرَ أُخْرى) هيچ كس بار گناه ديگري را به دوش نمي گيرد، با صراحت ديدگاه مسيحيت را ردّ مي كند.

و از حيث عقل هم براي خداي عادل و حكيم قبيح است كه به خاطر گناه ديگران فرد ديگري را مجازات كند.

خامساً: اصل منشأ اعتقاد مسيحيت مردود است، چون تمام پيامبران الهي از جمله حضرت آدم در معتقدات شيعه از گناه معصوم اند. اصولاً در بهشتي كه آدم و حوا در آن متنعم بودند هنوز تكاليف مولوي الهي تشريع نشده بود و اوامر الهي ارشادي بوده است و آياتي كه در قرآن در آن تعبير به ذنب در مورد آدم ـ عليه السّلام ـ شده بايد آنها را به اصل معناي لغوي حمل نمود.

سادساً: طبق صريح آيه قرآن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به صليب كشيده نشده و كشته نشده است بلكه براي آنها مشتبه شده است. (وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ).

با توجه به نكات مذكور، مسيحيت براي اثبات عقيده خود هيچ دليل و برهان ندارند. بلكه از جمله جعليات و تحريفاتي است كه مسيحيت در دين و عقيده ي خود انجام داده اند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:34 |

 انگيزة مسيحيت در رابطه با طرح نظرية تثليث چه بوده است؟

مسيح از دو ناحيه مورد جفاي بزرگ واقع شد، جفاي يهود كه برخلاف بشارت تورات به آمدنش و معجزات فراوان، با تعصب و عناد به مخالفتش برخاستند. و بدتر از آن جفاي پيرواني بود كه درباره‌اش مبالغه نموده و وي و روح‌القدس كه واسطه فيض بود، را همرديف خدا قرار دادند.و به اين ترتيب مثلثي شكل پذيرفت كه بحث و مجادله فراوان و تبعيد و كشتار را به ارمغان آورد.

اعتقاد به تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته و بعدها پيدا شده است. گفته شده كه اولين بار چنين عقيده‌اي از ناحيه‌ي پولس وارد مسحيت شده است.

پولس در ابتدا يهودي متعصبي بوده كه وظيفه آزار و شكنجه و كشتار مسيحيان را بر عهده داشته است. در سفري به دمشق، جهت دستگيري مسيحيان، ناگهان در نزديكي اين شهر، دچار تحول روحي شده و به مسيح ايمان مي‌آورد.

اين كه واقعاً چه عاملي موجب مي‌شود انساني با چنين پيشينه تاريكي، ناگهان در صف مقدّم ايمان‌آورندگان به مسيح قرار گيرد، ‌به درستي روشن نمي‌باشد. و هيچ كس نمي‌تواند بگويد چه فرايند طبيعي شالودة اين تجربه سرنوشت‌ساز بوده است!‌ خستگي سفري طولاني، حرارت آفتاب بيابان، شايد گرمازدگي، بدني ضعيف و احتمالاً مصروع،‌و روحي دستخوش شكنجة ترديد و احساس گناه، همه بر روي هم در به ثمر رساندن فرايند نيمه آگاهانه‌اي كه اين منكر متعصب را بدل به تواناترين واعظ مسيح استيفان كرد، محتملاً نقش داشته‌اند.»

آموزه‎ي تثليث

تثليث به اين معناست كه خداوند در سه شخص: خداي پدر، خداي پسر و روح‌القدس ظهور يافته است. براساس اين نظر، خدا در عين حال كه از منظر متهدد يكي است،ولي در سه شخصيت يعني خداي پدر، خداي پسر و خداي روح‌القدس موجود مي‌باشد. و هر سه آنها در تمام صفات الهي از جمله ازليت، قدرت و جلال با هم برابرند.

آموزه‌ي تثليث اولين بار در شوراي نيقيه (325 م) و بعد از آن در قسطنطنيه (381 م) و شوراي كالسدون (451 م) مورد تأييد پدران كليسا واقع شد. شوراي نيقيه بيشتر به واسطه فشار قسطنطين امپراطور روم، كه خود سهمي در مذاكرات داشت،به هدفش كه برابري كامل عيسي و روح‌القدس با خدا بود، دست يافت.

اين اعتقاد نامه از همان آغاز از طرف بسياري، مورد مخالفت واقع شد. از جمله اين افراد آريوس كشيش برجسته اسكندريه بود كه به لحاظ علم و زهدش، مورد احترام همگان بود، عقيده آريوس اين بود كه «خدا از خلقت كاملاً‌ جداست، پس ممكن نيست مسيحي را كه به زمين آمده و چون انسان تولد يافته است با خدايي كه نمي‌شود شناخت، يكي بشماريم.همان ورطه‌اي كه انسان را از خالق خود جدا مي‌نمايد، ما بين خدا و پسر وي عيسي مسيح نيز موجود است....»

از آنجا كه عقايد آريوس به سرعت از ناحيه مسيحيان مورد استقبال واقع شد، اسقف اسكندريه، مجلس تشكيل داده و در آن با رأي‌گيري،‌آريوس و دو نفر از پيروانش را از كليسا اخراج نمود. پس از اين واقعه و اوج‌گيري دامنه‌ي نزاع بود كه قسطنطين درصدد برآمد با تشكيل شورايي در نيقيه آتش اين جنگ را خاموش كند. جالب اين است كه هر چند امپراطور هنوز تعميد نگرفته بود، در اين شورا به عنوان مدير جلسه حاضر شد.اكثر حضّار اصولاً موضوع بحث جلسه را نفهميده و منتظر بودند مبارزه يكطرفه شده تا با همان طرف هم‌آواز گرديده، قضيه را خاتمه دهند. اعتقادنامه شوراي نيقيه را تاريخ‌نويس معروف به يوسيبيوس، از دوستان امپراطور، نوشته و اكثر حاضران آن را پذيرفتند. ولي آريوس و پنج نفر از همراهانش كه آن را نپذيرفته بودند، از طرف قسطنطين تبعيد گرديدند.

انگيزه اعتقاد به تثليث

پيدايش و رشد تثليث در ميان مسيحيت، از انگيزه‌هاي مختلفي برخوردار است كه برخي از آنها عبارتند از :

1 . اقتباس از فرهنگ بيگانه: پس از آنكه ميان حواريان مسيح و پولس بر سر تفسير حقايق ديني، اختلاف افتاد، وعليرغم تأكيد حواريان بر رعايت كامل شريعت موسي، پولس تنها تعميد را درباره‌ي ايمان غير يهوديان كافي مي‌دانست

سرانجام، عليرغم اينكه وظيفه پطري، تبليغ در ميان يهود و غير يهود بود پولس با اينكه محضر مسيح را درك نكرده بود، ادعا نمود كه وظيفه تبليغ غيريهود از جانب مسيح به وي الهام شده است: پس از مدتي پولس توانست فرقه‌ي طرفداران شريعت موسي را مغلوب و ديدگاه‌هاي مخصوص خود را درباره‌ي دين مسيح عرضه نمايد. اين تعاليم به گونه‌اي بود كه با تفكرات هلني و رومي كه مردم غير يهود براساس آن پرورش يافته بودند،هماهنگي داشت. از جمله اين عقايد نظريه تثليث است كه بيشتر سر در فلسفه نوافلاطوني دارد. درباره‌‌ي ريشه‌ي اين عقيده گفته شده: «پلوتينوس به دو فيضان از خداي اكبر قائل بود:‌يكي عقل الهي كه با مسيح همانند دانسته شد، و ديگري اراده الهي كه تبديل به روح‌القدس شد.» البته خداي مسيح وجه مزيتي كه نسبت به خدايان اساطيري روم و يونان داشت، اين بود كه بر خلاف آنها،خدايي ملموس بود. به اين ترتيب مسيحيت توانست از ميراث فرهنگي شرك، چيزهايي وام بگيرد و به صورتي سودمند آنها را جذب و استفاده نمايد. و خود را عنوان ديني پويا و ديناميك كه صرفاً در گذشته‌ها متوقف نيست، قلمداد كند!

2 . جدايي از دين يهود: در آغاز مسيحيت در درون يهود تفسير شده بود، مسيحيان همانند يهود به كنيسه رفته و همان دعاها را خوانده و بر انجام كامل شريعت موسي تأكيد داشتند. تنها وجه تمايز آنها،اعتقاد به مسيح موعود بود. اما عده‌اي درصدد بودند كه شكل و محتوايي به مسيحيت بدهند كه كاملاً از دين يهود جدا شود. اين دسته كه در رأس آنها پولس رسول قرار داشت دست به خلق تعاليم جديدي در مسيحيت زدند آنها احساس مي‌كردند يكي از جهاتي كه مي‌تواند با يهود ايجاد فاصله نمايد، نگرش به خدا مي‌باشد، به نظر آنها خداي تورات (يهوه) با انسان فاصله دارد. و به همين دليل چنين خدايي نمي‌تواند با انسان رابطه داشته و يكديگر را دوست بدارند. از اينرو نياز است كه خدا به گونه‌اي تصور شود كه اين فاصله از ميان برود، به همين دليل قائل شد كه عيسي در قالب جسم زمين، خدا را مكشوف ساخته ورح‌القدس به عنوانيك شاهد ابدي بر چنين فيضي بوده است. از اين رو خدا را به منزله پدري دانست كه به تمام نوع بشر توجه و محبت كرده بدون اينكه موجودي مجهول باشد.

3 . مبالغه درباره‌ي مسيح، مسيحيت از آنجا كه درصدد اثبات برتري پيامبر و دين خود بر جهانيان بود، درباره‌ي مسيح مبالغه كرده و وي را به عنوان خدا، موجودي ازلي فرض نموده كه وجودش قبل از همه پيامبران بوده و به همين دليل بر همه‌ي آنها برتري دارد آنچه كه مي‌توانست زمينه‌ساز چنين انحراف بزرگي درباره‌ي مسيح باشد، خلقت خاص وي بدون پدر بود. در اين ميان، روح‌القدس نيز به عنوان واسطه چنين فرفيضي، بايستي جايگاه خاصي مي‌يافت. اين بود كه مسيحيت نظريه تثليث را براي خود رقم زد. درباره‌ي رفع ابهام از آفرينش خاص مسيح، به چند نكته بايد توجه نمود:

اول: آفرينش خارق‌العاده مسيح در واقع نشانه اي معجزه‌گونه براي نبوت وي بوده است. اين مسئله خصوصاً با توجه، تولد وي در ميان قوم يهود كه تعصب خاصي نسبت به دين خود داشته و پيامبر آينده را منجي بني اسرائيل مي‌دانستند، حائز اهميت است.

دوم: وجود خاص مسيح، نشان از رحمتي براي مردم بود، رحمتي معنوي كه موجب هدايت و كمال بود و رحمتي مادي كه بيماري و آلودگي را از جامعه مي‌زدود.

سوم: نشان از مقام قدسي و طهارت ما در مسيح، مريم مقدس داشت، كه چگونه انساني برگزيده شايسته تحمل روح‌الهي مي‌شود.

بنابراين فيض وجود مسيح، نه تنها زمينه‎اي براي شرك و خدايي مسيح و روح‌القدس فراهم نمي‌آورد، توحيد كامل خدا را در خلقت پيامبري الهي، نشان مي‌دهد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:28 |

 آيا تثليث از نظر عقل مورد پذيرش است؟!

يكي از آموزه هايي كه همواره از سوي كليسا براي جوامع مسيحي القاء مي شود مسأله اعتقاد به تثليث است. همان گونه كه مي دانيد مطابق تلقي مسيحيت تثليث عبارت از «اب»، «ابن» و «روح القدس» است. مراد از «أب» براساس ادبيات كتاب مقدس، خداوند است. براساس گزارش اناجيل موجود، حضرت عيسي به شاگردان خود سفارش كرده كه خدا را در دعاهاي شان، پدر آسماني بخوانيد»

و مراد از «ابن» يا پسر؛ حضرت مسيح است. براساس قطعنامه «نيقاوي» در سال 325 ميلادي فرزندي حضرت مسيح براي خدا،‌نه به صورت مجازي و تشريفي بلكه بصورت حقيقي تلقي مي گرديد: «عيسي مسيح پسر خدا،‌مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است. خدا از خدا، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي كه مولود است نه مخلوق از يك ذات با پدر...» بنابراين در عقيده ي رسمي مسيحيت، مسيح فرزند حقيقي خدا تلقي گرديده است.

مراد مسيحيت از روح القدس، وجود فعال و تواناي خداوند در زمين است. كه بوسيله آن حضرت مسيح در شكم مادر خود قرار گرفت. روح القدس تعليم جامعه مسيحيت را به عهده دارد و در عهد جديد از روح القدس به عنوان تسلّي دهنده،‌ روح حكمت و ايمان، روح شجاعت، محبت و شادي، نامبرده شده است.»

براساس نگرش مسيحيان، ميان «أب» و «إبن» و «روح القدس» فرع و اصلي وجود ندارد. همه اينها از ارزش و اصالت يكسان برخوردارند. در عين اينكه از هم متمايزاند، واحد اند. مانند قوه حافظه و دراكه و اراده...»يعني هر يك از «اب» و «ابن» و «روح القدس» خداوند تمام عيار و كامل است. در عين اينكه هر كدام خداي كامل است، هر سه تاي شان نيز واحد حقيقي اند. «اقنوم أب» «أقنوم ابن» و «اقنوم روح القدس» در عين كامل بودن در الوهيت و متمايز بودن از هم،‌واحد حقيقي اند.»

عقل سليم و تثليث:

با توجه به تبيين تثليث، بايد گفت كه اين گزاره، با هيچ توجيهي از نظر عقل پذيرفتني نيست. زيرا در ستيز با حكم عقل مي باشد. ممكن است گزاره هاي ديني موافق عقل باشد و ممكن است موافق عقل نباشد اما عقل گريز باشد مانند تعداد ركعات نماز و ... اما هيچ گزاره ديني نبايد در تضاد كامل و صريح با عقل باشد والّا از حقانيت برخوردار نيست. تثليث گزاره عقل ستيز است. به دلائل ذيل:

 1) تثليث حقيقي با توحيد حقيقي متباين است بگونه اي كه با فطرت و بديهيات اوليه عقلي در تضاد مي باشد. مثل اينكه بگوئيم عدد يك همان عدد سه است. و برعكس. 2) اگر هر يك از اقانيم سه گانه خداوند كامل و تمام عيار باشد، مستلزم تعدد خداوند است. و شرك صريح و بي نقاب مي باشد. عقل هرگونه مانند و بديل و شريك را از خداوند كامل غني بالذّات و واجب الوجود نفي مي كند. زيرا موجودي كه صداقت در وجود و تمحض تام در كمال و وجود دارد، هرگز تعدد پذير نيست. والا مستلزم محدوديت و تركيب و احتياج است. و با غناي ذاتي و أطلاق آن ناسازگار است.

تثليث و تركيب خارجي:

اگر از تعدد خداوند صرفنظر كنيم و بگوييم سه گانه بودن خداوند ولو با بساطت و وحدت خداوند متعارض است، اما امكان اينكه خدائي در يك تركيب طبيعي، اتحاد پيدا كند، وجوددارد. اما واقع غير اين است زيرا مراد از تركيب در اينجا تركيب خارجي كه عبارت از ماده و صورت است، مي باشد چنين تركيبي وقني ممكن است محقق شود كه سه چيز، يكسان و برابر مطرح نباشد بلكه يكي استعداد و قوه ي محض است و ديگري فعليت محض در حالي كه در تثليث أب و ابن و روح القدس چيزي به عنوان قوه و فعل مطرح نيست. بنابراين تركيب اب، و ابن و روح القدس، ناممكن است. و غيرقابل تحقق است. اگر مراد از تركيب تثليث، تركيب ذهني يعني امكان وجودباشد نيز سخن مردود است زيرا اوّلاً هيچ يكي از اقانيم ثلاثه بصورت متفاوت ممكن و وجود مطرح نشده است برغم اينكه اگر چنين چيزي را با تسامح بپذيريم بايد قبول كنيم كه تمام ممكنات شايستگي الوهيت را دارا است.

اگر تثليث را يك راز ايماني و تعبدي تلقي كنيم در اين صورت چرا تربيع و تخميس و ... را به عنوان يك راز ايماني قبول نمي كنيم براي اينكه تثليث نسبت به تربيع و... هيچ رجحاني ندارد. همگي به يك اندازه عقل ستيز مي باشد. تثليث بدان علّت به نام راز ايماني مطرح شده است كه با عقل و خداوند در ستيز است. پس هر چيزي كه ضد عقل باشد مي تواند يك راز ايماني بحساب آيد!! مزيد بر اينكه مستلزم تعارض عقل با دين مي گردد در حالي كه نبايد دين با عقل در تعارض باشد.

ريشه تثليث: قرآن كريم نسبت فرزندي به خداوند، و نيز غلو درباره بندگان خداوند را (كه الوهيت مسيح و تثليث از مصاديق بارز غلو مي باشد) پيروي از توهمات و تمايلات اقوام مشرك پيشين مي شمارد. بنابراين ريشه تثليث در عقايد مشركان و بت پرستان نهفته است كه در مرور زمان وارد انديشه مسيحيت گرديده است. بخصوص ثالوث هندي كه مركب از «كريشنا»، «برهما»، و «سيفا» مي باشد كه قديمي ترين تثليث در انديشه مشركان است. مزيد بر اين كه اولاً در عهد جديد درباره تثليث سخن گفته نشده است و تا سال 180 ميلادي از تثليث خبري نبود بعد از آن تاريخ است كه مسيحيت با تثليث مواجه مي شود.

نتيجه: تثليث علاوه بر اينكه ضد عقل و انديشه سالم است. ريشه در اناجيل موجود هم ندارد. بلكه تاريخ ورود آن در مسيحيت قريب دو قرن بعد از ظهور مسيحيت بوده است. و مشابهت سابقه آن در عقايد مشركان اثبات مي كند كه چنين گزاره غير ألاهي و ديني است. و هرگز از حقيقت برخوردار نيست باطل محض و امر كاملاً موهوم و خرد آزار است.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:25 |

 قرآن مي‌گويد: «او كلمه است» آل‌عمران آيه 45 مقصود از او مسيح مي‌باشد. و انجيل نيز مي‌گويد: كلمه خدا بود و كلمه جسم گرديد و در ميان ما ساكن شد (يوحنا1/14) پس قرآن گفتار مسيحيت را قبول دارد؟

 جاي شك نيست كه هم در انجيل و هم در قرآن حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ تعبير به «كلمه»‌ شده است، و لكن بايد ديد كه آيا مقصود از «كلمه» كه در قرآن آمده با آنچه در انجيل ذكر شده يكيست؟ يا با هم تفاوت اساسي و جواهري دارند؟ آنگاه مي‎توان گفت كه قرآن مطالب انجيل را در اين مورد پذيرفته است يا خير؟

«كلمه» به حسب لغت بر لفظ واحدي كه دلالت بر معنا كند و همچنين بر جمله اعم از اينكه تام باشد يا نباشد ـ اطلاق مي‌شود و در اصطلاح قرآن عبارت از چيزي است كه اراده ي الهي به آن ظاهر مي‌شود. و منظور از آن نوعي خلق است و مقصود از «كلمه» در آيه ي 45 سوره آل‌عمران كه بر حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ اطلاق شده همان تولد فوق‌العاده او مي‌باشد و يا به خاطر اينست كه قبل از تولد خداوند بشارت او را به مادرش داده بود و نيز ممكن است علّت اين تعبير اين باشد كه «كلمه» در اصطلاح قرآن به معناي مخلوق به كار مي‌رود. مانند «بگو اگر درياها مركب شوند تا كلمات پروردگار مرا بنويسند آنها تمام مي‌شوند، پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، هر چند درياها را بر آنها بيفزايم» در اين آيه منظور از «كلمات خدا» همان مخلوقات او است از آنجا كه مسيح ـ عليه‌السلام ـ يكي از مخلوقات بزرگ خداوند است اطلاق «كلمه» ‌بر او شده است و همچنين در آيات ديگر صريحاً حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ را فرزند مريم معرفي مي‌كند.تا پاسخي به مدعيان الوهيّت عيسي ـ عليه‌السلام ـ باشد. زيرا كسي كه از مادر متولد مي‌شود و مشمول تغييرات و تحولات جهاني ماده است چگونه مي‌تواند خدا باشد. بديهي است كه خداوند از تمام تغييرات و دگرگوني‌ها بركنار است.

در انجيل يوحنا«كلمه» بر مسيح به گونه‌اي ديگر اطلاق شده و به معنايي آمده است كه مخالف و متضاد با معنايي كه در قرآن آمده مي‌باشد. و به هيچ صورت مورد تأييد قرآن نمي‌تواند باشد. در انجيل آمده است: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد. معناي اين جمله چنين مي‌شود كه: مسيح خدا بود ـ و خدا جسم شد. بديهي است كه چنين اعتقادي با اصول و مباني اسلامي كه برگرفته از قرآن مي‌باشد در تضاد و تناقض است. و همچنين با مطالب ديگر انجيل نيز سازگاري ندارد. زيرا طبق نقل «رابرت هيوم» در حدود هفتاد مورد در چهار انجيل تكرار شده كه مسيح فرزند بشر بود و شايد عيسي مي‌خواست بدين صورت رابطه ي خويش را با ابناء بشر و اينكه او خود يكي از افراد بشر يا انسان ايده‌آل احساس مي‌نمود مورد تأكيد قرار دهد.»

پس اين ادعا كه قرآن مطالب انجيل را در مورد عيسي ـ عليه‌السلام ـ كه مي‌گويد «كلمه» خدا بود، كلمه جسم گرديد ـ ناشي از عدم دقت در محتواي آيه ي قرآن مي‌باشد. و صرف تعبير قرآن از مسيح به «كلمه»‌ دليل بر قبول داشتن گفتار انجيل در اين مورد نمي‌تواند باشد. قرآن مي‌گويد: مسيح مخلوق و بنده خدا است. در حالي كه انجيل مي‌گويد: مسيح خدا است و خدا جسم گرديد. و صرف تشابه در تعبير دليل بر تائيد محتواي انجيل در مورد مسيح توسط قرآن نمي‌تواند باشد.

صد هزاران اين چنين اشباه بين فرق‌شان هفتاد ساله راه بين هر دو صورت‌گر بهم ماند رواست آب تلخ و آب شرين را صفاست ساحران موسي از ستيزه را برگرفته چون عصاي او عصا زين عصا تا آن عصا فرقي است زين عمل تا آن عمل راهي شگرف ژرف

علاوه بر اين قرآن كلام خدا است كه از دخل و تصرّف ديگران مصون و محفوظ مانده و دست تحريف به آن نرسيده است، لذا هيچگونه تعارض و يا تضاد در محتواي آن به چشم نمي‌خورد و اگر از مسيح به «كلمه»‌ تعبير شده و ممكن است براي كساني داراي ابهام باشد در آيه بعد به صراحت مي‌گويد: «مثل عيسي در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باشد و او هم موجود شد.» و هرگونه شبهه‌ي الوهيت در مورد عيسي مسيح را منتفي مي‌سازد.

و از آنجا كه اناجيل كلام مستقيم خدا نيست و برداشت‌هاي حواريون از گفتار مسيح ـ عليه‌السلام ـ مي‌باشد و هر يك از آنها گفتار مسيح را طبق برداشت خويش بيان نموده است لذا بعضاً‌ با هم در تعارض و تضاداند. و از اينرو مطلبي كه در انجيل يوحناء راجع به مسيح آمده و او را خدا دانسته است در انجيل‌هاي ديگر چنين چيزي وجود ندارد. شايد برداشت نويسنده انجيل يوحنا راجع به مسيح چنين بوده كه ذكر كرده است. يا دست تحريف به آن رسيده و به شكل موجود درآورده‌اند.

سؤال اساسي اينست كه چگونه پيروان دين مسيح بر انجيل يوحنا كه مي‌گويد: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد ـ اعتقاد و باور دارند در حالي كه اين گفتار با مطالب ديگر انجيل كه مي‌گويد: حضرت مسيح توسط يهوديان به صليب كشيده شد و به قتل رسيد تعارض آشكار دارد.

در انجيل متي آمده است كه «عيسي بار ديگر فرياد بلندي كشيد و جان سپرد.» خدايي كه انجيل معرفي مي‌كند از مخلوقاتش عاجزتر است تا جاي كه او را به قتل مي‌رساند و دفن مي‌كند!! اما مسيح كه در قرآن از او ياد شد غير از مسيح است كه در انجيل معرفي شده است كه گاهي پسر خدا خوانده شده[9] و گاهي خدا.

در نتيجه مطالبي كه در انجيل يوحنا راجع به مسيح آمده قطعاً مورد تأئيد قرآن و اسلام نمي‌باشد. و اگر كسي چنين فكر كند از عدم دقت و آشنائي او از منابع اسلامي حكايت مي‌كند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:23 |

 آيا تثليث با وحدانيّت خداوند سازگار است؟

 همه اديان از يك نظام عقيدتي برخوردارند كه دين مبتني بر آن مي‌باشد نظام عقيدتي اديان آسماني قبل از هر چيز بر وحدانيت خداوند تأكيد دارند. همين يكي دانستن خداوند، فهم اين نكته را مي‌رساند كه اديان الهي، عليرغم چهره‌هاي متفاوت، از يك حقيقت سرچشمه مي‌گيرد. اما در اين ميان، اعتقاد به تثليث در مسيحيت عجيب مي‌نمايد،«خدا به خاطر عشق به پسر و بلكه عشق به همه بشريت در پسر حلول كرده است. و پسر تجسد يافته، روح‌القدس را به عنوان شخص ابدي كه بر او شهادت مي‌دهد، مكشوف ساخته است.»

تعجب از تثليث، در پس اعتقاد به يگانگي خداوند است. خدا در عين حال كه يگانه مي‌باشد،در سه حقيقت تجلي يافته است. آيا مي‌توان با حلول، يگانه بودن را ساخته، و با نگريستن به مسيح، شاهد خدايي زميني باشيم؟ «هر دوي پدر و روح‌القدس با پسر اتحاد دارند و به طور مستمر با او همكاري مي‌كنند و از نخستين لحظه حلول و تجسد در او حضور دارند، هر چند كه تنها پسر در قالب انسان درآمده.»

از اين روست كه تثليث به عنوان يك آموزه‌ي عقل‌ستيز، هيچ‌گاه توجيه قابل قبول خود را نيافته است و بخش بزرگي از كليساي مسيحي را دچار اين وضعيت نابهنجار مي‌كند كه چگونه علاقه و كشش قلبي مسيحيان را بدون اعتقاد به اينگونه تعاليم حفظ نمايد.

آموزه‌ي تثليث

تثليث، اعتقاد به اين معناست كه خداوند در عين حال كه يكي مي‌باشد؛ در سه حقيقت پدر، پسر و روح‌القدس موجود مي‌باشد. اين برابري در وجود اقتضاء مي‌كند كه هر سه از نظر صفات الهي يعني ازليت، قدرت و جلال، با هم برابر باشند. هر يك از اين اشخاص، يك موجود اصيل بوده، بدون اينكه هيچ يك فرع و تابع ديگري باشد. ولي ميان آنها ايثار و تجليل و تكريم متقابل وجود دارد.

منشأ تثليث

اعتقاد به آموزه‌ي تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته است. اين پولس رسول بود كه براي اولين بار با قائل شدن مقام الوهي براي مسيح، توانست پايه‌هاي تفكر تثليث را پايه‌ريزي نمايد. وي معتقد بود در مسيح موجودي آسماني و داراي ذاتي الوهي بود كه تنزل كرده، صورت و پيكر زميني را پذيرفته و از آسمان به زمين فرود آمده است...» چنين انديشه‌اي را پولس به خاطر اين بيان نمود كه بتواند امت‌هاي غير يهود را به طرف مسيحيت جذب نمايد. زيرا اين ملل همه تحت نفوذ مذاهب اسرارآميز يونان بوند،‌كه اصل مطلب حيات جاويد و اتصال نفس بشر با روح‌ خدايان در آنها نفوذ و ريشه دوانيده بود.

بعدها به دليل سيطره و نفوذ افكار پولس در جهان مسيحيت، شورايي اسقف‌هاي اعظم كليسا در نيقيه (325 م)‌و قسطنطنيه (381 م) و اعتقادنامه‌هاي شوراي كالسدون (451 م) تثليث را رسميت بخشيده و آن را جزيي از ايمان مسيحي قرار دادند. و مسيحيان از آن هنگام به بعد خداوند را به عنوان سه شخص كه داراي «جوهر و ماده‌ي واحدي» مي‌باشد، تصور نموده‌اند.

تلاش براي رهايي از تثليث

مسيحيت جهت حل مسأله تثليث و سازگاري آن با اصل مسلم توحيد، راه‌هاي مختلفي را پيموده است.

1 . جمع بين توحيدي كه در تورات آمده با تثليث. به معناي اين كه تثليث در تورات نيز وجود داشته ولي غير واضح بوده و اين عهد جديد است كه آن را آشكار نموده است.

2 . توحيد در تورات را پذيرفته و تثليث را به گونه‌اي توجيه نماييم كه با آن سازگار باشد: به اينكه گفته شود منظور از تثليث، در تثليث در عين وحدت»‌ مي‌باشد.

3 . تثليث از چيزهايي است كه عقل قادر به درك آن نبوده و صرفاً بايد به آن ايمان آورد.

4 . توحيد خالص را پذيرفته و تثليث را ردّ نماييم، اين نظريه را جمعي از بزرگان مسيحيت از قبيل برنابا و آريوس مصري و فرقه‌ي كويكرها كه در قرن هفدهم بوجود آمدند،ابراز داشته‌اند.

تثليث و وحدانيت خداوند

آموزه ي تثليث با اعتقاد به يكتايي خداوند كاملاً در تعارض است. اگرمسيح و روح‌القدس را از حيث ذات در رديف خداوند قرار دهيم. لزوماً صفات الهي از جمله ازلي و ابدي بودن را بايد به آنها نسبت دهيم. و به اين ترتيب، هر سه واجب‌الوجود خواهند بود.

تعدّد وجودهايي كه وجوب ذاتي آنها مي‌باشد، مستلزم نفي توحيد ذاتي مي‌باشد. توضيح مطلب اينكه توحيد، داراي چهار مرتبه؛ توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالي و توحيد عبادي مي‌باشد. توحيد ذاتي به اين معناست كه تنها يك ذات كه وجودش واجب است، موجود مي‌باشد. توحيد صفاتي به معناي اتحاد صفات با ذات الهي، و اتحاد صفات با يكديگر است. توحيد افعالي يعني آفرينش فعل الهي و هيچ چيز، با وي در اين امر، شريك نيست. و توحيد عبادي يعني تنها خداي يكتا كه داراي همه صفات جمال و كمال است سزاوار پرستش مي‌باشد، عدم اعتقاد به هر يك از اين مراتب گرايش به نقطه مقابل آن كه شرك در آن زمينه مي‌باشد را دربر دارد. و به همين دليل شرك نيز داراي چهارمرتبه شرك ذاتي، شرك صفاتي، شرك افعالي و شرك در عبادت مي‌باشد.

با توجه به آنچه درباره‌ي مراتب توحيد و شرك گفته شد اعتقاد به اينكه مسيح و روح‌القدس از حيث ذات در كنار خدا هستند مستلزم چند وجودي است كه وجودشان ضروري بوده و هر يك خدايي جداگانه مي‌باشند. به همين دليل قرآن به شدت تثليث را ردّ مي‌كند. و آن را نشانه‌ي كفر و شرك مي‌داند.

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:21 |

مسلمان شدن یک فعال صهیونیست

دکتر "اوری دیفیس" 62 ساله که از فعال نسبتا سرشناس در رژیم صهیونیستی به شمار می رود، طی چند روز گذشته گرویدنش به دین مبین اسلام را رسما اعلام کرد.

  به گزارش شیعه آنلاین، در همین راستا "توفیق جبارین" وکیل شخصی "اوری دیفیس" گفت: موکلم با مراجعه به دادگاه شرعی مسلمانان در سرزمین های فلسطینی 1948 در منطقه "باقه الغربیه" گرویدن به دین مبین اسلام را رسما اعلام کرد و پس از آن با یک زن فلسطینی مسلمان ازدواج کرد.

"جبارین" در ادامه افزود: مراسم ازدواج "دیفیس" با این زن فلسطینی که خواست نامش فاش نشود، با حضور پنجاه تن از دوستان و اقوام طرفین برگزار شد.

"جبارین" همچنین گفت: مراسم جشن ازدواج با سادگی هر چه تمام تر به روشی فلسطینی در شهر "رام الله" برگزار شد و به دلیل اهمیت و جایگاه این فعال تازه مسلمان شده، تعدادی از مقامات جنبش فتح نیز با حضور در مراسم ازدواج، به سخنرانی پرداختند.

"توفیق جبارین" همچنین افزود: ناگفته نماند این زن فلسطینی نیز یک فعال سیاسی و عضو جنبش فتح است.

گفتنی است "اوری دیفیس" که دارای اندیشه های ترقیخواهانه بوده و سالها برای مسأله فلسطین و دفاع از آن تلاش و کوشش کرده است. وی همچنین سالها در برابر ساخت شهرک صهیونیستی "کرمئیل" توسط رژیم اشغالگر در شهر فلسطینی الجلیل مقاومت کرد و حتی چند روزی نیز مقابل ساختمان نخست وزیری رژیم صهیونیستی به اعتصاب غذایی دست زد.

ناگفته نماند "دیفیس" از دوستان قدیمی شهید خلیل الوزیر (أبو جهاد) معاون یاسر عرفات، رئیس سابق تشکیلات خودگردان فلسطین بود.

"اوری دیفیس" همچنین رئیس جمعیت "البیت" برای دفاع از حقوق اعراب و فلسطینیان است و چندین کتاب در این زمینه نگاشته که مهمترین و سرشناس ترین آن "آپارتاید اسرائیلی" (نژادپرستی صهیونیستی) نام دارد.

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 0:13 |

يك بانوي روسي صبح امروز با حضور در دفتر امام جمعه شهرستان آمل به دين مبين اسلام مشرف شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري رسا در ساري، خانم آندريوا كه يك زن روسي است صبح امروز با حضور در دفتر امام جمعه آمل پس از تشرف به دين اسلام نام فاطمه را براي خود برگزيد.

وي كه به همراه شوهر وخانواده شوهر خود امروز در دفتر امام جمعه شهرستان آمل حاضر شده بود، كلمه شهادتين را بر زبان جاري كرد.

اين بانوي تازه مسلمان شده با بيان اينكه خداوند يكي است و از نظر خداوند كاملترين دين در ميان اديان جهان، دين اسلام است، گفت: دين اسلام را به خاطر كامل بودن آن و از روي شناخت قلبي خود انتخاب كردم.

امام جمعه شهرستان آمل نيز با اشاره به اينكه دين اسلام ختم همه اديان است، گفت: همه ما زير پرچم ولواي اسلام هستيم.

حجت الاسلام محمد علي رحماني با بيان اينكه دين اسلام، دين مهرباني، برادري وبرابري است، خاطر نشان كرد: دين مسيحيت هم دين اسلام را بشارت مي دهد.

به گفته وي دين اسلام ديني كامل است كه تاكنون ديني كامل تر از اسام نيامده ونخواهد آمد.

گفتني است خانم تايتانا آندريوا روسي پيش از اين مسيحي بود.

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 21:44 |