تبليغاتX
مسجد و كليسا - mosque&church

چرا مسيحيان معتقد هستند كه عيسي مسيح هنوز زنده است و روزي ظهور خواهد كرد مگر ايشان را به صليب نكشيدند؟

آنچه از انجيل‌هاي امروزي جامعة مسيحيت استفاده مي‌شود اين است كه حضرت عيسي را حاكم زمانش، بر اثر تحريك علماي يهود، دستگير كرده و به صليب كشيدند و حضرت مسيح در بالاي صليب جان داد. بعد از آن عده‌اي بدن عيسي مسيح را از صليب پائين آورده و دفن كردند امّا بعد از سه روز متوجه شدند كه سنگ روي قبر حركت كرده و وقتي نگاه كردند مسيح را در قبر نيافتند و مردي يا دو مرد سفيد‌پوش به آنها گفت: عيسي زنده شده است كه ناگاه حضرت عيسي خود را به آنها رسانيده و دستوراتي داد و سپس به سوي آسمان رفته و بر سمت راست خدا نشست.[1]

اما چرا مي‌گويند روزي ظهور خواهد كرد بايد گفت كه عقيده به ظهور يك نجات دهندة بزرگ آسماني و اميد به يك آيندة روشن كه در آن نگراني‌ها و هوسها از بين برود و به بركت ظهور يك شخصيت ممتاز الهي همة تاريكي‌ها برچيده شود و ريشة ظلم و تباهي از روي كرة زمين پراكنده شود، يك اعتقاد عمومي ثابت است كه همواره در همه وقت، در همه جا و در همه زمان‌ها بين تمام ملّت‌ها شايع و رايج بوده است. اين عقيده در طول دوران زندگي انسان‌ها پيوسته در ميان همة ملّت‌ها و پيروان اديان بزرگ موجود بوده كه سرانجام بايد پيشوايي در آخر الزّمان ظهور كرده، بي‌عدالتي‌ها را از بين برده و حكومت واحد جهاني تشكيل داده و در بين مردم بر اساس عدالت و انصاف داوري كند.

عقيده به ظهور يك نجات دهنده از نظر همة شاخه‌هاي مسيحيّت قطعي و مسلّم است براي همين مي‌گويند: چون مسيح نتوانست اين حكومت جهاني را تشكيل دهد به آسمان رفت و امروز جامعة مسيحيّت در انتظار بازگشت وي از آسمان در پايان جهان نشستند. طبق نوشته «مستر هاكس» در كتاب قاموس، كتاب مقدس كلمة «ابن»80 بار در انجيل و ملحقات آن آمده كه فقط30 مورد آن با حضرت عيسي قابل تطبيق است و50 مورد ديگر از «مصلح» و نجات دهنده سخن مي‌گويد كه در آخر الزّمان ظهور خواهد كرد.[2]

بر اساس همين اعتقاد است كه مي‌بينيم در انجيل امروزي جامعة مسيحيّت آمده است: آن حضرت روزي ظهور خواهد كرده، البته هيچ كس از روز ظهور او خبر ندارد جز پدر يگانه، و آمدن حضرت عيسي به روي زمين مانند آمدن ابر در آسمان‌ خواهد شد كه با سرعت و بدون علائم قبلي به آسمان رفت و روزي هم به زمين برگشته و دعوتش را آشكار مي‌كند و زمين را پر از خير و سلامتي مي‌كند. و در روز قيامت هم حساب مردم با اوست.[3]

امّا در قرآن كريم و روايات اصل موعود و ظهور منجي كه جامعه را پر از عدل و داد خواهد كرد و حكومت جهاني تشكيل مي‌دهد، يك اعتقاد غير قابل انكار است. در خصوص داستان صليب، نظر اسلام با آنچه در اناجيل موجود آمده است متفاوت مي باشد زيرا در قرآن كريم آمده است كه:

و گفتار يهوديان كه گفتند: ما مسيح عيسي بن مريم پيامبر خدا را كشتيم، در حالي كه نه او را كشتند و نه به دار آويختند، لكن امر به آنها مشتبه شد و كساني كه در مورد او اختلاف كردند، از آن در شك هستند و علم به آن ندارندو تنها از گمان پيروي مي‌كنند قطعاً او را نكشتند.[4]

در تفسير اين آيه آمده است:

آنها شخصي را كه شباهت زيادي به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ داشت، گرفته و به صليب كشاندند و خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را قبل از آنكه دست نظاميان روم به او برسد به آسمان عروج داد؛ و چون نظاميان آن حضرت را دقيق نمي‌شناسند، فكر كردند آن كس را كه دستگير كرده اند او مسيح است.[5]

بنابراين از ديدگاه اسلام حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ زنده است، ولي نه اين‌كه اول به صليب كشيده شده و بعد زنده گشته است بلكه از اول، خداوند او را بدون اينكه بميرد به آسمان برد. و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ روزي به زمين برمي‌گردد، ولي نه به عنوان مصلح و منجي بشريّت از ظلم و ... بلكه براي حمايت از حضرت مهدي ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ و مردم جامعة مسيحيت را به پيروي كردن از حضرت بقية الله الاعظم ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ دعوت خواهد كرد و به امام زمان ـ عليه السّلام ـ اقتدا مي‌كند، چنانچه در رواياتي به اين مطلب تصريح شده است:

امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: زماني بر مردم خواهد آمد كه خداوند و توحيد را آن‌چنان كه شايسته است نخواهند شناخت، در اين زمان حضرت عيسي بن مريم ـ عليه السّلام ـ از آسمان بر زمين آمده و به كمك امام زمان ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ خواهد شتافت و پشت سر امام مهدي ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ نماز مي‌خواند، در حالي كه او پيامبر است و اين به خاطر اين است كه ما اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از او افضل هستيم.[6] رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز وقتي جانشينان خود را معرفي مي‌نمايند بعد از معرفي امام يازدهم حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: و بعد از آن حضرت، فرزندش همان كه عيسي بن مريم ـ عليه السّلام ـ پشت سر او نماز خواهد خواند، به امامت مي‌رسد.[7]

در جاي ديگر از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده است: كه جبرئيل فرمود: خداوند متعال مي‌فرمايد: اي پيامبر! خداوند حضرت قائم را از شما آفريد و روزي خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را به زمين مي‌آورد و به حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ اقتدا مي‌كند.[8] اين مطلب را اهل تسنّن نيز قبول دارند چنانچه ابن ماجه مي‌نويسد:

حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ در بين ركن و مقام در كعبه از مردم بيعت خواهد گرفت، و دجّال فتنه‌گري مي‌كنند كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي قتل دجّال به زمين مي‌آيد و به امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ كمك خواهد كرد.[9] با توجه به اين مطالب بايد گفت كه اعتقاد مسيحيان بر ظهور حضرت عيسي با روايات اسلامي مطابقت دارد و تنها فرقش اين است كه آنها بر اثر تحريف و دست يازي ديگران، منابع تاريخي‌شان اين ظهور را يك امري مستقل مي‌دانند، در حالي كه ظهور حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي ياري امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ مي‌باشد و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هيچ ادّعاي جداگانه‌اي نخواهد كرد. بلكه پيروي از حجة بن الحسن العسكري را براي همه به خصوص جامعة مسيحيت اعلام خواهد كرد. زيرا طبق روايت امام باقر ـ عليه السّلام ـ ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ افضل از حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هستند و از نظر عقلي قابل قبول نيست كه كسي كه رتبه‌اش پايين‌تر است، بخواهد ادعايي جداگانه از امام زمان ـ عليه السّلام ـ داشته باشد. پس حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ روزي براي كمك به قيام امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ به زمين برمي‌گردد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

الف: مهدويت:

1. كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، جز ثاني.

2. كشف الغمه، علي بن عيسي اربلي، ج2، تبريز، مكتب بني هاشمي، 1381 ق.

ب: مسيحيت:

1. تحقيقي در دين مسيح، جلال الدين آشتياني، بي‌جا، نشر نگارش، اول، 1368 ش.

2. ترجمة اناجيل اربعه، محمد باقر خاتون آبادي، به كوشش جعفريان، رسول، تهران، نقطه اول، 1375ش.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . انجيل متي، باب 27 و 28، انجيل مرقس، باب 15 و 16، انجيل لوقا، باب 23 و 24، انجيل يوحنا، باب 16 و 21، ترجمة: هنري موتس، تهران، اساطير، اول، 1380 هـ . ش.

[2] . سايت اينترنتي تبيان، هاشمي شهيدي، سيد اسد الله، ظهور حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ از ديدگاه اسلام و مذاهب ملل جهان.

[3] . انجيل متي، باب 24 و 25، آية 13 و انجيل لوقا، باب 17 و 21، آية 34 و شلبي، احمد؛ مقارنة الاديان (المسيحيه)، بي‌جا، مكتبة النهضة المصريه، چهارم، 1973 م، ص 158.

[4] . نساء/157.

[5] . مكارم شيرازي، ناصر، نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بي‌تا، ج4، ص 198.

و جرجاني، حسين؛ تفسير گازر، تهران، چاپخانه دانشگاه تهران، اول، 1377ه‍ . ش، ج2، ص 304.

و كاشاني، فتح الله، منهج الصادقين، تهران، كتابفروش اسلاميه، دوم، 1344 ه‍ . ش، ج3.

[6] . مجلسي، محمد باقر، منهج الصادقين، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج24، ص 328، باب 67، حديث 46.

[7] . همان، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج43، ص250، باب11، حديث24.

[8] . كليني، محمد، كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365 ش، ج8، ص42.

[9] . ابن ماجه، السنن ابن ماجه، كتاب الفتن، بيروت، دارالجيل، ج2، ص 366، باب خروج المهدي؛ ر.ك: علي محمد فتح الدين حنفي، فلك النجاة، تحقيق ملا اصغر علي محمد جعفر، بي‌جا، دارالسلام، دوم ، 1418 ق، ص211.

 منبع: http://www.andisheqom.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 1:28 |

چرا برخلاف گفته انجيل كه مسيح درفكر ايجاد دين جديدي نبوده است، مسيحيت دين جديدي را بوجود آورده است، لطفا توضيح دهيد؟

براي پاسخ به اين سؤال بهترين راه بررسي تاريخچه پيدايش مسيحيت است وليكن قبل از هر چيز بايد گفت: شواهدي موجود است كه اثبات مي كنند مسيحيت در ابتدا به عنوان يك شريعت مستقل مطرح نبوده است .

اولين شاهد بيانات خود حضرت مسيح -عليه السلام- است كه در عهد جديد آورده شده است. درعهد جديد به نقل از آن حضرت آمده است: «گمان مبريد كه آمده ام تا تورات يا كتب انبياء را باطل سازم، نيامده ام تا باطل سازم بلكه (آمده ام) تا تمام كنم ....»[1]

دومين شاهد سيره عملي حضرت عيسي -عليه السلام- است چرا كه آن حضرت دردوران زندگي دنيايي اش پيوسته بر حفظ شريعت يهود مواظبت مي كرده است.[2]

سومين شاهد سيره عملي حواريون حضرت است زيرا آنها نيز مانند حضرت عيسي -عليه السلام- تمام آداب و رسوم شريعت يهود را رعايت مي كردند و همه روزه به معبد مي رفتند و آيين يهود را مانند ديگر يهوديان احترام مي كردند.[3]

تنها چيزي كه آنان را از يهوديان ممتاز مي كرد اين بود كه اعتقاد داشتند كه عيسي همان موعود است كه در كتب انبياء بني اسرائيل به ظهور او بشارت داده شده است.[4]

چهارمين شاهد، قوانين روميان است كه برعليه يهوديان وضع مي كردند. درزمان حضرت عيسي -عليه السلام- يهوديان از جانب روميان بسيار تحت آزار و اذّيت بودند و از جانب روميان قوانيني برعليه يهوديان وضع شده

بود ولي از مسيحيان نامي در آن قوانين برده نشده بود زيرا آنها را نيز فرقه اي از يهوديان مي دانستند.[5]

علاوه بر اينها در كنكاش تاريخي موضوع ديده مي شود كه اولين شخصي كه صراحتا به شريعت موسي -عليه السلام- حمله ور شد و آن را منسوخ اعلام كرد پاولوس (پولس) بوده. رساله هاي پاولوس (پولس) مملو از مطالبي درباره از ميان رفتن شريعت موسي -عليه السلام- به ويژه عمل ختان است.

 او در اين راه تلاش بسيار كرد و فرقه طرفداران اصول و شرايع موسوي را مغلوب ساخت.[6] او عقيده داشت كه «اجراي همه 613 دستور شريعت يهود كافي نيست زيرا نمي تواند انسان باطني را از نو بسازد ...»[7] فلذا مي گفت: «مرگ مسيح به شريعت پايان داده است.»[8]

بهمين خاطر در رساله خود مي نويسد:

«يقين مي دانم كه انسان بدون عمل به شريعت محض (درحالي كه) ايمان دارد عادل شمرده مي شود.... به ابراهيم و ذريت او وعده اي كه او وارث جهان خواهد شد از جهت شريعت داده نشده بلكه از عدالت ايمان بود.»[9]

و از طرف ديگر مي بينيم كه بسياري از محققين معتقدند كه پس از شكست بزرگ يهوديان و تخريب اورشليم در70 ميلادي مسيحيان كوشيده اند خود را از يهوديان جداسازند، بخصوص چون مسيحيت درخارج ازفلسطين پايه گرفته وتوسعه يافته است،مسيحيان غير يهودي و يا پروزليت هايي[10] كه رابطه خود را با فلسطين بريده و مسيحي شده بودند، نه تنها سعي كردند جامعه نويني مجزاي از گروههاي مختلف يهودي بوجود آورند كه آداب و شعائر و معتقدات خود را نيز رنگ غير يهودي دادند و براي اينكه اين جامعه نوپا بتواند به حيات خود ادامه دهد و ازحملات بيرحمانه روميان به يهوديان مصمون بماندبه تكفيروشماتت يهوديان پرداخت.[11]

و اصولا هر قدر تشكيلات كليساهاي خارج از فلسطين توسعه يافت نفوذ يهودي ـ مسيحيان كمتر شد و پس از تسلط كليسا و بخصوص وصلت بادربار روم اين اقليت در جامعه بزرگ مسيحيت به كلي حل شد و به همين نسبت نيز مشخصه هاي دين و فرهنگ يهود در دين مسيح به حداقل تقليل يافت.[12]

فلذا به صراحت مي توان گفت مسيحيت آنگونه كه امروزه توجيه مي شود توسط عيسي -عليه السلام- و در قرن اول ميلادي بوجود نيامده است، بلكه در طول يك قرن و شايد هم چندين قرن شكل گرفته و مسلما قبل از پاولوس (پولس) قالب ديگري داشته است.[13]

منابع براي مطالعه بيشتر :

1- مسيحيت شناسي مقايسه اي، محمدرضا زيبايي نژاد، قسمت 17، شريعت

2- تحقيقي در دين مسيح، جلال الدين آشتياني، فصل چهارم.

 

پاورقي:

[1]. متي/17:5.

[2]. زيبايي نژاد، محمدرضا، مسيحيت شناسي مقايسه اي، تهران، سروش، 1382، ص406.

[3]. جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات علمي فرهنگي، چاپ نهم، 1377، ص611.

[4]. همان.

[5]. آشتياني، جلال الدين، تحقيقي دردين مسيح، نشر نگارش، چاپ اول، 1368، ص108.

[6]. تاريخ جامع اديان، ص614.

[7]. همان، ص680.

[8]. همان.

[9]. رميان، 4:3

[10]. غيريهوديان.

[11]. تحقيقي در دين مسيح، ص108.

[12]. همان، ص109

[13]. همان، ص95.

منبع: http://www.andisheqom.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 1:26 |

نظر شما در مورد دين مسيحيت چيست؟

يكي از دين‌هايي كه خداوند متعال به فرزندان ابراهيم ـ عليه السّلام ـ عنايت فرموده است، دين مسيحيت مي‌باشد.

 آن طور كه از قرائن و شواهد بر مي‌آيد قبل از اسلام دين مسيحيت آخرين دين بوده است كه خداوند براي هدايت و ارشاد انسانها، به ارمغان فرستاده است.

آورنده دين مسيحيت حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ كه در قرآن مجيد يكي از پيامبران اولوالعزم نام برده شده است، مي‌باشد. او بدون پدر و از حضرت مريم، دختر عمران به دنيا آمده است.

مادر حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ

نامش مريم، دختر عمران نبي است،‌ تولد او نيز ويژگي‌ خاصي دارد كه خداوند آن را در قرآن كريم ذكر كرده است، چگونگي تولد حضرت در كتاب قرآن چنين آمده است: «زن عمران نذر كرد و با خود و خداي خودش چنين عهد كرد كه فرزندي كه در شكم دارد را در راه خداوند آزاد گرداند و چون فرزندش به دنيا آمد گفت: پروردگارا! فرزندي كه به دنيا آورده‌ام دختر است، من او را مريم نام نهادم، او و فرزندانش را از شر شيطان رجيم در پناه تو آوردم».[1] بعد خداوند در ادامه خبر از قبول شدن نذر زن عمران مي‌دهد و مي‌فرمايد: «مريم را به نيكويي تربيت كرد و حضرت زكرياي نبي را به كفالت او گمارد».[2]

از جمله ويژگي‌ها و امتيازاتي كه خداوند براي حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ برشمرده مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

1. مادرش او را نذر صومعه كرده بود. (آل عمران، 35)

2. تحت نظر زكرياي نبي پرورش يافت. (آل عمران، 36)

3. بيت المقدس را براي عبادت اختيار كرده بود. (مريم، 16)

4. از غذاهاي بهشتي تغذيه مي‌كرد. (آل عمران، 37)

5. ملائكه با مريم صحبت مي‌كردند. (آل عمران، 42)

6. خداوند او را بر زنان زمان خود برگزيده بود. (آل عمران، 42)

7. مريم داراي مقام عصمت بود. (آل عمران، 42)

8. او صديقه بود. (مائده، 75)

9. از سجود كنندگان و ركوع كنندگان بود. (آل عمران، 43)

تولد مسيح ـ عليه السّلام ـ

خداوند چگونگي ميلاد آن حضرت را چنين بيان مي‌نمايد: «فرشتگان به مريم گفتند خدا تو را به كلمه‌اي كه نامش مسيح است بشارت مي‌دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند است».[3]

از اين آيه شريفه فهميده مي‌شود كه نام حضرت عيسي را خداوند انتخاب كرده و او را مسيح نام نهاده است. در مورد چگونگي خلقت و آفرينش حضرت، خداوند مي‌فرمايد: «مسيح عيسي بن مريم فقط فرستاده خدا و كلمه (و مخلوق) اوست كه او را به مريم القا نمود و روحي (شايسته) از طرف او بود».[4]

نبوت مسيح

در مورد آغاز نبوت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ خداوند عزوجل در قرآن كريم بعد از ذكر جريان ملامت قوم، حضرت مريم را و اينكه از او مي‌خواستند توضيح دهد كه فرزند را از كجا آورده است، مي‌فرمايد: «آن طفل گفت همانا من بنده خاص خدايم كه مرا كتاب آسماني و شرف نبوت عطا فرمود».[5]

با توجه به اين آيه چنين به دست مي‌آيد كه حكم نبوت از همان طفوليت به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ عطا شده است، امّا اين سؤال حال مطرح مي‌شود كه آيا در همان زمان طفوليت به رسالت هم مبعوث شد يا خير؟

در جواب بايد گفت؛ اولاً از آيه شريفه چنين بيان و مطلبي استفاده نمي شود و رسالت را براي حضرت اثبات نمي‌كند. ثانياً، در حديثي آمده است كه شخصي از امام باقر ـ عليه السّلام ـ سؤال مي‌كند كه آيا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هنگام تولد حجت خداوند بر مردم زمانش بوده است يا نه؟ امام ـ عليه السّلام ـ در جواب مي‌فرمايند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ در آن زمان نبي بوده امّا رسول نبوده است و به آيه 30 سوره مريم استناد مي‌فرمايند.

و سپس اضافه مي‌كنند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ در آن حال (در گهواره) آيت براي مردم و رحمتي از جانب پروردگار براي مريم بوده و حجت براي كساني كه كلام او را شنيدند، امّا بعد از آن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ديگر سخن نگفت تا دو سالگي و در آن حال حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ حجت خداوند عزوجل بر مردم بود. بعد از دو سال حضرت زكريا از دنيا رفت و حضرت يحيي وارث كتاب و حكم شد، در حالي كه طفل خردسالي (صبي صغير) بود.

وقتي حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به هفت سالگي رسيد، به رسالت مبعوث شد و حجت خداوند بر يحيي و همه مردم شد.[6]

القاب حضرت مسيح

خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را در قرآن كريم با صفات گوناگوني توصيف نموده است كه اين خود نشانه‌اي بر عظمت و بزرگي آن حضرت مي‌باشد. ما در اينجا به بيان چند نمونه از آنها مي‌پردازيم:

1. قول الحق (مريم، 34)

2. جعلني مباركا (مريم، 31)

3. كلمة الله (آل عمران، 45؛ نساء، 171)

4. وجيهاً في الدنيا و الاخرة (آل عمران، 45)

5. من المقربين (آل عمران، 45)

6. رسول الله (نساء، 171)

7. روح من الله (نساء، 171)

8. زكيّ (مريم، 19).

معجزات حضرت

بهترين وسيله براي اثبات نبوت و ادعاي هر پيامبري معجزاتي است كه به مردم ارائه مي‌دهد. از جمله معجزات حضرت مسيح مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

1. كتاب انجيل (مائده، 46)

2. شفاي پيسي (مائده، 110)

3. تكلم در گهواره (مائده، 110)

4. زنده كردن مرده (مائده، 110)

5. ساختن پرنده از گل و دميدن روح در آن (مائده، 110)

6. نزول مائده براي حواريون (مائده، 114)

7. شفاي كور مادرزاد (مائده، 110).

علم عيسي بن مريم

يكي از اصلي‌ترين و مهم‌ترين ابزاري كه خداوند متعال براي راهنمايي بشر به رسولانش عنايت مي‌كند، علم و حكمت است، خداوند ميزان علم آن حضرت را چنين بيان مي‌دارد:

1. خداوند او را به وسيله روح القدس توانا ساخت. (بقره، 87 و 253)

2. خداوند به او كتاب عنايت كرد. (مائده، 110)

3. حكمت،[7] حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را خداوند به سلاح حكمت مسلح كرد تا از مواهب آن براي راهنمائي بشر برخوردار شود.

4. تورات،[8] خداوند متعال كتاب تورات را كه كتاب مقدس يهوديان است به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ آموخت.

5. انجيل،[9] خداوند به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كتاب مقدس انجيل را عنايت فرمود، انجيلي كه هدايت‌گر و نور است.

زنده بودن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ

يكي از مواردي كه خداوند عزوجل به صراحت با نظر مسيحيان در مورد آن مخالفت كرده است، كشته شدن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ است، خداوند متعال در اين مورد مي‌فرمايد: «گفتند ما مسيح را كشتيم در صورتي كه او را نه كشتند و نه به دار كشيدند، بلكه بر آنها امر مشتبه شد و همانا آنان كه درباره او عقايد مختلف اظهار داشتند از روي شك و ترديد سخن گفتند و عالم به او نبودند و به طور يقين مسيح را نكشتند».[10] همانطور كه مشاهده مي‌شود در اين آيه شريفه خداوند صراحتاً با كشته شدن مسيح مخالفت مي‌كند و آن را نفي مي‌نمايد. گرچه مسيحيان معتقدند كه سه روز پس از كشته شدن، مسيح زنده شد و در زنده بودن فعلي با مسلمانان هم عقيده‌اند.

انجيل در قرآن

خداوند متعال انجيل را در قرآن كريم يكي از كتابهاي آسماني كه به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ عطا كرده است[11] معرفي مي‌كند.

در مورد محتويات كتاب حضرت عيسي خداوند عزوجل چنين مي‌فرمايد: «انجيل كتابي است كه در آن هدايت و نور و تصديق كننده تورات است و آن هدايت و موعظه‌اي براي متقين مي‌باشد.»[12]

امّا مسيحيان انجيل را آن چنان كه مي‌بايست رعايت نكردند.[13]

انحراف مسيحيان

دين مسيحيت نيز مانند دين يهود بعد از مدتي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به آسمان عروج كرد، دست‌خوش تحريف و انحراف شد و مسيحيان داراي عقايد فاسد و گمراه شدند از جمله آنها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

1. آنها قائل به الوهيت حضرت مسيح و مادر گراميش شدند. (مائده، 17، 72 و 116)

2. آنها مسيح را فرزند خداوند انگاشتند.

3. شريك براي خداوند قائل شدند. (نساء، 171، مائده، 73)

4. در دينشان غلو كردند. (نساء، 171)

5. خود را فرزندان خداوند معرفي كردند. (مائده، 18)

6. احبار و راهبان را شريك خداوند قرار دادند. (توبه، 31)

7. رهبانيت و ترك دنيا را به صورت بدعتي در دين قرار دادند. (حديد، 27)

مسيحيان واقعي

اما مسيحيان واقعي به چه كساني مي‌گويند؟ در جواب اين سؤال خداوند متعال مي‌فرمايد: «اي اهل كتاب شما ارزشي نداريد تا آن كه به دستورات تورات و انجيل و قرآن عمل كنيد».[14] پس با توجه به اين آيه شريفه مي‌توان گفت كه مسيحي واقعي كسي است كه اولاً سه كتاب آسماني تورات، انجيل و قرآن را قبول داشته باشد و در مرحله دوم به دستورات آنها عمل كند. در نهايت مي‌توان چنين گفت كه از ديدگاه اسلام دين مسيحيت يكي از اديان الهي بود كه توسط حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ و براي هدايت مردم در آن دوران فرستاده شده بود، ولي بعد از عروج حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كم كم توسط گمراهان تحريف شده و حق و باطل در هم آميخته شد تا اين كه خداوند دين اسلام را توسط پيامبر اسلام فرستاد تا راهي براي رسيدن به سعادت دنيوي و اخروي باشد و با آمدن اين دين تمام اديان قبلي منسوخ شده و پيروي از آنها موجب رستگاري و هدايت نخواهد شد، چنان كه خداوند مي‌فرمايد و لن يقبل غير اسلام ديناً؛ يعني غير از اسلام دين ديگري پذيرفته نيست.

پاورقي:

[1] . آل عمران/35 و 36.

[2] . آل عمران/37.

[3] . آل عمران/45.

[4] . نساء/171.

[5] . مريم/30.

[6] . كليني، محمد، كافي، دارالكتب الاسلاميه، 1365ش، ج 1، ص 382، باب حالات الائمة في السّنّ، حديث 1.

[7] . مائده/110.

[8] . مائده/110.

[9] . مائده/46.

[10] . نساء/157.

[11] . مائده/46.

[12] . مائده/46.

[13] . حديد/27.

[14] . مائده/68.

منبع: http://www.andisheqom.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 1:22 |
سلام دوستان

امروز مي خواهم وبلاگ دوست عزيزم اميد بارتيمائوس را به شما معرفي كنم، وبلاگي پرمحتوا و مطالبي بسيار زيبا:

http://www.pedar.net

چرا مسيحي نيستم؟

اين هم آخرين پست وبلاگش:

پدر پدر ، پسر پسر یا پدر پسر؟
 
به دانشمندی گفتند: سه دایره بکش؛ به طوری که

 تمام ویژگی‌های آن با هم برابر باشد:

همه در یک نقطه از زمین، با اندازه مشخص، با ضخامت یکسان،

با مساحت برابر و فاصله‌ی همه از لبه کاغذ یک سانتیمتر.

 حتی همه را وقتی بکش که روح مهربانانه‌ای داری و…

خلاصه در تمام مشخصات باید با هم یکی باشند.

گفت: چشم. یک‌شنبه بیایید و ببینید.
یک‌شنبه شد. وقتی مردم برای مشاهده رفتند، دیدند، فقط یک دایره کشیده.

گفتند: پس بقیه دایره‌‌ها چی شد؟

گفت: اگر قرار باشد هر سه دایره در تمام ویژگی‌ها همانند باشند، هر سه بر یکدیگر منطبق خواهند شد. در حقیقت شما یک دایره بیشتر از من نخواسته‌اید. در صورتی سه دایره خواهید داشت که دایره‌ها، در مشخصات با هم متفاوت باشند.

به دوستی مسیحی گفتم: شما سه خدا را می‌پرستید؟ برآشفت و گفت: نه، ما خدای یگانه را می‌پرستیم. اما این خدای یگانه سه أقنوم دارد که در تمام صفات با یکدیگر شریک هستند. به یاد دایره‌ها افتادم.
اگر سه أقنوم یا خدای پدر، پسر و روح القدس، در تمام ویژگی‌ها با هم یکی باشند، دیگر سه تا نخواهند بود. بلکه یک خدا هستند. در این صورت شما می‌توانید نام آنها را بر یکدیگر اطلاق کنید. به پدر بگویید، پسر، به روح‌القدس بگویید، پدر و به پسر بگویید، پدر.

اما چرا نام این سه، همیشه ثابت است؟

اگر یکی پدر است و دیگری پسر، پس معلوم است، در یک جایی با هم تفاوت دارند .این تفاوت در چیست؟

البته فرقی هم نمی‌کند. هر چه باشد، چیزی است که پدر یا اقنوم دیگر ندارد و این نقص در خداوندی است.

آیا شما خداوند را ناقص می‌دانید؟ نه!

آیا شما فقط سه خدا دارید؟ نه!

آیا فقط به یک خدا معتقدید، بدون تثلیث؟ نه!

آیا…

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:56 |

 لطفا 3 امتياز ويژه دين اسلام را در مقايسه با دو دين يهود و مسيح ذكر بفرمائيد؟
لطفاً ضمن پاسخ منابعي را معرفي نماييد.

 در پاسخ به سؤال فوق به اين مطلب بايد توجه شود كه از ديدگاه قرآن فقط يك دين از سوي خداوند براي هدايت انسانها فرستاده شده است و اختلاف‌ها و تفاوت‌هايي كه با نام‌ها و اسامي گوناگون وجود دارد و مردم را به گروه‌هاي مختلف تقسيم مي‌كند، همگي ساخته هوي و هوس خود انسانها مي‌باشد.

چنان كه خداوند مي‌فرمايد: «انّ الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الّا من بعد ما جاءهم العلم بغياً بينهم و من يكفر بآيات الله فانّ الله سريع الحساب»؛ دين در نزد خدا، اسلام است و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شد، اختلافي در آن ايجاد نكردند مگر بعد از آگاهي و علم آن هم به خاطر ظلم و ستم در ميان خود و هر كس به آيات خدا كفر ورزد (خدا به حساب او مي‌رسد؛ زيرا) خداوند، سريع الحساب است.

از ديدگاه آيات و روايات اسلامي همه انبياء دين اسلام را تبليغ كرده‌اند. و به همين دليل وقتي مفضل از امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد دين حضرت ابراهيم، نوح، موسي، عيسي و... مي‌پرسد، امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «دين همه آنها اسلام بوده، نه غير آن و به آيات متعددي از جمله آيات 19 آل عمران، حج، 78؛ بقره، 128 و... اشاره فرمودند...» بنابراين از ديدگاه آيات قرآن و روايات ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ فقط يك دين وجود دارد و آن هم دين اسلام است و دين ديگري وجود ندارد تا با دين اسلام مقايسه شده و وجوه امتياز دين اسلام بر آنها بررسي شود.

اما اگر منظور از دين يهود و دين مسيح، ادياني باشد كه يهوديان و مسيحيان ساخته و آنها را به انبياء الهي نسبت مي‌دهند، غير از امتياز الهي بودن دين اسلام و غيرالهي بودن آن اديان امتيازات متعددي مي‌توان شمرد كه در ذيل به سه فرق و امتياز عمده اشاره مي‌شود:

امتياز اول: دين اسلام در بين اديان موجود و به خصوص در مقايسه با دين يهوديت و مسيحيت فعلي تنها ديني است كه توحيد واقعي را تبليغ مي‌كند و مردم را از شرك به خداوند متعال كه ظلم عظيم است، باز مي‌دارد. در حالي كه يهوديان و مسيحيان با بعضي از اعتقاداتي كه دارند از توحيد دور افتاده و در رديف مشركان درآمده‌اند. چنان كه خداوند مي فرمايد: «يهود گفتند: عُزير پسر خداست و نصاري گفتند: مسيح پسرخداست. اين سخني است كه با زبان خود مي‌گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است. خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مي‌يابند.» اين شرك كه در قرآن بدان اشاره شده، در سرتاسر كتاب‌هاي مقدس يهوديت و مسيحيت كنوني وجود دارد به عنوان مثال در اول انجيل يوحنا مي‌گويد: «در ازل پيش از آن كه چيزي پديد آيد «كلمه» وجود داشت و نزد خداوند بود، او همواره زنده بوده و خود او خداست.» و بدين ترتيب حضرت عيسي را يكي از خدايان و بلكه خود خدا معرفي مي‌كند. اين شرك در يهوديت نيز به صورت‌هاي مختلفي نمود پيدا كرده است. گاهي به صورت تجسيم ، گاهي به صورت تشبيه وگاهي به صورت انسان انگاري به گونه‌اي كه خدا را در شكل انساني معرفي مي‌كنند كه با حضرت يعقوب كشتي مي‌گيردو يا غافل از همه جا در باغ عدن قدم مي‌زند و به دنبال آدم و حوا مي‌گردد.

يهوديان و مسيحيان علاوه برتحريف توحيد ابلاغ شده از سوي انبياء در مسأله نبوت و معاد نيز دچار گمراهي شده‌اند و پيامبران را مردماني هوسران و گناه‌كار معرفي مي‌كنند و معاد را به صورتي غيرواقعي معرفي مي‌كنند. همين انحرافات در بعد اعتقادي و جهان‌بيني باعث شده است كه به جاي اين كه نور و هدايت‌گر و موجب نجات انسان باشد به عاملي براي گمراهي و رواج فسق و فجور به نام دين، تبديل شود.

امتياز دوم: قرآن از قول يهوديان و مسيحيان نقل مي‌كند كه آنها مي‌گويند: «يهودي يا مسيحي شويد تا هدايت يابيد.» و بعد سخن آنان را ردّ كرده تنها دين اسلام را كه دين حضرت ابراهيم و دين حنيف بوده است را موجب هدايت مي‌شمارد و مي‌فرمايد: «و قالوا كونوا هوداً او نصاري تهتدوا قل بل ملة ابراهيم حنيفاً و ما كان من المشركين: اهل كتاب گفتند: يهودي يا مسيحي شويد تا هدايت يابيد. بگو: بلكه از آيين خالص ابراهيم پيروي كنيد و او هرگز از مشركان نبود.» امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد اين آيه و در مورد معناي كلمه حنيف، مي‌فرمايد: «انّ الحنيفة هي الاسلام؛ حنيفيت همان اسلام است.» و در توضيح شريعت حضرت ابراهيم مي‌فرمايد: «شريعت حضرت ابراهيم توحيد و اخلاص و ... بود تا اين كه فرمود: ‌خداوند اضافه كرد در حنفيت، ختنه كردن، كوتاه كردن شارب، برداشتن موهاي زير بغل، گرفتن ناخن‌ها و برداشتن موهاي زايد بدن را و هم چنين امر كرد تا كعبه را بسازد و حج و مناسك را به پا دارد و همه اينها شريعت حضرت ابراهيم است.»

دين اسلام با داشتن احكام عملي چون نماز، روزه، زكات، خمس، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، و ... انسان را در حيات فردي و اجتماعي راهنمايي كرده و راه سعادت را به او نشان مي‌دهد. اين در حالي است كه يهوديت با تغيير احكام شريعت موسي ـ عليه السلام ـ و مسيحيت با ترك آن به نوعي اباحي‌گري دچار شده‌اند و پيروان دو دين نه تنها برنامه عملي براي هدايت و رستگاري انسان در حوزه فردي ندارند و تنها به برخي از سنت‌هاي برگرفته از بت‌پرستان و مشركان قبل از خود اكتفا مي كنند بلكه در حوزه اجتماع نيز برنامه‌اي براي اداره جامعه ندارند و در طول تاريخ سر در آستان مكاتب مختلف سياسي و فلسفي ساييده و «ايسم»‌هاي متعددي را تجربه كرده‌اند و در نهايت سكولاريسم را تنها راه نجات خود يافته و به صراحت خود را از ارائه برنامه‌اي براي اداره جامعه عاجز اعلام كرده‌اند.

امتياز سوم: پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قبل از وفات خويش دو عامل مهم را به جامعه اسلامي معرفي كردند كه حافظ دين اسلام هستند و در صورت پيروي مسلمانان از اين دو هرگز گمراه نخواهند شد. آن دو عامل چيزي جز ثقل اكبر يعني قرآن كريم و ثقل اصغر كه همان اهل بيت عصمت و طهارت باشد، نيست. آن حضرت در اين باره مي‌فرمايد: «من در ميان شما دو ثقل را باقي مي‌گذارم اگر به آن دو تمسك كنيد، گمراه نمي شويد: كتاب خداوند و عترت و اهل بيتم و اين دو از همديگر جدا نمي‌شوند تا در حوض بر من وارد شوند.»

همين دو عامل باعث شده است كه دين اسلام كه مكتب فروزان شيعه نماد كامل آن است از تحريف بازماند و مايه هدايت انسانها باشد؛ اما مسيحيت و يهوديت از اين دو عامل مهم يعني كتاب وحي كه مصون از تحريف باشد و هم چنين امامان و پيشوايان معصومي كه مفسر دين باشند، بي‌بهره هستند و همين امر باعث شده تا ديني كه از سوي حضرت موسي و عيسي تبليغ شده بود از بين برود.

خود يهوديان معتقدند كه تورات و سايركتابهاي مقدس آنها در حمله پادشاه بابل به فلسطين از بين رفت و سال‌هاي متمادي در بين آنها كتابي نبود تا اين كه عزراء كتابي به نام تورات بر آنها قرائت كرد. توماس ميشل در اين زمينه مي‌نويسد: «تورات در طول نسل‌ها پديد آمده است. در ابتدا روايت‌هايي وجود داشت كه قوم يهود آنها را به طور شفاهي به يكديگر منتقل مي‌كردند، سپس روايات مذكور در چند مجموعه نوشته شد كه برخي از آنها در باب تاريخ و برخي در باب احكام بود سرانجام در قرن پنجم قبل از ميلاد اين مجموعه‌ها در يك كتاب گرد‌ آمد. كساني كه در اين كار طولاني و پيچيده شركت كردند، بسيار بودند و نام اكثريت قاطع آنها را تاريخ فراموش كرده است.»

كتاب‌هاي مقدس مسيحيت تاريخي تاريك‌تر از تورات دارد؛ زيرا هيچ كدام از اناجيل موجود ادعا نمي‌كنند كه كتاب وحي هستند و همان كتابي مي‌باشند كه برحضرت عيسي وحي شده، بلكه مدعي نوشتن زندگي نامه حضرت عيسي هستندو تنها در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم ميلادي بود كه چهار انجيل از ميان بيش از صد انجيل برگزيده شده و به عنوان كتاب رسمي مسيحيان پذيرفته شدند.

نتيجه: در پايان مي‌توان نتيجه گرفت كه دين اسلام از حيث جهان بيني و اعتقادي برنامه كاملي ارايه كرده و از انحرافاتي كه مسيحيان و يهوديان در اين زمينه دچار آن شده‌اند مصون مانده است. هم چنين دين اسلام از حيث عملي و ايدئولوژي برنامه كاملي را براي هدايت انسانها در حوزه فردي و اجتماعي ارايه كرده و كامل‌ترين برنامه زندگي را معرفي مي‌كند. برخلاف اديان مسيحي و يهودي كه در هر دو حوزه عاجز بوده ريزه‌خوار مكاتب ديگر هستند و در نهايت اين كه دين اسلام به دليل داشتن معجزه جاويداني به نام قرآن و امامان معصوم پويا و زنده است و از تحريف صاحبان زر و زور و تزوير در امان مانده ولي اديان ديگر به خصوص مسيحيت و يهوديت فاقد اين دو عنصر بوده و در همان ابتدا به دست صاحبان قدرت و شياطين تحريف شده از بين رفته‌اند و آنچه امروز باقي مانده به درد جامعه بشري نمي‌خورد و مسيحيان و يهوديان در حوزه فردي و اجتماعي چاره‌اي جز پناه بردن به عرفان هندي و مكاتب اومانيسم، ليبراليسم و... ندارند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. مقايسه‌اي ميان تورات، انجيل، قرآن و علم، دكتر بوكاي، ترجمه نصرالله ذبيح.

2. يهوديت. عبدالرحيم سليماني اردستاني، انجمن معارف اسلامي، چ اول، 1382، قم.

3. ترجمه الميزان، علامه طباطبايي، ترجمه موسوي همداني، ج 5، ص 559، 565، 567.

4. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، ج 1، ص 147 و ج 2، ص 210 و ج 2، ص 311 ـ 312.

5. تاريخ اديان، مبلغي آباداني.

6. صد مقاله سلطاني، راهنماي يهود و نصاري و مسلمين در معرفت تورات، انجيل و قرآن مجيد، تأليف سلطان الواعظين شيرازي، موسسه مطبوعاتي فراهاني، چ دوم.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:52 |

  چيست؟ لطفاً توضيح دهيد.

 خداي متعال تمام انبياء خودش را مجهز با معجزه براي هدايت بشر فرستاد. و از جملة انبياء حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ كه قرآن كريم نسبت به آن حضرت جمله اي خاصي را بكار برده است كه نسبت به هيچ پيامبر ديگري آن جمله را بكار نبرده است و فرموده است: «ما به عيسي بن مريم بينات داديم و او را به روح القدس مؤيّد گردانيديم.» در حاليكه اعطأ بيّنه و تأئيد به روح القدس شامل همه انبياء مي شود و لكن اسم هيچ پيامبري در اين رابطه بصورت خاص ذكر نشده است.

بعد از بيان اين مقدمه مي توانيم تفاوت هاي نقل قرآن با انجيل درباره معجزه حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ را به صورت زير طرح نمائيم:

1. اولين اختلاف قرآن با اناجيل در اصل كيفيت حامله شدن حضرت مريم ـ عليه‎ السلام ـ و نحوة تولد حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ است. قرآن اين حادثه را به عنوان معجزه و آيت بزرگ خدا بيان مي كند و مي فرمايد: «ما مريم و پسر او را نشانه بزرگي براي جهانيان قرار داديم.» و لذا وقتي كه فرشتة الهي به حضرت مريم مي گويد من فرستادة پروردگار توام تا پسر پاكي به تو ببخشم حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ با تعجب مي گويد: «چگونه ممكن است فرزندي براي من باشد؟ در حاليكه تاكنون انساني با من (از راه حلال) تماس نداشته و زن آلوده اي هم نبوده ام.» اين تعجب حضرت مريم گواه روشن بر اينست كه هم حاملگي حضرت مريم و هم تولد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ به صورت معجزه محقق شده است و حضرت مريم بدون اينكه مدت طبيعي حاملگي را طي كند حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را به دنيا آورده است و الا تعجب حضرت مريم بي مورد خواهد بود چون ممكن بود او بعد از ازدواج در آينده و بعد از گذشت زمان بصورت عادي صاحب فرزند مي شد.

اما بنابر نقل اناجيل ولو حضور فرشته در نزد حضرت مريم (س) و بشارت به فرزنددار شدن او توسط اين فرشته موافق با قرآن بوده لكن در بقيه قصه كاملاً مخالف با قرآن است. مثلاً در اناجيل گفته شده است كه قبل از اينكه فرستاده خداوند به حضرت مريم بشارت فرزند را بدهد او در عقد مردي بنام يوسف بوده است. و نيز از حاملگي حضرت مريم س هم يوسف و هم اطرافيان او اطلاع داشته و بعد از گذشت زمان طبيعي حاملگي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ متولد گرديده است.پس بنابر نقل اناجيل هيچ شائبه اي از معجزه بودن در تولد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ وجود ندارد.

2. نكته ديگري كه در قرآن به عنوان معجزه مطرح است سخن گفتن حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ در بدو تولد با مردم مي باشد. و نيز ريختن خرماي تازه به ثمر رسيده از شاخه هاي درخت خشك خرما در هنگام تولد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ بر حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ از معجزات ديگري به شمار مي آيد. خصوصاً آنجا كه حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ هم در مقام دفاع از مادرش و هم در مقام ادعاي نبوت مي فرمايد: «من بندة خدا هستم و به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است كاملاً داراي شرايط اعجاز مي باشد. و در اناجيل هيچ اشاره اي به اين موارد نشده است.

3. تفاوت ديگري كه در بين قرآن و اناجيل در نقل معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ وجود دارد در نحوة بيان و تعداد موارد آن مي باشد. قرآن كريم ادلّه اكثر معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ را به صورت كلي بيان نموده و به جزئيات آن اشاره اي نكرده است. و ثانياً اكثر اين موارد با مواردي كه در اناجيل نقل شده اند اختلاف دارند. قرآن كريم درباره معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ مي فرمايد: «من از جانب پروردگارتان براي شما معجزه آورده ام من از گل براي شما چيزي به شكل پرنده مي سازم آنگاه در آن مي دمم پس به اذن خداوند پرنده اي مي شود و به اذن خدا نابيناي مادرزادو پيس را بهبود مي بخشم و مردگان را زنده مي گردانم و شما را از آنچه مي خوريد و در خانه هاي تان ذخيره مي كنيد خبر مي دهم.»

قرآن كريم خبري از وقوع معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ به صورت جزئي نداده است و فقط در يك مورد چنين مي فرمايد: «عيسي پسر مريم گفت: بار الها پروردگارا از آسمان خواني بر ما فرو فرست تا عيدي براي اول و آخر ما باشد و نشانه اي از جانب تو. و ما را روزي ده كه تو بهترين روزي دهندگاني. خداوند فرمود من آن را بر شما فرو خواهم فرستاد. و هر كس از شما پس از آن انكار ورزد وي را عذابي كنم كه هيچ يك از جهانيان را (آن چنان) عذاب نكرده باشم.

لكن در اناجيل اولاً معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ به صورت جزئي و موردي نقل شده است و ثانياً اكثر معجزات به شفاي مريضان و معلولان مختلف تعلق گرفته و در قسمت هاي متعددي داستان هاي عجيبي از معجزات حضرت مسيح نقل شده است. در انجيل متي فصل 8، آيات 2 و 3، 13، 14، 25، 26، 28، 34 و فصل 9، آيات22، ‌23، 28، 29 و فصل 12 آيات 24 و 25 و نيز در انجيل لوقاء يوحنا قسمت هاي مختلفي به معجزات حضرت مسيح در مورد شفاي مريضان، معلولان و افليجيان اختصاص پيدا كرده اند.

يكي از معجزات حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ در اناجيل سه روز ماندن آن حضرت در زير زمين و دوباره زنده شدن او ذكر شده است. چون مسيح پيش از پيش گفته بود كه آخرين معجزة من سه روز ماندن من در دل زمين مانند سه روز ماندن يونس پيامبر در شكم ماهي خواهد بود.

در اناجيل سير نمودن پنج هزار مرد علاوة بر زنان و طفلان با پنج عدد نان و دو ماهي توسط حضرت مسيح به عنوان معجزه نقل شده است.

يكي ديگر از معجزات حضرت مسيح در اناجيل تبديل نمودن شش خمره ها آب به شراب مي باشد. و اين معجزه در جشن عروسي كه خود حضرت مسيح در آن حضور داشته بعد از آنكه شش خمره شراب در اثر مصرف تمام گرديده به دستور حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ خمره هااز آب پر شده و به شراب تبديل مي شود!

رام كردن طوفان دريا و نجات شاگردان از غرق شدن در دريا يكي ديگر از معجزات مسيح است كه در انجيل نقل گرديده است.

4. تفاوت چهارم قرآن با انجيل در مسئله معجزة حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ در مبداء و علت اصلي حدوث معجزه و نيز در انگيزه و هدف ايجاد معجزه مي باشد. در قرآن كريم خداوند مبداء و علت اصلي حدوث معجزه معرفي شده است و بدون اذن خداوند از هيچ رسول و پيامبري نمي تواند معجزه صادر گردد. قرآن دراين رابطه مي فرمايد: «هيچ پيامبري را نرسد كه خبر به اذان خدا معجزه اي بياورد» و لذا معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ بر طبق نقل قرآن به اذن خداوند بوده است. اما در اناجيل اذان خداوند حتي در يك مورد از معجزات مسيح ـ عليه‎ السلام ـ هم دخالت داده نشده است و گويا كه حضرت خودش مستقل در ايجاد اين امور خارق العاده بوده است.

همچنين در قرآن كريم انگيزه و غرض از معجزات حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ اثبات رسالت و نبوت قرار داده شده است زيرا همين هدف حكمت معجزه را تشكيل مي دهد. قرآن كريم مي فرمايد: «و هنگامي را كه عيسي پسر مريم گفت اي فرزندان اسرائيل من فرستادة خدا به سوي شما هستم... وقتي كه براي آنان دلايل روشن آورد گفتند اين سحر آشكار است.» اما در اناجيل اين هدف اصلاً در نظر گرفته نشده است بلكه حضرت مسيح به عنوان يك طبيب و رافع مشكلات و خطرات تلقي شده و مدام مشغول شفادادن مريض ها و معلولان بوده است و در اين رابطه به كلمات از انجيل متي اكتفاء مي كنيم و بنا را بر اختصار مي گذاريم «او هر نوع مرض و بيماري را شفا مي بخشيد. شهرت معجزات او از مرزهاي جليل نيز گذشت به طوري كه حتي بيماران از سوريه مي آمدند تا شفا يابند. عيسي هر نوع مرض و درد را شفا مي داد و هر غشي و فلج و ديوانه را سلامتي مي بخشيد.»

براي اطلاعات بيشتر به منابع زير رجوع شود:

1. الثقافة الروحيه في انجيل برنابا، تأليف محمود علي قراعة.

2. مقارنة الاديان، المسيحية، تأليف دكتر احمد شبلي.

3. تفسير الميزان، ذيل آيه 23 سوره بقره، تأليف علامه طباطبائي.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:47 |

 عده‎اي با مراجعه  به واحد مشاوره( مخصوصاً دخترها( مي‎گويند دين اسلام دين شمشير است دين مسيحيت دين محبت، دين مسيحيت بسيار سهل و آسان مي‎گيرد و .....

اسلام ديني است كه پيروي از آن خوشبختي و سعادت را براي انسان به ارمغان مي‎آورد . اين سعادت بخشي در درجه‎ي اول مربوط به هماهنگ بودن دستورات اسلام با عقل و حكمت است. و ديگري در نظر گرفتن رشد غرايز طبيعي بشر و عدم مخالفت با فطرت انسان مي‎باشد . اين دين آنچه را كه انسان بايد براي خوشبختي انجام دهد در قالب «واجب» بيان كرده است. و چيزي كه موجبات بدبختي را فراهم آورد، در قالب «حرام» از آن نهي نموده است. طبيعي است كه ديني با چنين افق گسترده فكري و نظام جامع علمي، دوستان و علاقمندان فراواني داشته باشد، و درست به همين دليل است كه دشمن در معارضه با آن، از شگردهاي ناجوانمردانه بهره مي‎جويد. از جمله اينكه آن را به عنوان «دين شمشير» معرفي مي‎كند. ولي محقق آزاد انديش مي‎داند كه چنين نسبتي ناشي از كينه توزي عميق نسبت به ديني است كه چندين قرن طلايه دار تمدني درخشان بوده است.

حقيقت تمدن اسلامي

تمدن اسلامي در مدت پنج قرن حضور گسترده خور بر ممالك شرق و غرب جهان، چنان كارنامه‎ي درخشاني از خود به جا گذاشت، كه عنوان «پيشاهنگ فرهنگ و تمدن بشر» را به خود اختصاص داد.

در اسلام طي پنج قرن، از سال 81 تا 597 هجري قمري (700 تا 1200 م) از لحاظ نيرو، نظم، بساط قلمرو حكومت، تصفية اخلاق و رفتار، سطح زندگاني، وضع قوانين منصفانة‌ انساني و تساهل ديني، ادبيات، دانشوري، علم، طب و فلسفه پيشاهنگ جهان بود.»

به اين ترتيب آنچه موجبات پيشرفت سريع اسلام در خارج از وطن، را فراهم آورد، شمشير برنده نبود كه برنده‎تر از آن در اختيار دشمنانش بود، بلكه نيروي ايمان پيروانش در تحقق رسالتي الهي، و ارزش‎هاي اخلاقي بوده است.

مسيحيت و ابزارهاي جذب

مسيحيت دين خود را رهايي بخش بشر و مسيح را پيام‎آور صلح و دوستي معرفي مي‎كند. آنها با طرح چنين شعاري، از وارد شدن در بحث‎هاي منطقي راجع به اصول و مباني دين خود، طفره مي‎روند.

آنها سعي مي‎كنند با محبت ورزيدن نسبت به انسان‎ها، آنها را تحت تأثير خود قرار دهند.

از اين رو به مبلغين خود توصيه مي‎كنند كه در نبرد بر عليه اسلام، از بحث و مشاجره بپرهيزند. آنها در ابراز محبت تنها به جنبه‎هاي رعايت آداب اجتماعي بسنده نكرده و با نمودهاي عملي محبت نيز سعي دارند كه ديگران را تحت نفوذ خود در آورند. به همين جهت مسيحيت در تمام شاخه‎هاي كليسايي خود، اعم از كاتوليك، پروتستان و ارتدوكس، اقدام به تشكيل انجمن‎هاي داوطلبانه خدماتي و رفاهي نموده است.

از جمله اين اقدامات، مي‎توان به ايجاد بيمارستان و مراكز آموزشي خيريه، پخش مجلات و نشريات مذهبي به صورت مجاني، در اختيار گذاشتن كتاب مقدس به زبان‎هاي مختلف، و ساير فعاليت‎هاي عام المنفعه، اشاره نمود.

مسيحيت و انگيزه‎هاي گرايش

گرايش برخي از عناصر مسلمان به مسيحيت، مبتني بر عوامل و انگيزه‎هاي مختلف است. عدم وجود آگاهي كافي نسبت به اسلام و اينكه تنها اسلام به عنوان آخرين دين پذيرفتني است . و شناخت سطحي و ناآگاهانه از مسيحيت، مي‎تواند موجب جذب فرد به مسيحيت شود. انگيزه‎هاي نفساني در بهره‎برداري از لذت‎هاي نامشروع، به اين معنا كه انسان هم ديندار باشد و هم بتواند اميال نفساني خود را ارضاء نمايد، نيز بي‎تأثير نيست. چرا كه در نظر مسيحيت، منعي براي روابط آزاد زن و مرد وجود ندارد. انگيزه‎هاي روحي انسان از جمله ميل به محبت و مورد توجه واقع شدن. مي‎تواند انسان را تحت تأثير قرار دهد. وابستگي فرهنگي كشورها و ورود محصولات متنوع فرهنگ بيگانه از نوار و فيلم و كتاب و مجله گرفته تا وسايل صنعتي و هنري، در تمايل به مسيحيت نقش دارد. ناكار آمدي نظام سياسي جامعه و عقب افتادگي نوع جوامع مسلمان، ممكن است فرد را به نتيجه گيري غلط كشانده و گناه عقب افتادگي را به گروه اسلام بيندازد. و جهت فرار از سرنوشت محترم خود، گرايش به مسيحيت پيدا كند. نيازهاي عميق اقتصادي نيز ممكن است فرد را به سوي مسيحيت، در صورتي كه از سوي آنها كمك‎هاي اقتصادي دريافت كند، سوق دهد.

انديشه جويي

درباره‎ي چگونگي حفظ ايمان در برابر مسيحيت به نكاتي مي‎توان اشاره داشت:

اول: عرضه‎ي آگاهانه و عالمانه دين اسلام از سوي متخصصان، به عنوان ديني كه پاسخگوي نيازهاي فكري انسان معاصر است.. در اين باره طرح مباحث كلامي و فلسفي مكتب تشيع از سوي صاحب نظران راه حل مناسب است.

معرفي چهره حقيقي اسلام براي قشر جوان، به عنوان ديني كه با برخورداري سالم از لذات مادي مخالفت ندارد.

و اينكه احكام اسلام براي راحتي و آسايش زندگي بشر آمده، نه سختي و رنج و عذاب ، اسلام را وارد عمق روح مي‎كند.

دوم: تشكيل مجامع نقد و بررسي مسيحيت با حضور كارشناساني از اسلام و مسيحيت، نقش مهمي در تحكيم مباني اعتقادي اسلام دارد.

سوم: محبت ورزيدن مسلمان‎ها نسبت به يكديگر است. محبت و پرهيز جستن از عوامل اختلاف‎آميز، كه متأسفانه امروزه كمتر به آن توجه مي‎شود، نقش مهمي در حفظ ايمان اسلامي دارد. رعايت اين نكته خصوصاً از ناحيه مبلغين اسلام، حائز اهميت است. خداوند به پيامبر خود مي‎گويد: اگر خشن و سنگدل بودي، مردم از اطراف تو پراكنده مي‎شدند. و اينكه با مردم به مدارا رفتار كند و عذرشان را بپذيرد.

رفتار شايسته اسلامي، باعث مي‎شود كه ايمان در عمق جان مردم ريشه بگيرد. و رفتار تند و خشن باعث ايجاد زمينه‎هاي دشمني نسبت به اسلام و پناه بردن به جبهه مخالف مي‎گردد.

چهارم: توجه مسئولانه به پر نمودن اوقات فراغت جوان است. تهيه امكانات تفريحات سالم و ورزشي، نمايش فيلم، توزيع كتب و مجلات مورد علاقه آنها، برگزاري اردوهاي علمي و تفريحي، ملاقات با دانشجويان در خوابگاه، عيادت از دانشجويان بيمار، صبورانه گوش دادن به سخنان آنها، ياري رساندن تا حد ممكن در حل مشكلات اخلاقي و مالي، برپايي مراسم جشن و سرور خصوصاً به مناسبت ولادت رسول اكرم (ص) و ائمه ـ عليه السلام ـ، همگي مي‎تواند در ساختن چهره‎اي دلپذير و مطبوع در نزد جوان، مؤثر باشد.

نگاهي ديگر

امروزه قشر جوان دانشجو در معرض تهديد جريان‎هاي مخالف اسلام، از جمله مسيحيت است. فشارهاي رواني حاصل از شركت در كنكور، عدم علاقه به رشته تحصيلي قبول شده، نداشتن آينده كاري مطمئن، بحران جنسي و عدم ارائه راهكار مسئولانه و شرعي، مشكلات پيچيده‎اي را براي شخصيت وي بوجود آورده است. عدم كيفيت آموزشي در برخي از دانشگاه‎ها، نداشتن امكانات لازم براي برخورداري از اوقات فراغت، كمبود محسوس مبلغين دردشناس كه بتوانند با آنها بجوشند، و مشكلاتي از اين دست، شرايط خطر از دست رفتن ايمان دانشجو را فراهم آورده است. در اين باره هم دستگاه‎هاي دولتي و هم افراد ذيصلاح مسئوليتي خطير دارند. بوروكراسي دولتي در حل اين مشكلات، كمتر نتيجه بخش بوده است. ياري انسان‎هاي نيكوكار با توصيه و نظارت مراجع تقليد مي‎تواند در اين باره كارگشا باشد.

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1. واتيكان، دنياي اسلام و غرب، سيد هادي خسروشاهي، كلبه شروق، اول، 1380.

2. درباره‎ي مفهوم انجيلي، كري ولف، ترجمه محمد قاضي، انتشارات فرهنگ، ندارد.

3. جهان مسيحيت، اينار مولند، ترجمه محمد باقر انصاري، مسيح مهاجري، اميركبير، دوم، 81.

4. بنيادهاي دين و مسيحيت، كارل كائوتسكي، عباس ميلاني، ندارد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:44 |

 زمان پيدايش رهبران مسيحيت كدام است؟

 در اينجا براي درك بهتر مسئله و سهولت فهم آن قرن اول ميلادي را به سه بخش تقسيم مي كنيم:

الف. عصر حياتِ زمينيِ مؤسس دين، يعني حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ كه از سال اول تا 30 ميلادي را شامل مي شود.

ب. عصر گسترش مسيحيت كه از سال 30 تا 64 ميلادي را شامل مي شود.

ج. عصر نزاعهاي عقيدتي كه از سال 64 تا حدود 100 ميلادي را شامل مي شود.

از همان آغاز عصر گسترش مسيحيت، در رهبري جهان مسيحيت اختلاف بروز كرد چرا كه در دورة گسترش مسيحيت دو شخصيت عمدة مسيحيت يعني پطرس  و پولس  نقش آفريني مي كردند.

فلذا از همان آغاز جهان مسيحيت داراي دو رهبر بود. عده اي طرف دار پطرس بودند و عده اي ديگر طرف دار پولس، هر كدام از آنها عقايد و افكار جداگانه اي داشتند. يكي عيسي را بشرمي دانست و ديگري خدا.

اين وضع به همين منوال بود و در پرتو اين دو دسته گي، شاخه هاي ديگري با رهبران مستقل از آنها منشعب شدند. به عنوان مثال مي توان به مذاهبي چون:

نسطوريه: كه رهبر آنها شخصي به نام نسطور بود.

يعقوبيه:[6] كه رهبر آنها همان طور كه ادعا مي كردند شخصي به نام يعقوب برادر حضرت عيسي بود. و مذاهب ديگري چون اليانيه و اليليارسيه و مقدانوسيه و سباليوسيه و نوئتوسيه و بولسيه. اشاره كرد.

اين اختلافات و چند دستگي ها در ميان دنياي مسيحيت وجود داشت تا اينكه در قرن چهارم ميلادي كنستانتين، امپراطور روم به كيش مسيحيت در آمد، او ايمان خودش را در ميان ملت اعلام كرد و دين مسيحيت را دين رسمي

كشور اعلام نمود.

اين كار او باعث شد كه در دنياي مسيحيت وحدتي ايجاد شود و جهان مسيحيت داراي يك رهبري واحد كه همان رئيس كليساي روم بود، شود.

اما چون اساس دين مسيحيت يعني پايه هايي كه اين دين روي آن استوار شده بود غيرمعقول بود از همان اوايل انتشار دعوت نصرانيت و روي آوردن محصلين به ابحاث ديني در مدارس روم و اسكندريه و ساير مدارس مسيحيت، درگيري و مشاجره در ميان علماي نصارا رخ داد. فلذا كليسا روز به روز مراقبت خود را در جلوگيري از اين درگيري ها و حفظ وحدت كلمه، بيشتر نمود و مجمعي تشكيل داد كه هر وقت از ناحية بُطْريق و يا اسقفي حرف تازه و ناسازگاري پيدا شد و در آن مجمع آن بُطْريق يا اسقف قانع نشد با چماق تكفير و تبعيد و حتي قتل او را سر جاي خود بنشانند.

در نتيجه كليساي روم توانست با تفتيش عقايد سيطرة روز افزون خودش بر سايردول اروپايي چون فرانسه و انگليس و... گسترش داده و آنها را به سوي نصرانيت جلب كند.

به همين خاطر در سال 590 ميلادي كليساي روم رهبري و سياست مطلقه بر همة عالم مسيحيت را به دست آورد.

اما اين رهبري واحد دردنياي مسيحيت ديري نپاييد، چرا كه چيزي نگذشت كه امپراطوري روم به دو امپراطوري شرقي و غربي تقسيم شد و همين امر منجر به بروز و ظهور دو رهبري در دنياي مسيحيت گرديد، يكي رهبري كليساي قسطنطنيه (استانبول) و ديگري رهبري كليساي روم كه به پيروان كليساي قسطنطنيه ارتودكس و به پيروان كليساي روم كاتوليك مي گويند.

در نتيجة اين شكاف بزرگ در دنياي مسيحيت، مسيحيان داراي دو رهبري جداگانه شدند، وضع به همين صورت سپري شد تا اينكه در قرن 16 ميلادي در نتيجة سخت گيريها و ديكتاتوريها و دخالتهاي بيجاي كليساي روم غربي (كاتوليكها) مردم از كليسا زده شدند و عده اي از متدينين به انجيل، عليه كليسا شورش كردند و خواستار آزادي شدند و در آخر نه تنها از پيروي رؤساي كليسا و پاپ ها سر باز زدند بلكه در تعاليم انجيلي به كلي از اطاعت كليساي روم سر باز زده اعتنايي به دستورات صادره از آن نكردند كه به اين دسته پروتستان گويند.

اين دومين شكاف عمده اي بود كه در جهان مسيحيت ايجاد شد كه حاصل آن تقسيم شدن مسيحيان جهان به سه دستة بزرگ يعني ارتودوكس، كاتوليك و پروتستان بود و هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه اي شدند.

اما غير معقول بودن پايه هاي دين مسيحيت نگذاشت كه كار به همين جا ختم شود، چرا كه در قرون 19 و 20 ميلادي هر كدام از مذاهب سه گانة مسيحيت (ارتودوكس، كاتوليك، پروتستان) به شاخه هاي فرعي ديگري تقسيم شدند تا جايي كه در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 ميلادي مسيحيان ارتودوكس در هر منطقه، كليساي مستقلي را با

رهبري مستقل ايجاد كردند كه تقريباً تعداد آنها به 15 رسيده است.

و از كاتوليكها شاخه هايي چون الكاتاد[15] و مورمونها[16] جدا شدند كه هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه با اعتقادات جداگانه مي باشند.

و از پروتستانها نيز شاخه هاي فراواني با نامهاي گوناگون منشعب شدند كه از آنها مي توان به لوتريه، جيش الخلاص، ميتوديه، عنصريه، شهوديهوه اشاره كرد.

همان طور كه مشاهده مي كنيد مسيحيان به خاطر فرار از اعتقادات غيرمعقول و نيز به خاطر آزاد شدن از قوانين سخت گيرانة كليساي روم در هر منطقه اي كليساي مستقلي را تأسيس كرده اند كه داراي رهبر مستقلي مي باشد.

فلذا مي توان زمان پيدايش رهبران مسيحيت را به چهار دوره تقسيم كرد.

الف. عصر گسترش مسيحيت (30 تا 64) كه منجر به پيدايش دو گروه، طرف داران پطرس و طرفداران پولس شد.

ب. قرون حدود قرن 5 و 6 ميلادي كه منجر به پيدايش دو مذهب كاتوليك و ارتدوكس شد.

ج. ابتداي بروز نهضت اصلاح ديني (حدود قرن 16 ميلادي) كه منجر به منشعب شدن پروتستانها از كاتوليكها شد.

د. اواخر قرن 19 و اوائل قرن 20 ميلادي كه منجر به انشعابات فراوان در هر يك از سه مذهب اصلي مسيحيان يعني ارتودوكسها، كاتوليكها و پروتستانها شد.

فلذا مي توان ادعا كرد كه در عصر حاضر هر كليسايي، داراي حكومتي جداگانه است، زيرا هر كدام داراي رهبر و اسقف مستقل با اعتقادات خاص خودش مي باشد.

منابع براي مطالعة بيشتر:

1. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصرة.

2. درآمدي به مسيحيت.

3. تفسير الميزان، ذيل آيات 80-79، سورة آل عمران (ج 3).

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:30 |

 رابطة رهبران مسيحيت با جامعة كنوني چه مي باشد؟

در بررسي تعامل رهبران مسيحيت با جهان كنوني نمي توان گفت كه همة آنها يك رويه و يك نوع برخورد را اتخاذ كرده اند چرا كه:

اولاً جهان مسيحيت به سه فرقة عمده يعني كاتوليك، ارتدكس و پروتستان تقسيم شده است.

ثانياً هر كدام از فرقه ها داراي عقايد و ايده هاي مختلفي هستند، اگرچه داراي نقاط اشتراكي هم هستند.

ثالثاً: ميزان آگاهي رهبران مسيحيت در مورد دين مسيحيت به يك اندازه نيست. برخي از آنها خيلي بي سواد و داراي ديد بسته و جمود گونه اي هستند و برخي ديگر داراي ديد باز و سواد عالي هستند.  

ولي با اين همه مي توان تعامل رهبران مسيحيت را در عصر حاضر با جهان كنوني در چهار روش و چهار گونه تعامل بيان كرد.

اول. روش جدايي طلبانه

عده اي از رهبران جهان مسيحيت كه تعداد آنها هم شايد كم نباشد در عصر حاضر ايدة جدايي دين از سياست را اتخاذ كرده اند و در نتيجه فتوا به جدايي مسيحيت از جامعه داده اند.

طبق اين عقيده و براساس روشي كه در پيش گرفته اند در مسائل سياسي، اجتماعي دخالت نمي كنند و اصولاً آنها را مربوط به خود نمي دانند.

دوم. روش مرافقت و سازگاري

گروه ديگري از رهبران مسيحيت عقيدة جدايي دين از سياست را نپذيرفته اند و ليكن رأي به نوعي توافق و سازگاري بين دين و جامعه داده اند. بدين بيان كه در عين اينكه در امور اجتماعي و سياست گذاري هاي جامعه دخالت نمي كنند ولي آنطور هم نيست كه بي تفاوت باشند البته در اين عدم بي تفاوتي زياد پافشاري نمي كنند و تا جايي كه به ضررشان تمام نشود پيش مي ورند.

سوم. روش تحمل و سازگاري

در اين روش كه گروهي از رهبران مسيحيت آن را اتخاذ كرده اند اصل بر اطاعت و تبعيت از قوانين اجتماعي و وفاداري به امور ديني مي باشند. بدين بيان كه اصل و آنچه متابعت از آن در جايگاه اول قرار دارد قوانين اجتماعي است نه ارزشهاي ديني به عبارت ديگر اين عده دين را امري فردي در نظر گرفته و افراد را به اعتقاد به دين در حدي كه با قوانين اجتماعي در تعارض نباشد تشويق كرده و خود نيز چنين رويه اي را دنبال مي كنند.

چهارم. روش تغيير و تبديل مذهب

عده اي ديگر از رهبران مسيحيت در جهان حاضر بر اين عقيده اند كه دين و جامعه در مقابل يكديگر قرار دارند ولي اين افراد حكم به جدايي دين و جامعه و يا تحمل قوانين اجتماعي نمي كنند بلكه مي گويند احكام دين بايد طبق مقتضيات زمان تغيير كنند. و مطابق قوانين اجتماعي حاضر شود به عبارت ديگر بايد دين خود را با جامعه تطبيق دهد فلذا مي بينيم كه در خيلي از موارد هنگامي كه بين قوانين اجتماعي و ارزشهاي ديني تعارض مي شود اين عده از ارزشهاي ديني دست بر مي دارند و حكم به صحت قوانين اجتماعي مي كنند.

اين نوع روشهاي برخورد رهبران مسيحيت با جوامع بيانگر آن است كه آنها جايگاه خاصي در جوامع ندارند و رهبران مسيحيت براي جلوگيري از طرد شدنشان از جوامع و جلوگيري از پشت كردن مردم به آنها، سياست مدارا و كار به كسي نداشتن را در پيش گرفته اند و به همين مقدار كه افراد، دين خود را مسيحيت معرفي مي كنند اكتفا كرده اند.

علل اين نوع تعامل رهبران مسيحيت و عدم برخورداري از جايگاه ويژه اي در جوامع كنوني را مي توان چنين بيان كرد:

1. بي اعتبار بودن اناجيل.

2. غيرمعقول بودن آموزه هاي مسيحيت.

3. وجود تناقضات و خرافات در عهد جديد.

4. موقعيت ضعيف و جايگاه اجتماعي نامناسب كشيشان.

5. بي سوادي اغلب كشيشان.

6. سخت گيري هاي بيش از اندازه كليسا.

7. تفتيش عقايد كليسا.

8. برخي احكام و عقايد خلاف فطرت انساني كليساها مانند تحريم ازدواج و عدم جواز طلاق.

9. انشعابات فراوان در جهان مسيحيت.

10. حكومتي بودن كليسا در قرون وسطي و قبل آن.

فلذا رهبران مسيحيت براي دوري از مواجه شدن با چالش در جوامع كنوني چنين سياستي را اتخاذ كرده اند كه نتيجة آن نوعي انزوا در رابطه با جوامع كنوني مي باشد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 22:19 |

نظر دين اسلام و يهود و مسيح را در مورد كيفيت عقد ازدواج بيان فرمائيد؟

 در اسلام مسأله‌ي ازدواج يكي از مسائل مهم و اساسي بيان شده است. و براي آن ارزش و قداست خاصي در نظر گرفته شده، اما چون پرداختن به جايگاه نكاح در دين اسلام خارج از بحث است فلذا به همين مقدار اكتفا كرده و ارد بحث خود مي‌شويم.

و اما كيفيت عقد ازدواج

الف) دين مبين اسلام

در دين مبين اسلام براي هر دو نوع ازدواج (دائم و موقت) شرايط و قوانين خاصي بيان شده است. كه مي‌توان از جلمه‌ي آنها به موارد زير اشاره كرد.

1 . بكار بردن الفاظ مخصوص.

ازدواج دائم: زن بايد بگويد زوجتك نفسي علي الصداق المعلوم بعد مرد بگويد قبلت التزويج.

ازدواج موقت: زن بايد بگويد زوجتك نفسي في المدة المعلومة علي المهر المعلوم بعد مرد بگويد قبلت.

2 . بالغ و عاقل بودن عقد كننده (طرفين).

3 . تعيين مهر.

4 . تعيين مدت مدت در عقد موقت.

البته لازم به ذكر است كه براي كسب اطلاعات بيشتر و دقيق‌تر از آن شرايط مي‌توان علاوه بر رساله‌هاي علمية‌ آيات عظام به كتب زير مراجعه كرد.

منهاج الصالحين، سيدعلي سيستاني، ج 2.

هداية العباد، شيخ لطف الله صافي، ج 2.

صراط النجاة، ميرزا جواد تبريزي، ج 2.

النهايه، شيخ طوسي، ص 450-507.

شرايع الاسلام، محقق حلي، ج 2.

ب) دين يهود:

در دين يهود نيز ازدواج داراي قوانين و مقررات خاصي است كه از جملة آنها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد.

1 . تعيين مهر.

2 . رعايت تشريفات خاص.

3 . انجام مراسم در معبد.

ج) دين مسيحيت

كتب مربوط به عهد جديد نه تنها راجع به احكام ازدواج ساكت هستند بلكه از پرداختن به موضوعاتي چون تعيين مهر و شرايط ازدواج نيز خودداري كرده‌اند. اما آنچه مسلم است اين است كه در دين مسيحيت ازدواج داراي شرايط و مقررات زير مي‌باشد.

1 . انجام مراسم ازدواج در كليسا.

2 . طي تشريفات خاص.

3 . حضور كشيش.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:50 |

آيا دستاورد عيسي(ع) صرفاً نجات بشر از گناه اوليه بود؟

 مسيحيان در باورهاي خود معتقدند كه دستاورد عيسي نجات بشر از گناه اوليه بود در حالي كه اعتقاد به چنين مطلبي، انحراف آشكاري است كه مسيحيان بدان گرفتار هستند زيرا اولين پرسشي كه در مواجهه با اين نظريه به ذهن مي رسد اين است كه انسانهاي قبل از حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ چه مي شوند؟ آيا خداوند براي آنها كاري نكرده است؟ و...

در ادامه براي آنكه نظم و چهارچوب بيان پاسخ رعايت شود ابتدا به بيان چيسي اين نظريه مي پردازيم و بعد به شرح ماجراي گناه اوليه ودر آخر به بيان اشكالات وارد بر آن و نتيجه گيري.

نصارا معتقدند كه مسيح با خون پربهاي خود جرائم ايشان را عوض داده و به همين جهت لقب «فادي» به آن جناب داده اند.

آنها مي گويند بعد از آنكه آدم ـ عليه‎ السلام ـ نافرماني خدا كرد و از شجره ي ممنوعه در بهشت خورد، خطاكار شد و اين خطاكاري او به ارث در همه ي فرزندانش بماند، درنتيجه ذريه ي او مادام كه توالد و تناسل كنند، خطاكار مي زايند و جزاي خطا هم عقاب در آخرت و هلاك ابدي است كه خلاصي و فرار از آن ممكن نيست.

بنابراين در اثر گناه آدم، معصوميت از بين رفت و صورت خدا كه در انسان بود بد شكل و ضعيف شد و انسان برده ي گناه گشت و بي نظمي و مرگ وارد جهان شد.

تا اينكه خداوند به بركت مسيح اين گناه را از دامن بشريت پاك كرد بدين نحو كه مسيح كه فرزند خدا و خود خدا بود، در رحم يكي از ذريه هاي آدم يعني مريم بتول حلول كرد و از او متولد شد.

عيسي دار و زجر و اذيتي را كه داشت تحمل كرد و خود را فدا ساخت تا بندگانش از عقاب آخرت نجات يابند و دچار هلاكت سرمدي نگردند.

در نتيجه، عيسي كفاره ي خطاهاي مؤمنين و گروندگان به خودش شد، نه تنها گروندگان خودش بلكه كفاره ي گناهان همه عالم شد.[6] و به عبارت ديگر مسيح شباني است كه جان خود را فداي گوسپندانش مي كند. فلذا نصارا مسأله ي صليب و فداء را اساس دعوت خود قرار داده اند و هيچ بهانه و آغازگري جز آن ندارند و هيچ كلامي را جز با آن خاتمه نمي دهند.

اما بر اين نظريه اشكالاتي وارد است كه درزير به برخي از آنها اشاره مي شود:

1. اين مسأله كه نصارا آنرا اساس دعوت خود قرار داده اند با اولين وصاياي مسيح به طوري كه انجيلها بدان تصريح دارند در تعارض و تناقض است زيرا مسيح در وصاياي اوليه اش مردم را به توحيد و محبت ورزيدن به خداي سبحان (و عمل به شريعت موسي) دعوت مي كند.

2. اينكه نصارا مي گويند: حضرت آدم با خوردن از آن درخت خدا را معصيت كرده مردود است زيرا «اولاً آن نهي خداوند متعال، نهي ارشادي بود نه مولوي كه تخلف از آن معصيت شمرده شود. ثانياً حضرت آدم ـ عليه‎ السلام ـ پيغمبر خداوند عزوجل بود و ساحت پيامبران از هرگونه ارتكاب گناه و فسقي مبرا است.»

3. اينكه نصارا مي گويند: به خاطر گناهي كه آدم كرد، گنهكاري لازمه اي او و ذريه ي او شد باطل است. زيرا «اولاً امر به تكليف و مولويت پا نمي گيرد مگر آنكه عقوبت متخلف و پاداش دادن به مطيع در كار باشد.

ثانياً بر فرض هم كه چنين چيزي مي بود ديگر در بشر هيچ موردي براي اصل عفو و مغفرت وجود نمي داشت چون مغفرت و عفو براي محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با اين فرض كه خطا لازم لاينفك بشر باشد، ديگر موضوعي براي عفو و مغفرت باقي نمي ماند.»

ثالثاً اين گفتار مستلزم آن است كه خطا و گناه هر انساني گناه ديگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهي گريبان افراد ديگر را كه آن گناه را نكرده اند بگيرد و اين از نظر عقل مردود و باطل است.

نتيجه آنكه نظريه ي فداء را تنها دستاورد مسيح دانستن، عقيده اي باطل و منحرف است و مسيحيان در اين نوع عقايد ديني از رؤساي خود تقليد كرده و هنوز هم مي كنند و بطورتعبد و كوركورانه تسليم دستورات ايشانند و رؤسا هم اين عقايد را از بت پرستان قديم گرفته اند زيرا در قديم مذهب بت پرستي در روم و يونان و مصر و سوريه وجود داشته و اين نقاط به مراكز يهودي نشين و مسيحي نشين فلسطين نزديك بودند فلذا انتقال عقايد و احكام ديني بت پرستان به ميان اهل كتاب آسان بود.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:44 |

 آيا شايسته است كه خداوند كفاره ي گناه انسان را مرگ دردناك فرزند خود قرار دهد؟

 در فرهنگي مسيحي گناه به دو قسم كلي تقسيم مي شود:

1. گناهاني كه ناشي از فعاليت ارادي شخص گنهكار و تخلف او از دستورات خدا يا حكم اخلاقي است.

2. گناهاني كه از يك فعاليت ارادي ناشي نمي شود بلكه مربوط به سرشت و ذات انسان است. لغزش و سهو و خطا در اين دسته جاي مي گيرند.

"آموزه گناه ذاتي" مي گويد: پس از آن كه آدم و حوا به وسوسه شيطان گرفتار شدند و از درخت معرفت نيك و بد خوردند آثار چندي از اين گناه بر جاي ماند؛ مهمترين اثر آن اين بود كه گناه به تمام نسل بشر راه يافت و ذات انسان فاسد و انسان مقصر شدو تمام نسل هاي بعد نيز به دليل گناه آدم گناهكار شدند.از آثار گناه ذاتي و گناه اوليه اين بود كه "مرگ" به نسل انسان راه يافت.

چگونه گناه اوليه آدم سبب گناهكار شدن تمام افراد بشر شد؟

در پاسخ اين سؤال ديدگاه هاي مختلفي از سوي متكلمين مسيحي ارائه شده است . ديدگاهي كه بيشتر پذيرفته شده است (نظريه ي شخصيت گروهي است: هر فرد مي تواند به عنوان نماينده ي گروه خود عمل كند، در نتيجه گناه اين شخص به دليل آنكه نماينده گروه است، گناه تمام آنان به حساب مي آيد. آدم نيز به عنوان نماينده بشريت مرتكب گناه شد و پيامد گناه او دامان بشريت را گرفت.

اين نظريه و ساير نظرياتي كه در مورد گناه ذاتي انسان مطرح شده اند اين سؤال را پاسخ نداده اند كه: به چه دليل انسان هايي كه در گناه اوليه هيچ دخالت و حضور فعالي نداشته اند مسئول عواقب وخيم اين گناه باشند و مستحق عذاب خداوند شوند؟

"فداء":

هر دين و مكتبي در مورد كفاره گناه يا گناهان مطالبي را ممكن است ارائه كرده باشد ولي مسيحيت برخلاف اكثر مذاهب در اين مبحث داراي آموزه مخصوصي است.اغلب مذاهب و اديان معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره ي گناهانش شود، ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره گناهان بشر كاري كرده است.

عقيده كلاسيك در مورد كفاره كه بيش از هزار سال مورد قبول كليسا بود چنين بود:

"چون بشر گناه كرده بود شيطان روح او را در اختيار داشت، ولي خدا با شيطان معامله اي كرد: اگر شيطان روح كساني را كه به مسيح ايمان مي آورند به خدا بسپارد، خدا هم روح مسيح را به شيطان تسليم كند، هر چند كه شيطان شايسته دريافت اين روح نيست. شيطان پذيرفت زيرا خيال كرد كه عيسي ـ عليه السلام ـ تنها يك انسانِ خوب است. ولي وقتي شيطان، عيسي ـ عليه السلام ـ را در اختيار گرفت، تازه متوجه شد كه نمي تواند او را در بند نگاه دارد، زيرا او پسر خدا است. بدين طريق، شيطان هم روح مسيح را از دست داد و هم روح ايمان آورندگان به مسيح را."

با مرور زمان نظر مذكور در مورد كفاره غير كافي شمرده شد و در قرن يازدهم و دوازدهم نظر جديدي ارائه گرديد:

نظريه ي آنسلم: چون خدا فرمانده كائنات است پس انسان بايد از او فرمانبرداري كند، وي چون خدا را اطاعت نكرده و به ساحتش بي حرمتي كرده است به خدا مديون است. عدل الهي اقتضاء مي كند كه يا ديْن انسان پرداخت گردد و يا مجازات شود. زيرا هدف خدا از آفرينش انسان اين بود كه با وي مصاحبت داشته باشد... عيسي كه لازم نبود بميرد، چون گناه نكرده بود، با تسليم شدن در برابر مرگ، دين بشر را پرداخت كرد و حرمت خدا اعاده شد، و او توانست كساني را كه به واسطه مسيح نزد او مي آيند، عفو كند."

راست دين مسيحي نظريه آنسلم را كافي نشمرده ولي به نوعي آن را قبول كرده است. "انسان جنايتي مرتكب شده بود كه مي بايست به سبب آنها مجازات شود؛ ولي عيسي ـ عليه السلام ـ جاي ما را گرفت و به جاي ما مجازات شد."

نويسنده اي ديگر اضافه مي كند:

"بر طبق آموزه نجات شناسي مسيحي، خدا فقط با توبه گناهكار نمي تواند او ببخشد. چنين كاري براي خداي عادل ممكن نيست و با عدالت الهي منافات دارد. خدا وقتي مي تواند گناهي را بخشد كه جريمه ي آن پرداخت شده باشد؛ براي اينكه خدا بتواند ببخشد و در عين حال عدالت او خدشه دار نشود، مسيح جريمه گناهكار را پرداخت كرد."

ملاحظاتي بر نظريه "فداء"

آنچه آورده شد توجيهاتي بود كه نويسندگان و متلكلمان مسيحي در رابطه با آموزه "فداء" ذكر كرده اند لكن اين تعاليم خالي از نقاط مبهم و مشكل نيستند:

اولاً: آموزه نجات كه براي تبيين نقش مهم كشته شدن مسيح در نجات بشر تنظيم شده است ناخواسته تصويري از خداوند ارائه مي كند كه براي ارضاي قداست و عدالت خود چاره اي جز انتقام از گنهكاران ندارد و بخشش و عفو او تنها زماني است كه تاوان گناه پرداخت شده باشد. و اين يك چهره زيبائي از خداوند، كه نهايت خيرخواهي و رحمت و مهرباني است، نمي باشد.

ثانياً: اگر قدوسيت و عدالت خداوند به گونه اي است كه حتماً بايد انتقام گناه را بگيرد، چرا انتقام اين گناه را از شخص گناهكار نگيرد و به جاي آن از يك شخص پاك بي گناه انتقام مي كشد؟

نويسنده اي مسيحي با اعتراف به ناصحيح بودن توجيهاتي كه براي آموزه فداء از سوي مسيحيان ذكر شده است، سعي در ايراد بياني جديد و قابل درك در تبيين كشته شدن مسيح دارد، و مي كوشد مرگ عيسي و فدا شدن او در راستاي ايفاي رسالت نجات بخشي اش توضيح دهد.

ولي همانطور كه در پاورقي مترجم محترم آمده است: "هيچيك از پاسخ هاي سنتي و غيرسنتي به پرسش فوق (مرگ عيسي ـ عليه السلام ـ) قانع كننده نيست و بايد توجه داشت كه در مسيحيت "فدا شدن خدا!!" مطرح مي شود و اين اعتقاد به اندازه اي نامعقول است كه مؤلف از تصريح به آن خودداري مي كند."

نتيجه اينكه: اولاً منظور از "گناه"، گناه ذاتي است كه در ذات و سرشت آدم است كه از طريق پدر انسانها حضرت آدم به نسل او راه پيدا كرد.

ثانياً: حضرت عيسي با خدا شدنش بر روي صليب كفاره اين گناه را پرداخت.

ثالثاً: مسيحيان براي توجيه ادعاي فوق مطالب مختلفي در طول تاريخ آورده اند كه هيچكدام قانع كننده نيستند. علاوه بر آن معتقد به "خدا شدن خود خدا، هستند كه اين ادعا آن قدر نامعقول است. كه از تصريح به آن خودداري مي نمايند.

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:41 |

آيا مقام الوهيت قائل شدن براي عيسي ـ عليه السّلام ـ با مقام رسالت وي سازگار است؟

لطفاً توضيح دهيد.

 آنچه بين فلاسفه و حكماء مشهور است اين است كه يك شيء نمي تواند از يك حيث هم فاعل باشد و هم قابل.بدين بيان كه يك شيء نمي تواند از يك جهت در آن واحد هم تاثير گذار باشد و هم تأثير پذير، چرا كه لازمه انفعال و تاثير پذير بودن، فقير و محتاج و ناقص بودن است برخلاف فاعل و تاثير گذار بودن كه لازمه ي آن عدم فقر و عدم احتياج و عدم نقص است.

به عبارت ديگر فاعل بودن و قابل بودن دو جهت متباين هستند كه همديگر را دفع مي كنند فلذا نمي توانند در يك شي واحد از حيث واحد جمع شوند.

در الوهيت و رسالت هم وضع به همين منوال است يعني اينكه، الوهيت و رسالت دو جهت متباين هستند كه از حيث واحد نمي توانند در شيء يا شخص واحد جمع شوند. زيرا الوهيت يعني تاثير گذاري و رسالت يعني تاثيرپذيري، لازمه الوهيت عدم نقص و عدم احتياج و عدم فقر است برخلاف رسالت كه لازمه ي آن فقر و احتياج و نقصان است.

از اين مطالب فلسفي كه بگذريم الوهيت يعني «براي صفات او حد و مرزي نبودن، داراي وقت معين و سرآمد مشخص نبودن، خالق مخلوقات بودن، با صفات مخلوقات شناخته شدن»

«معبود بودن»

«ازلي بودن، بي همتا بودن، آشكار بودن در عين پنهان بودن»

اما رسالت يعني «بنده بودن»[5] «مبعوث شده، ابلاغ كننده ي احكام الهي، امانت دار بودن»[6] «گيرنده ي وحي، حجّت خدا بودن»

با بيان اين دو مقدمه ي عقلي و نقلي مشخص شد كه اجتماع الوهيت و رسالت در يك فرد هم از نظر عقل مردود و محال است و هم از نظر نقل بيانش امري مذموم و قبيح است.

اما با اين وجود مسيحيت كه خود را از اديان توحيدي و يكتاپرست مي داند و شبهه ي شرك را از خود مي زدايد، تثليث را در كنار توحيد از اعتقادات اساسي و شاخصه ي هر مسيحي مي داند.

آموزه ي تثليث از سال325 در شوراي نيقيه رسميت يافت و متألهان مسيحي از آن زمان مي كوشند آن را به گونه اي توضيح دهند كه منافاتي با يكتا پرستي و توحيد نداشته باشد.البته لازم به ذكر است كه در ميان مسيحيان و فرقه هايي هر چند كوچك همچون اَبيون وجود داشته و دارند كه از موحدين محسوب مي شوند چرا كه آنان عيسي ـ عليه السلام ـ را فقط رسول خداوند دانسته و مقام الوهيت را به ذات مقدس الهي منحصر مي كنند.

قرائن متعددي در دست است كه مسيحيت اصيل، ديني بر اساس توحيد و يگانگي حقيقي خداوند بوده است، مسيحيت اصيل اعتقاد به تثليث را كه نمونه ي بارز قائل شدن به الوهيت و رسالت يك شخص است رد مي كند، الوهيت عيسي را قبول ندارد ولي او را انسان برتر مي داند.

با اين همه همان طور كه گفته شد اكثر مسيحيان اعتقاد به تثليث دارند. شاهد آنكه متن تصويب نامه ي عقيدتي مجمع نيقيه كه هم اكنون در روزهاي يكشنبه و اعياد در كليسا تكرار مي شود در بردارنده ي اذعان به الوهيت و رسالت عيسي است و آن متن چنين است:

«ما به يك خدا معتقديم، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين و همه ديدني ها و ناديدني ها و به يك خداوندگار معتقديم، عيسي مسيح، پسر خداوند، متولد شده از پدر، به وجود آمده در ازل، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي، ايجاد شده نه خلق شده، هم گوهر با پدر كه به وسيله ي او همه چيز خلق شده...»

اين متن امروزه در كليساي مسيحيت به عنوان اصول اعتقادي تعليم داده مي شود. با تصويب اين بيانيه همساني عيسي و خداي خالق تثبيت شد و اب و ابن و روح القدس سه وجود با يك ماهيت شناخته شد نتيجه آنكه جمهور و غالب مسيحيت عملاً به جمع الوهيت و رسالت در يك فرد اعتقاد دارند اگر چه سعي مي كنند اين مطلب را توجيه كرده و خود را از تبعات اين عقيده بريء سازند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:39 |

 تثليث چه معنايي دارد؟ آيا اعتقاد به تثليث نوعي شرك است؟

يكي از آموزه هايي كه همواره كليساها به جوامع مسيحي تعليم مي دهند، مسئله ي اعتقاد به تثليث است; و كلمات مسيحيان در كتاب هاي كلامي حكايت از اين دارد كه اعتقاد به تثليث از مسائلي است كه شالوده و بنيان مسيحيت بر آن نهاده شده است و مسيحيان چاره اي جز اعتقاد به آن ندارد.اين جاست كه درك نظريه ي ارتدوكسي كليسا درباره ي ثالوث اقدس (تثليث) در نهايت پيچيدگي و ابهام است; چرا كه از طرفي خود را پيرو خداي واحد، پدر قادر متعال وخالق زمين و آسمان مي دانند و دين خود را در زمره ي اديان توحيدي قرار مي دهند و از طرفي هم معتقدند كه اولوهيت از سه شخصيت كاملاً متمايز و مشخص تشكيل شده است و اين سه در ازليّت، قدرت و جلال برابرند و هر يك از آنها از تمام صفات خدايي برخوردارند، ولي در عين حال، هر كدام از آنها خصايصي دارند كه آنها را از درون وحدت، تثليث و از هم متمايز مي كند.

به هر حال، نويسندگان مسيحي عرب زبان براي رساندن مفهوم تثليث از واژه ي يوناني الاصل "اقنوم" استفاده مي كنند كه معادل آن در زبان لاتيني،Persona ، به معناي نقاب است و اين لفظ (اقنوم) كه در آموزه ي تثليث زياد به كار گرفته مي شود، داراي معاني گوناگون و اختلافي است، به گونه اي كه برخي گفته اند:

1. مراد از اُقنوم راه وجود است. بر اين اساس، اقانيم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) سه راه يا سه حالت براي وجود خدا و عمل اوست.

به نظر مي رسد كه اين ديدگاه بيشتر درصدد رفع اتهامِ شرك بودن از آموزه ي تثليث است، تا بگويد كه اقانيم ثلاثه به معناي مظهر يا مظاهر وجود خدا و عمل اوست.

2. گروهي پنداشته اند كه مراد از اقانيم ثلاثه همان خواص، يعني اعراض لازم ذات خداوند است، به اين معنا كه ذات خدا داراي سه عرض خاصه است. اين در حالي است كه اولا، عرض خاصه قائم به ذات نيست; و ثانياً، لازم مي آيد كه ذات خداي متعال چند چيز باشد و اين محال است.

3. عده اي هم گفته اند كه اقنوم كلمه اي سرياني و به معناي شخص يا اصل است. چنان اتفاق افتاده كه در مسيحيت اصطلاح چيزها يا پراگماتا، به جاي اقانيم و اشخاص و براي توصيف سه شخص به كار رفته است، تا بر واقعيات آنها تأكيد گردد. بنابر نظر مسيحيان، پدر، پسر و روح القدس هر يك، شخص (اقنوم) است.

بنابراين، قانون ايمان مسيحي هم مؤيد اين ديدگاه است و در تعريفي كه از تثليث و، به عبارتي، ثالوث اقدس (أب، ابن و روح القدس) ارائه مي كند مي گويد:

ما به خداي يگانه ي پدر، پسر و روح القدس كه خداي واحد و جوهر واحد و متساوي در قدرت، جلال و مجد و شكوه اند ايمان داريم.

و قاموس كتاب مقدس مي گويد:

"... معرفت مسيحيت به اين سه شخصيت، يك حقيقت آسماني است كه عهد قديم به صورت غير واضح اعلان نموده، ولي كتاب عهد جديد آن را به صورت آشكار بيان داشته است كه اين عقيده را در چند نكته مي توان بيان داشت:

 1. كتاب مقدس سه شخصيت را مطرح مي كند كه هر كدام شخص الله است;

 2. اين سه شخصيت كاملاً از هم متمايزند;

 3. اين سه گانگي در جامعيت خدا موقتي يا ظاهري نيست، بلكه ابدي و حقيقي است;

 4. مقصود از اين تثليث، سه خدا نيست، بلكه اين شخصيات ثلاثه جوهر واحدي دارند!

5. اين سه شخصيت (پدر، پسر، روح القدس) متساوي هستند;

 6. هيچ گونه تناقضي در اين عقيده وجود ندارد! به اين معنا كه خدا هم يكي است و هم سه تاست. مضافاً اين كه لابد هيچ گونه اجتماع نقيضيني هم در آن راه ندارد!

به هر ترتيب، مراد از تثليث و اقانيم ثلاثه ي مسيحيت با توجه به آنچه در قانون ايمان گذشت و با عنايت به آنچه در قاموس كتاب مقدس بيان شد اين است كه هر كدام از سه شخصيت مطرح (پدر، پسر، روح القدس) شخص الله، و كاملاً از هم متمايزند و در جلال و شكوه و مجد برابرند!

در نقد اين نظريه بايد گفت:

 1. عقيده ي تثليث، با تفسيري كه گذشت، مشتمل بر تناقض آشكار است; از طرفي معتقدند كه هر يك از شخصيت هاي اقانيم ثلاثه خداست كه متمايز از بقيّه است و، در عين حال، هر سه اقنوم را يك چيز مي دانند.

2. لازمه ي اعتقاد به تثليث اين است كه ذات خدا مركب از سه ذات باشد و اين در حالي است كه تركيب، با ذات واجب الوجود كه بسيط است و از هيچ اجزاي عقلي و خارجي اي مركب نشده است ناسازگار است.

با گذشت زمان و در طول تاريخ كليسا مسيحيان مدعي شده اند كه "طبيعت سه گانه ي خدا يك راز است و نمي توان آن را با تعابير بشري بيان كرد" و همگي به نافرجامي كوشش هاي خود براي توجيه تثليث اعتراف دارند.

البته بايد اين نكته را نيز يادآور شد كه كلمه ي تثليث هرگز در كتاب مقدس مسيحيان وارد نشده و نخستين كاربرد شناخته شده ي آن در تاريخ مسيحيت، به سال 180 م بازمي گردد، هر چند به تصور مسيحيان ريشه هاي مفهوم سه گانه در عهد جديد احساس مي شود و عبارت اعطاي حق تعميد در پايان انجيل متي آن را صريحاً بيان كرده است:

ايشان را به اسم پدر، پسر و روح القدس تعميد دهيد.

و گمان مي رود اولين كسي كه اين اصطلاح را درست كرد و استعمال نمود، شخصي به نام ترتوليان در قرن دوم ميلادي است و، در اين ميان، برخي از بزرگان آزادانديش مسيحيت منكر الوهيت عيسي شدند; اما بنا به رأي صادره در نيقيّه آسياي صغير در سال 325 م. قول به الوهيت عيسي با اكثريت قاطع 300 اسقف پذيرفته شد و نظر اسقف آريوس كه بر ضدّ اعتقاد به الوهيت عيسي قيام كرده بود مردود اعلام گرديد.[14] به دنبال اين مجادلات، شخصي به نام سوسينوس اعتقاد به تثليث را نتيجه ي تأثير عقايد ناقص فلاسفه ي يونان در نوشته شدن اعتقادنامه ها دانست و الوهيت عيسي را مردود شمرد كه اين نظر، به نظر "أبيون" معروف گشت.

همچنان كه گوستاو لوبون در گزارش خويش مي گويد: مسيحيت در پنج قرن اول حيات خويش با اخذ مفاهيم فلسفي و ديني يوناني و شرعي، مخلوطي از معتقدات مصري و ايراني شد كه حوالي قرن اول ميلادي در مناطق اروپايي انتشار يافت و، در نتيجه، مردم به يك تثليث جديد كه عبارت بود از پدر، پسر و روح القدس، به جاي تثليث قديم كه از "نروبي تر" و "زنون" و "نرو" به وجود آمده بود گردن نهادند.

و اعتقاد مسيحيان به الوهيت اقانيم ثلاثه، حكايت از سرايت خرافات تثليث به نصاري دارد. تاريخ بشري نشان داده است كه بعضي از پيروان انبيا بعد از وفات پيغمبرشان، يا در خلال غيبت او، تحت تأثير گمراهان، به شرك و دوگانه پرستي روي آوردند; و مسيحيت از اين قاعده مستثنا نيست.

حاصل سخن اين شد كه مسيحيت با اعتقاد به الوهيت عيسي و روح القدس در كنار خدا نه تنها گامي به سوي تكامل و قله ي توحيد برنداشتند، بلكه با شريك قرار دادن براي خداي متعال و گاهي فراتر از اين، يعني شريك را خود خدا دانستن، بستر خويش را در دامن شرك و كفر پهن نمودند و در توجيه عقايد شرك آلود خويش به مسئله ي راز كه يك امر قليل المؤونه است پناه بردند.

ممكن است گفته شود كه مراد از تثليث (در قالب يك مثال) اين است كه: زيد فرزند عمرو و انسان است، و مقصود ما از تثليث هم همين است. در اين جا نيز يك چيز سه چيز است; زيرا در مثال بيش از يك حقيقت نيست و در عين حال هم زيد است و هم پسر عمرو و هم انسان.

علامه طباطبائي در پاسخ مي فرمايند: اگر اين كثرت و تعددي كه در وصف است، حقيقي و واقعي باشد، لابد موصوف هم متعدد خواهد بود، همان گونه كه اگر موصوف حقيقتاً واحد باشد، قهراً كثرت و تعدد اعتباري خواهد بود و محال است يك چيز، در عين اين كه يكي است، سه چيز باشد.

تبعات اعتقادي تثليث از ديدگاه عقل و نقل

با توجه به اين كه توحيد داراي جايگاه رفيعي در تمام شرايع آسماني است و داراي مراحلي از قبيل توحيد در ذات، صفات، خالقيت، ربوبيت و عبادت است و هر كدام داراي براهين مختلف عقلي و حكمي است، امكان ندارد كه ذات خداي متعال كه واجب الوجود بالذات است داراي شريك باشد و، از طرف ديگر هم، اولين كلمه در تبليغ رسولان الهي دعوت به توحيد و دوري از دوگانه پرستي و شرك بوده است كه مع الأسف اين شعار بعد از حضرت عيسي7 تحت تأثيرات سوء گمراهان به فراموشي سپرده شد و مسيحيت در كنار الوهيت خدا قايل به الوهيت عيسي نيز شدند.

چنان كه قرآن مي فرمايد:

آنها كه گفتند خداوند همان مسيح فرزند مريم است به يقين كافر شدند.

و در ادامه مي فرمايد: (انه من يُشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة)

كه اين آيه دلالت دارد بر اين كه شريك گرفتن براي خدا در الوهيت، شرك، و مرتكب آن كافر است.

يكي از مراحل توحيد، آن گونه كه گذشت، عبارت بود از توحيد در عبادت; اما مسيحيان در كنار عبادت خدا به عبادت عيسي نيز اهتمام دارند كه همين مسئله باز بيانگر شرك در عبادت آنان است و مراد از عبادت، آن خضوعي است كه ناشي از اين است كه مخضوع له، اله العالم يا الله است.

و قرآن مي فرمايد:

و آن گاه كه خداوند به عيسي بن مريم مي فرمايد: (إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَوَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَـعِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّي إِلَـهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ);آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا (من دون الله) انتخاب كنيد.

كه عبارت "من دون الله" در قرآن كريم به معناي شريك و انباز گرفتن استعمال شده است و تثليث، علاوه بر كفر، شرك هم خواهد بود.

حاصل سخن اين كه مراد مسيحيت از اقانيم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) الوهيتِ يكايك آنهاست كه گذشته از اشكالات عقلي فراواني كه بر اين اعتقاد وارد است، قرآن كريم نيز پذيرفتن چنين عقايدي را كفر و شرك به خدا مي داند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:37 |

آيا تصليب عيسي ـ عليه السّلام ـ مي تواند به دليل كفاره خواهي

خداوند از آدمي باشد؟

 قبل از آن كه به اصل سئوال پاسخي داده باشيم بهتراست درباره ي اين اعتقاد (كفاره) توضيحي داده شود. شايد تمام مذاهب و اديان براي بخشش گناهان خود تعليماتي آورده باشند امّا مسيحيت برخلاف اغلب اديان در اين باره داراي آموزه ي خاصي است. چون غالب مذاهب معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره ي گناهانش شود. ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره ي گناه بشر كاري انجام داده كه همان تصلب حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ باشد.

منشأ اعتقاد به كفاره و فدا در مسيحيت:

مسيحيان معتقدند آدم ابوالبشر با خوردن درخت ممنوعه گناه كرد و از بهشت رانده شد و آينده ي خود و فرزندانش با اين عصيان تيره گرديد و بار گناه بر دوش حضرت آدم و فرزندانش قرار گرفت و خداوند اگر مي خواست تمام فرزندان آدم را براي خطاي پدر به هلاكت ابدي و عذاب دائم مخلد سازد كه با رحمتش منافات داشت و اگر مي خواست همه را بي مورد بيامرزد با عدالتش منافات داشت اين اشكال همچنان باقي بود تا به وسيله ي فداي مسيح حل شد. يعني مسيح خود را فدا كرد تا بني آدم از هلاكت ابدي نجات يابد.

اين اعتقاد (فدا ـ كفاره) مسيحيت از جهاتي مورد مناقشه است.

اوّلاً: بايد دانست كه اين موضوع كه اساس دعوت مسيحيت را تشكيل مي دهد در اناجيل نبوده و مسيحيت ابتدائي خالي از اين مطلب مي باشد. عيسويان خود نيز به اين حقيقت اذعان دارند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ به اين امر اشاره اي نكرده است. آنچه از متون مذهبي مسيحي بدست مي آيد اينكه اين فكر را نخستين بار پولس اظهار داشت: (گناه با هبوط آدم در جهان پيدا شده است) پس از وي اين اعتقاد كم كم رواج گرفت كه عيسي ـ عليه السّلام ـ فديه خدا بوده و با قرباني كردن خود بشريت را از گناه بري الذّمه نمود.

ثانياً: بحث فدا از طرف خود مسيحيان مورد نقد قرار گرفته است. مانند، پلاز، كه يكي از كشيشان با نام بود به اتفاق جمعي از اصحاب خود موضوع گناه ازلي را منكر شده و آزادي اراده ي شخصي را در اعمال مدخليت تام دانسته و سرايت گناه يك فرد به ديگران را بي موجب شمرده اند.

همچنين، پلاكيوس روحاني انگليسي معتقد بود كه گناه آدم فقط در خودش تأثير داشت و روح انساني مستقيماً توسط خداوند بدون گناه خلق مي شود و از تمايلات فاسد آزاد است و از خدا اطاعت مي كند.

ثالثاً: هدف از بعثت انبياء هدايت بشر بوده اگر قرار است نبي با فداي خود امتش را نجات دهد ديگر براي هدايت و راهنمائي امت خود اين همه زحمات را متحمل شدن لازم نيست.

رابعاً: از حيث نقل و عقل هر كس در گرو اعمال خويش است. كه آيات شريفه ي قرآن به اين امر تصريح دارند مانند آيه: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَه ي) هر نفسي در گرو عملي است كه انجام داده است. و آيه (لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ) اينگونه عذاب بر آن است تا خداوند هر شخص را به كيفر كردارش برساند. و همچنين آيه شريفه (وَ لا تَزِرُ وازِرَه ي وِزْرَ أُخْرى) هيچ كس بار گناه ديگري را به دوش نمي گيرد، با صراحت ديدگاه مسيحيت را ردّ مي كند.

و از حيث عقل هم براي خداي عادل و حكيم قبيح است كه به خاطر گناه ديگران فرد ديگري را مجازات كند.

خامساً: اصل منشأ اعتقاد مسيحيت مردود است، چون تمام پيامبران الهي از جمله حضرت آدم در معتقدات شيعه از گناه معصوم اند. اصولاً در بهشتي كه آدم و حوا در آن متنعم بودند هنوز تكاليف مولوي الهي تشريع نشده بود و اوامر الهي ارشادي بوده است و آياتي كه در قرآن در آن تعبير به ذنب در مورد آدم ـ عليه السّلام ـ شده بايد آنها را به اصل معناي لغوي حمل نمود.

سادساً: طبق صريح آيه قرآن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به صليب كشيده نشده و كشته نشده است بلكه براي آنها مشتبه شده است. (وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ).

با توجه به نكات مذكور، مسيحيت براي اثبات عقيده خود هيچ دليل و برهان ندارند. بلكه از جمله جعليات و تحريفاتي است كه مسيحيت در دين و عقيده ي خود انجام داده اند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:34 |

 انگيزة مسيحيت در رابطه با طرح نظرية تثليث چه بوده است؟

مسيح از دو ناحيه مورد جفاي بزرگ واقع شد، جفاي يهود كه برخلاف بشارت تورات به آمدنش و معجزات فراوان، با تعصب و عناد به مخالفتش برخاستند. و بدتر از آن جفاي پيرواني بود كه درباره‌اش مبالغه نموده و وي و روح‌القدس كه واسطه فيض بود، را همرديف خدا قرار دادند.و به اين ترتيب مثلثي شكل پذيرفت كه بحث و مجادله فراوان و تبعيد و كشتار را به ارمغان آورد.

اعتقاد به تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته و بعدها پيدا شده است. گفته شده كه اولين بار چنين عقيده‌اي از ناحيه‌ي پولس وارد مسحيت شده است.

پولس در ابتدا يهودي متعصبي بوده كه وظيفه آزار و شكنجه و كشتار مسيحيان را بر عهده داشته است. در سفري به دمشق، جهت دستگيري مسيحيان، ناگهان در نزديكي اين شهر، دچار تحول روحي شده و به مسيح ايمان مي‌آورد.

اين كه واقعاً چه عاملي موجب مي‌شود انساني با چنين پيشينه تاريكي، ناگهان در صف مقدّم ايمان‌آورندگان به مسيح قرار گيرد، ‌به درستي روشن نمي‌باشد. و هيچ كس نمي‌تواند بگويد چه فرايند طبيعي شالودة اين تجربه سرنوشت‌ساز بوده است!‌ خستگي سفري طولاني، حرارت آفتاب بيابان، شايد گرمازدگي، بدني ضعيف و احتمالاً مصروع،‌و روحي دستخوش شكنجة ترديد و احساس گناه، همه بر روي هم در به ثمر رساندن فرايند نيمه آگاهانه‌اي كه اين منكر متعصب را بدل به تواناترين واعظ مسيح استيفان كرد، محتملاً نقش داشته‌اند.»

آموزه‎ي تثليث

تثليث به اين معناست كه خداوند در سه شخص: خداي پدر، خداي پسر و روح‌القدس ظهور يافته است. براساس اين نظر، خدا در عين حال كه از منظر متهدد يكي است،ولي در سه شخصيت يعني خداي پدر، خداي پسر و خداي روح‌القدس موجود مي‌باشد. و هر سه آنها در تمام صفات الهي از جمله ازليت، قدرت و جلال با هم برابرند.

آموزه‌ي تثليث اولين بار در شوراي نيقيه (325 م) و بعد از آن در قسطنطنيه (381 م) و شوراي كالسدون (451 م) مورد تأييد پدران كليسا واقع شد. شوراي نيقيه بيشتر به واسطه فشار قسطنطين امپراطور روم، كه خود سهمي در مذاكرات داشت،به هدفش كه برابري كامل عيسي و روح‌القدس با خدا بود، دست يافت.

اين اعتقاد نامه از همان آغاز از طرف بسياري، مورد مخالفت واقع شد. از جمله اين افراد آريوس كشيش برجسته اسكندريه بود كه به لحاظ علم و زهدش، مورد احترام همگان بود، عقيده آريوس اين بود كه «خدا از خلقت كاملاً‌ جداست، پس ممكن نيست مسيحي را كه به زمين آمده و چون انسان تولد يافته است با خدايي كه نمي‌شود شناخت، يكي بشماريم.همان ورطه‌اي كه انسان را از خالق خود جدا مي‌نمايد، ما بين خدا و پسر وي عيسي مسيح نيز موجود است....»

از آنجا كه عقايد آريوس به سرعت از ناحيه مسيحيان مورد استقبال واقع شد، اسقف اسكندريه، مجلس تشكيل داده و در آن با رأي‌گيري،‌آريوس و دو نفر از پيروانش را از كليسا اخراج نمود. پس از اين واقعه و اوج‌گيري دامنه‌ي نزاع بود كه قسطنطين درصدد برآمد با تشكيل شورايي در نيقيه آتش اين جنگ را خاموش كند. جالب اين است كه هر چند امپراطور هنوز تعميد نگرفته بود، در اين شورا به عنوان مدير جلسه حاضر شد.اكثر حضّار اصولاً موضوع بحث جلسه را نفهميده و منتظر بودند مبارزه يكطرفه شده تا با همان طرف هم‌آواز گرديده، قضيه را خاتمه دهند. اعتقادنامه شوراي نيقيه را تاريخ‌نويس معروف به يوسيبيوس، از دوستان امپراطور، نوشته و اكثر حاضران آن را پذيرفتند. ولي آريوس و پنج نفر از همراهانش كه آن را نپذيرفته بودند، از طرف قسطنطين تبعيد گرديدند.

انگيزه اعتقاد به تثليث

پيدايش و رشد تثليث در ميان مسيحيت، از انگيزه‌هاي مختلفي برخوردار است كه برخي از آنها عبارتند از :

1 . اقتباس از فرهنگ بيگانه: پس از آنكه ميان حواريان مسيح و پولس بر سر تفسير حقايق ديني، اختلاف افتاد، وعليرغم تأكيد حواريان بر رعايت كامل شريعت موسي، پولس تنها تعميد را درباره‌ي ايمان غير يهوديان كافي مي‌دانست

سرانجام، عليرغم اينكه وظيفه پطري، تبليغ در ميان يهود و غير يهود بود پولس با اينكه محضر مسيح را درك نكرده بود، ادعا نمود كه وظيفه تبليغ غيريهود از جانب مسيح به وي الهام شده است: پس از مدتي پولس توانست فرقه‌ي طرفداران شريعت موسي را مغلوب و ديدگاه‌هاي مخصوص خود را درباره‌ي دين مسيح عرضه نمايد. اين تعاليم به گونه‌اي بود كه با تفكرات هلني و رومي كه مردم غير يهود براساس آن پرورش يافته بودند،هماهنگي داشت. از جمله اين عقايد نظريه تثليث است كه بيشتر سر در فلسفه نوافلاطوني دارد. درباره‌‌ي ريشه‌ي اين عقيده گفته شده: «پلوتينوس به دو فيضان از خداي اكبر قائل بود:‌يكي عقل الهي كه با مسيح همانند دانسته شد، و ديگري اراده الهي كه تبديل به روح‌القدس شد.» البته خداي مسيح وجه مزيتي كه نسبت به خدايان اساطيري روم و يونان داشت، اين بود كه بر خلاف آنها،خدايي ملموس بود. به اين ترتيب مسيحيت توانست از ميراث فرهنگي شرك، چيزهايي وام بگيرد و به صورتي سودمند آنها را جذب و استفاده نمايد. و خود را عنوان ديني پويا و ديناميك كه صرفاً در گذشته‌ها متوقف نيست، قلمداد كند!

2 . جدايي از دين يهود: در آغاز مسيحيت در درون يهود تفسير شده بود، مسيحيان همانند يهود به كنيسه رفته و همان دعاها را خوانده و بر انجام كامل شريعت موسي تأكيد داشتند. تنها وجه تمايز آنها،اعتقاد به مسيح موعود بود. اما عده‌اي درصدد بودند كه شكل و محتوايي به مسيحيت بدهند كه كاملاً از دين يهود جدا شود. اين دسته كه در رأس آنها پولس رسول قرار داشت دست به خلق تعاليم جديدي در مسيحيت زدند آنها احساس مي‌كردند يكي از جهاتي كه مي‌تواند با يهود ايجاد فاصله نمايد، نگرش به خدا مي‌باشد، به نظر آنها خداي تورات (يهوه) با انسان فاصله دارد. و به همين دليل چنين خدايي نمي‌تواند با انسان رابطه داشته و يكديگر را دوست بدارند. از اينرو نياز است كه خدا به گونه‌اي تصور شود كه اين فاصله از ميان برود، به همين دليل قائل شد كه عيسي در قالب جسم زمين، خدا را مكشوف ساخته ورح‌القدس به عنوانيك شاهد ابدي بر چنين فيضي بوده است. از اين رو خدا را به منزله پدري دانست كه به تمام نوع بشر توجه و محبت كرده بدون اينكه موجودي مجهول باشد.

3 . مبالغه درباره‌ي مسيح، مسيحيت از آنجا كه درصدد اثبات برتري پيامبر و دين خود بر جهانيان بود، درباره‌ي مسيح مبالغه كرده و وي را به عنوان خدا، موجودي ازلي فرض نموده كه وجودش قبل از همه پيامبران بوده و به همين دليل بر همه‌ي آنها برتري دارد آنچه كه مي‌توانست زمينه‌ساز چنين انحراف بزرگي درباره‌ي مسيح باشد، خلقت خاص وي بدون پدر بود. در اين ميان، روح‌القدس نيز به عنوان واسطه چنين فرفيضي، بايستي جايگاه خاصي مي‌يافت. اين بود كه مسيحيت نظريه تثليث را براي خود رقم زد. درباره‌ي رفع ابهام از آفرينش خاص مسيح، به چند نكته بايد توجه نمود:

اول: آفرينش خارق‌العاده مسيح در واقع نشانه اي معجزه‌گونه براي نبوت وي بوده است. اين مسئله خصوصاً با توجه، تولد وي در ميان قوم يهود كه تعصب خاصي نسبت به دين خود داشته و پيامبر آينده را منجي بني اسرائيل مي‌دانستند، حائز اهميت است.

دوم: وجود خاص مسيح، نشان از رحمتي براي مردم بود، رحمتي معنوي كه موجب هدايت و كمال بود و رحمتي مادي كه بيماري و آلودگي را از جامعه مي‌زدود.

سوم: نشان از مقام قدسي و طهارت ما در مسيح، مريم مقدس داشت، كه چگونه انساني برگزيده شايسته تحمل روح‌الهي مي‌شود.

بنابراين فيض وجود مسيح، نه تنها زمينه‎اي براي شرك و خدايي مسيح و روح‌القدس فراهم نمي‌آورد، توحيد كامل خدا را در خلقت پيامبري الهي، نشان مي‌دهد.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:28 |

 آيا تثليث از نظر عقل مورد پذيرش است؟!

يكي از آموزه هايي كه همواره از سوي كليسا براي جوامع مسيحي القاء مي شود مسأله اعتقاد به تثليث است. همان گونه كه مي دانيد مطابق تلقي مسيحيت تثليث عبارت از «اب»، «ابن» و «روح القدس» است. مراد از «أب» براساس ادبيات كتاب مقدس، خداوند است. براساس گزارش اناجيل موجود، حضرت عيسي به شاگردان خود سفارش كرده كه خدا را در دعاهاي شان، پدر آسماني بخوانيد»

و مراد از «ابن» يا پسر؛ حضرت مسيح است. براساس قطعنامه «نيقاوي» در سال 325 ميلادي فرزندي حضرت مسيح براي خدا،‌نه به صورت مجازي و تشريفي بلكه بصورت حقيقي تلقي مي گرديد: «عيسي مسيح پسر خدا،‌مولود از پدر، يگانه مولود كه از ذات پدر است. خدا از خدا، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي كه مولود است نه مخلوق از يك ذات با پدر...» بنابراين در عقيده ي رسمي مسيحيت، مسيح فرزند حقيقي خدا تلقي گرديده است.

مراد مسيحيت از روح القدس، وجود فعال و تواناي خداوند در زمين است. كه بوسيله آن حضرت مسيح در شكم مادر خود قرار گرفت. روح القدس تعليم جامعه مسيحيت را به عهده دارد و در عهد جديد از روح القدس به عنوان تسلّي دهنده،‌ روح حكمت و ايمان، روح شجاعت، محبت و شادي، نامبرده شده است.»

براساس نگرش مسيحيان، ميان «أب» و «إبن» و «روح القدس» فرع و اصلي وجود ندارد. همه اينها از ارزش و اصالت يكسان برخوردارند. در عين اينكه از هم متمايزاند، واحد اند. مانند قوه حافظه و دراكه و اراده...»يعني هر يك از «اب» و «ابن» و «روح القدس» خداوند تمام عيار و كامل است. در عين اينكه هر كدام خداي كامل است، هر سه تاي شان نيز واحد حقيقي اند. «اقنوم أب» «أقنوم ابن» و «اقنوم روح القدس» در عين كامل بودن در الوهيت و متمايز بودن از هم،‌واحد حقيقي اند.»

عقل سليم و تثليث:

با توجه به تبيين تثليث، بايد گفت كه اين گزاره، با هيچ توجيهي از نظر عقل پذيرفتني نيست. زيرا در ستيز با حكم عقل مي باشد. ممكن است گزاره هاي ديني موافق عقل باشد و ممكن است موافق عقل نباشد اما عقل گريز باشد مانند تعداد ركعات نماز و ... اما هيچ گزاره ديني نبايد در تضاد كامل و صريح با عقل باشد والّا از حقانيت برخوردار نيست. تثليث گزاره عقل ستيز است. به دلائل ذيل:

 1) تثليث حقيقي با توحيد حقيقي متباين است بگونه اي كه با فطرت و بديهيات اوليه عقلي در تضاد مي باشد. مثل اينكه بگوئيم عدد يك همان عدد سه است. و برعكس. 2) اگر هر يك از اقانيم سه گانه خداوند كامل و تمام عيار باشد، مستلزم تعدد خداوند است. و شرك صريح و بي نقاب مي باشد. عقل هرگونه مانند و بديل و شريك را از خداوند كامل غني بالذّات و واجب الوجود نفي مي كند. زيرا موجودي كه صداقت در وجود و تمحض تام در كمال و وجود دارد، هرگز تعدد پذير نيست. والا مستلزم محدوديت و تركيب و احتياج است. و با غناي ذاتي و أطلاق آن ناسازگار است.

تثليث و تركيب خارجي:

اگر از تعدد خداوند صرفنظر كنيم و بگوييم سه گانه بودن خداوند ولو با بساطت و وحدت خداوند متعارض است، اما امكان اينكه خدائي در يك تركيب طبيعي، اتحاد پيدا كند، وجوددارد. اما واقع غير اين است زيرا مراد از تركيب در اينجا تركيب خارجي كه عبارت از ماده و صورت است، مي باشد چنين تركيبي وقني ممكن است محقق شود كه سه چيز، يكسان و برابر مطرح نباشد بلكه يكي استعداد و قوه ي محض است و ديگري فعليت محض در حالي كه در تثليث أب و ابن و روح القدس چيزي به عنوان قوه و فعل مطرح نيست. بنابراين تركيب اب، و ابن و روح القدس، ناممكن است. و غيرقابل تحقق است. اگر مراد از تركيب تثليث، تركيب ذهني يعني امكان وجودباشد نيز سخن مردود است زيرا اوّلاً هيچ يكي از اقانيم ثلاثه بصورت متفاوت ممكن و وجود مطرح نشده است برغم اينكه اگر چنين چيزي را با تسامح بپذيريم بايد قبول كنيم كه تمام ممكنات شايستگي الوهيت را دارا است.

اگر تثليث را يك راز ايماني و تعبدي تلقي كنيم در اين صورت چرا تربيع و تخميس و ... را به عنوان يك راز ايماني قبول نمي كنيم براي اينكه تثليث نسبت به تربيع و... هيچ رجحاني ندارد. همگي به يك اندازه عقل ستيز مي باشد. تثليث بدان علّت به نام راز ايماني مطرح شده است كه با عقل و خداوند در ستيز است. پس هر چيزي كه ضد عقل باشد مي تواند يك راز ايماني بحساب آيد!! مزيد بر اينكه مستلزم تعارض عقل با دين مي گردد در حالي كه نبايد دين با عقل در تعارض باشد.

ريشه تثليث: قرآن كريم نسبت فرزندي به خداوند، و نيز غلو درباره بندگان خداوند را (كه الوهيت مسيح و تثليث از مصاديق بارز غلو مي باشد) پيروي از توهمات و تمايلات اقوام مشرك پيشين مي شمارد. بنابراين ريشه تثليث در عقايد مشركان و بت پرستان نهفته است كه در مرور زمان وارد انديشه مسيحيت گرديده است. بخصوص ثالوث هندي كه مركب از «كريشنا»، «برهما»، و «سيفا» مي باشد كه قديمي ترين تثليث در انديشه مشركان است. مزيد بر اين كه اولاً در عهد جديد درباره تثليث سخن گفته نشده است و تا سال 180 ميلادي از تثليث خبري نبود بعد از آن تاريخ است كه مسيحيت با تثليث مواجه مي شود.

نتيجه: تثليث علاوه بر اينكه ضد عقل و انديشه سالم است. ريشه در اناجيل موجود هم ندارد. بلكه تاريخ ورود آن در مسيحيت قريب دو قرن بعد از ظهور مسيحيت بوده است. و مشابهت سابقه آن در عقايد مشركان اثبات مي كند كه چنين گزاره غير ألاهي و ديني است. و هرگز از حقيقت برخوردار نيست باطل محض و امر كاملاً موهوم و خرد آزار است.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:25 |

 قرآن مي‌گويد: «او كلمه است» آل‌عمران آيه 45 مقصود از او مسيح مي‌باشد. و انجيل نيز مي‌گويد: كلمه خدا بود و كلمه جسم گرديد و در ميان ما ساكن شد (يوحنا1/14) پس قرآن گفتار مسيحيت را قبول دارد؟

 جاي شك نيست كه هم در انجيل و هم در قرآن حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ تعبير به «كلمه»‌ شده است، و لكن بايد ديد كه آيا مقصود از «كلمه» كه در قرآن آمده با آنچه در انجيل ذكر شده يكيست؟ يا با هم تفاوت اساسي و جواهري دارند؟ آنگاه مي‎توان گفت كه قرآن مطالب انجيل را در اين مورد پذيرفته است يا خير؟

«كلمه» به حسب لغت بر لفظ واحدي كه دلالت بر معنا كند و همچنين بر جمله اعم از اينكه تام باشد يا نباشد ـ اطلاق مي‌شود و در اصطلاح قرآن عبارت از چيزي است كه اراده ي الهي به آن ظاهر مي‌شود. و منظور از آن نوعي خلق است و مقصود از «كلمه» در آيه ي 45 سوره آل‌عمران كه بر حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ اطلاق شده همان تولد فوق‌العاده او مي‌باشد و يا به خاطر اينست كه قبل از تولد خداوند بشارت او را به مادرش داده بود و نيز ممكن است علّت اين تعبير اين باشد كه «كلمه» در اصطلاح قرآن به معناي مخلوق به كار مي‌رود. مانند «بگو اگر درياها مركب شوند تا كلمات پروردگار مرا بنويسند آنها تمام مي‌شوند، پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، هر چند درياها را بر آنها بيفزايم» در اين آيه منظور از «كلمات خدا» همان مخلوقات او است از آنجا كه مسيح ـ عليه‌السلام ـ يكي از مخلوقات بزرگ خداوند است اطلاق «كلمه» ‌بر او شده است و همچنين در آيات ديگر صريحاً حضرت عيسي ـ عليه‌السلام ـ را فرزند مريم معرفي مي‌كند.تا پاسخي به مدعيان الوهيّت عيسي ـ عليه‌السلام ـ باشد. زيرا كسي كه از مادر متولد مي‌شود و مشمول تغييرات و تحولات جهاني ماده است چگونه مي‌تواند خدا باشد. بديهي است كه خداوند از تمام تغييرات و دگرگوني‌ها بركنار است.

در انجيل يوحنا«كلمه» بر مسيح به گونه‌اي ديگر اطلاق شده و به معنايي آمده است كه مخالف و متضاد با معنايي كه در قرآن آمده مي‌باشد. و به هيچ صورت مورد تأييد قرآن نمي‌تواند باشد. در انجيل آمده است: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد. معناي اين جمله چنين مي‌شود كه: مسيح خدا بود ـ و خدا جسم شد. بديهي است كه چنين اعتقادي با اصول و مباني اسلامي كه برگرفته از قرآن مي‌باشد در تضاد و تناقض است. و همچنين با مطالب ديگر انجيل نيز سازگاري ندارد. زيرا طبق نقل «رابرت هيوم» در حدود هفتاد مورد در چهار انجيل تكرار شده كه مسيح فرزند بشر بود و شايد عيسي مي‌خواست بدين صورت رابطه ي خويش را با ابناء بشر و اينكه او خود يكي از افراد بشر يا انسان ايده‌آل احساس مي‌نمود مورد تأكيد قرار دهد.»

پس اين ادعا كه قرآن مطالب انجيل را در مورد عيسي ـ عليه‌السلام ـ كه مي‌گويد «كلمه» خدا بود، كلمه جسم گرديد ـ ناشي از عدم دقت در محتواي آيه ي قرآن مي‌باشد. و صرف تعبير قرآن از مسيح به «كلمه»‌ دليل بر قبول داشتن گفتار انجيل در اين مورد نمي‌تواند باشد. قرآن مي‌گويد: مسيح مخلوق و بنده خدا است. در حالي كه انجيل مي‌گويد: مسيح خدا است و خدا جسم گرديد. و صرف تشابه در تعبير دليل بر تائيد محتواي انجيل در مورد مسيح توسط قرآن نمي‌تواند باشد.

صد هزاران اين چنين اشباه بين فرق‌شان هفتاد ساله راه بين هر دو صورت‌گر بهم ماند رواست آب تلخ و آب شرين را صفاست ساحران موسي از ستيزه را برگرفته چون عصاي او عصا زين عصا تا آن عصا فرقي است زين عمل تا آن عمل راهي شگرف ژرف

علاوه بر اين قرآن كلام خدا است كه از دخل و تصرّف ديگران مصون و محفوظ مانده و دست تحريف به آن نرسيده است، لذا هيچگونه تعارض و يا تضاد در محتواي آن به چشم نمي‌خورد و اگر از مسيح به «كلمه»‌ تعبير شده و ممكن است براي كساني داراي ابهام باشد در آيه بعد به صراحت مي‌گويد: «مثل عيسي در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باشد و او هم موجود شد.» و هرگونه شبهه‌ي الوهيت در مورد عيسي مسيح را منتفي مي‌سازد.

و از آنجا كه اناجيل كلام مستقيم خدا نيست و برداشت‌هاي حواريون از گفتار مسيح ـ عليه‌السلام ـ مي‌باشد و هر يك از آنها گفتار مسيح را طبق برداشت خويش بيان نموده است لذا بعضاً‌ با هم در تعارض و تضاداند. و از اينرو مطلبي كه در انجيل يوحناء راجع به مسيح آمده و او را خدا دانسته است در انجيل‌هاي ديگر چنين چيزي وجود ندارد. شايد برداشت نويسنده انجيل يوحنا راجع به مسيح چنين بوده كه ذكر كرده است. يا دست تحريف به آن رسيده و به شكل موجود درآورده‌اند.

سؤال اساسي اينست كه چگونه پيروان دين مسيح بر انجيل يوحنا كه مي‌گويد: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد ـ اعتقاد و باور دارند در حالي كه اين گفتار با مطالب ديگر انجيل كه مي‌گويد: حضرت مسيح توسط يهوديان به صليب كشيده شد و به قتل رسيد تعارض آشكار دارد.

در انجيل متي آمده است كه «عيسي بار ديگر فرياد بلندي كشيد و جان سپرد.» خدايي كه انجيل معرفي مي‌كند از مخلوقاتش عاجزتر است تا جاي كه او را به قتل مي‌رساند و دفن مي‌كند!! اما مسيح كه در قرآن از او ياد شد غير از مسيح است كه در انجيل معرفي شده است كه گاهي پسر خدا خوانده شده[9] و گاهي خدا.

در نتيجه مطالبي كه در انجيل يوحنا راجع به مسيح آمده قطعاً مورد تأئيد قرآن و اسلام نمي‌باشد. و اگر كسي چنين فكر كند از عدم دقت و آشنائي او از منابع اسلامي حكايت مي‌كند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:23 |

 آيا تثليث با وحدانيّت خداوند سازگار است؟

 همه اديان از يك نظام عقيدتي برخوردارند كه دين مبتني بر آن مي‌باشد نظام عقيدتي اديان آسماني قبل از هر چيز بر وحدانيت خداوند تأكيد دارند. همين يكي دانستن خداوند، فهم اين نكته را مي‌رساند كه اديان الهي، عليرغم چهره‌هاي متفاوت، از يك حقيقت سرچشمه مي‌گيرد. اما در اين ميان، اعتقاد به تثليث در مسيحيت عجيب مي‌نمايد،«خدا به خاطر عشق به پسر و بلكه عشق به همه بشريت در پسر حلول كرده است. و پسر تجسد يافته، روح‌القدس را به عنوان شخص ابدي كه بر او شهادت مي‌دهد، مكشوف ساخته است.»

تعجب از تثليث، در پس اعتقاد به يگانگي خداوند است. خدا در عين حال كه يگانه مي‌باشد،در سه حقيقت تجلي يافته است. آيا مي‌توان با حلول، يگانه بودن را ساخته، و با نگريستن به مسيح، شاهد خدايي زميني باشيم؟ «هر دوي پدر و روح‌القدس با پسر اتحاد دارند و به طور مستمر با او همكاري مي‌كنند و از نخستين لحظه حلول و تجسد در او حضور دارند، هر چند كه تنها پسر در قالب انسان درآمده.»

از اين روست كه تثليث به عنوان يك آموزه‌ي عقل‌ستيز، هيچ‌گاه توجيه قابل قبول خود را نيافته است و بخش بزرگي از كليساي مسيحي را دچار اين وضعيت نابهنجار مي‌كند كه چگونه علاقه و كشش قلبي مسيحيان را بدون اعتقاد به اينگونه تعاليم حفظ نمايد.

آموزه‌ي تثليث

تثليث، اعتقاد به اين معناست كه خداوند در عين حال كه يكي مي‌باشد؛ در سه حقيقت پدر، پسر و روح‌القدس موجود مي‌باشد. اين برابري در وجود اقتضاء مي‌كند كه هر سه از نظر صفات الهي يعني ازليت، قدرت و جلال، با هم برابر باشند. هر يك از اين اشخاص، يك موجود اصيل بوده، بدون اينكه هيچ يك فرع و تابع ديگري باشد. ولي ميان آنها ايثار و تجليل و تكريم متقابل وجود دارد.

منشأ تثليث

اعتقاد به آموزه‌ي تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته است. اين پولس رسول بود كه براي اولين بار با قائل شدن مقام الوهي براي مسيح، توانست پايه‌هاي تفكر تثليث را پايه‌ريزي نمايد. وي معتقد بود در مسيح موجودي آسماني و داراي ذاتي الوهي بود كه تنزل كرده، صورت و پيكر زميني را پذيرفته و از آسمان به زمين فرود آمده است...» چنين انديشه‌اي را پولس به خاطر اين بيان نمود كه بتواند امت‌هاي غير يهود را به طرف مسيحيت جذب نمايد. زيرا اين ملل همه تحت نفوذ مذاهب اسرارآميز يونان بوند،‌كه اصل مطلب حيات جاويد و اتصال نفس بشر با روح‌ خدايان در آنها نفوذ و ريشه دوانيده بود.

بعدها به دليل سيطره و نفوذ افكار پولس در جهان مسيحيت، شورايي اسقف‌هاي اعظم كليسا در نيقيه (325 م)‌و قسطنطنيه (381 م) و اعتقادنامه‌هاي شوراي كالسدون (451 م) تثليث را رسميت بخشيده و آن را جزيي از ايمان مسيحي قرار دادند. و مسيحيان از آن هنگام به بعد خداوند را به عنوان سه شخص كه داراي «جوهر و ماده‌ي واحدي» مي‌باشد، تصور نموده‌اند.

تلاش براي رهايي از تثليث

مسيحيت جهت حل مسأله تثليث و سازگاري آن با اصل مسلم توحيد، راه‌هاي مختلفي را پيموده است.

1 . جمع بين توحيدي كه در تورات آمده با تثليث. به معناي اين كه تثليث در تورات نيز وجود داشته ولي غير واضح بوده و اين عهد جديد است كه آن را آشكار نموده است.

2 . توحيد در تورات را پذيرفته و تثليث را به گونه‌اي توجيه نماييم كه با آن سازگار باشد: به اينكه گفته شود منظور از تثليث، در تثليث در عين وحدت»‌ مي‌باشد.

3 . تثليث از چيزهايي است كه عقل قادر به درك آن نبوده و صرفاً بايد به آن ايمان آورد.

4 . توحيد خالص را پذيرفته و تثليث را ردّ نماييم، اين نظريه را جمعي از بزرگان مسيحيت از قبيل برنابا و آريوس مصري و فرقه‌ي كويكرها كه در قرن هفدهم بوجود آمدند،ابراز داشته‌اند.

تثليث و وحدانيت خداوند

آموزه ي تثليث با اعتقاد به يكتايي خداوند كاملاً در تعارض است. اگرمسيح و روح‌القدس را از حيث ذات در رديف خداوند قرار دهيم. لزوماً صفات الهي از جمله ازلي و ابدي بودن را بايد به آنها نسبت دهيم. و به اين ترتيب، هر سه واجب‌الوجود خواهند بود.

تعدّد وجودهايي كه وجوب ذاتي آنها مي‌باشد، مستلزم نفي توحيد ذاتي مي‌باشد. توضيح مطلب اينكه توحيد، داراي چهار مرتبه؛ توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالي و توحيد عبادي مي‌باشد. توحيد ذاتي به اين معناست كه تنها يك ذات كه وجودش واجب است، موجود مي‌باشد. توحيد صفاتي به معناي اتحاد صفات با ذات الهي، و اتحاد صفات با يكديگر است. توحيد افعالي يعني آفرينش فعل الهي و هيچ چيز، با وي در اين امر، شريك نيست. و توحيد عبادي يعني تنها خداي يكتا كه داراي همه صفات جمال و كمال است سزاوار پرستش مي‌باشد، عدم اعتقاد به هر يك از اين مراتب گرايش به نقطه مقابل آن كه شرك در آن زمينه مي‌باشد را دربر دارد. و به همين دليل شرك نيز داراي چهارمرتبه شرك ذاتي، شرك صفاتي، شرك افعالي و شرك در عبادت مي‌باشد.

با توجه به آنچه درباره‌ي مراتب توحيد و شرك گفته شد اعتقاد به اينكه مسيح و روح‌القدس از حيث ذات در كنار خدا هستند مستلزم چند وجودي است كه وجودشان ضروري بوده و هر يك خدايي جداگانه مي‌باشند. به همين دليل قرآن به شدت تثليث را ردّ مي‌كند. و آن را نشانه‌ي كفر و شرك مي‌داند.

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:21 |

 كتاب مقدس كتاب اشعياء 40 / 22 مي‌گويد: «الجالس علي كرة الارض» و اين دلالت مي‌كند كه تورات قائل به كروي بودن زمين است. در حالي كه در قرآن آمده «والارض مددناها» حجر، آيه 19 و (و الله جعل لكم الارض بساطا) نوح 19، و (هو الذي مدّ الارض) و اين يعني زمين كروي نيست و مسطح است؟

آيات مورد استناد هيچ‌كدام بر مسطح بودن زمين كه در مقابل كروي بودن باشد، دلالت ندارد. زيرا دو آيه‌اي كه در آنها كلمه «مدّ» بكار رفته است به اين معنا مي‌باشند كه خداوند زمين را گسترش داده كه براي زندگي انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد به اين معنا كه گودالها و سراشيبهاي تند و خطرناك را بوسيله فرسايش كوهها و تبديل سنگها به خاك پر كرد و آنها را مسطح و قابل زندگي ساخت در حالي كه چين خوردگيهاي نخستين آنها بودند كه اجازه زندگي به انسان نمي‌داد و اگر خداوند زمين را گسترده نمي‌كرد و آن را از كوه‌هاي سر به فلك كشيده مي‌پوشاند صلاحيّت كشت و زرع و سكونت را نمي‌داشت و جانداران كمال حيات خود را نمي‌يافت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 22:44 |

آيا تثليث در كتاب مقدس وجود دارد؟

 مسيحيان دين خود را از اديان توحيدي و يكتا پرست مي دانند و شبهه ی شرك را از خود مي زدايند با اين همه هر سه فرقه ی مهم آنها تثليث را در كنار توحيد از اعتقادات اساسي و شاخصه ی هر فرد مسيحي مي دانند.

اين آموزه در سال 325 ميلادي در شوراي نيقيه رسميت يافت و جزء اصول اعتقادي كليساها قرار گرفت.

متن تصويب نامه ی عقيدتي مجمع نيقيه كه هم اكنون در روزهاي يكشنبه و اعياد كليسا تكرار مي شود چنين است:

«ما به يك خدا معتقديم، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين و همه ی ديدني ها و ناديدني ها و به يك خداوندگار معتقديم، عيسي مسيح پسر خداوند، متولد شده از پدر، به وجود آمده در ازل، نور از نور خداي حقيقي از خداي حقيقي، ايجاد شده نه خلق شده، هم گوهر با پدر...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 22:51 |

چرا هيچ يك از قسمت هاي عهد جديد به

منظور بحث و استدلال نوشته نشده است؟

 

در بيان جواب اين سؤال امور زير قابل تذكر است:

امر اول: ارزش استدلال و جايگاه آن در آراء و عقايد بشري:

انسان فطرتاً تسليم استدلال و برهان است و يك فرد سالم از نظر عقل و فطرت، هرگز زير بار آراء خرافي و موهوم و عاري از هرگونه برهان و استدلال نمي رود و به صورت جاهلانه و كوركورانه چيزي را نمي پذيرد، مگر اينكه در اثر عواطف و احساسات نفساني و باطني تسليم خيالات و توهماتي شده و بر امور خرافي و غيرمعقول آثاري را بدون هيچ دليل و برهان مترتب گرداند.

استدلال و برهان از نظر عقل نيز اساس پذيرش آراء و عقايد و رفتارها و گفتارهاي انسان را در عرصه نظر و عمل تشكيل مي دهد و بدون برهان و دليل، پذيرش هيچ امري معقول نمي باشد.

قرآن كريم انسان را از پيروي غير علم نهي نموده و خطاب به پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرموده است. «از آنچه كه به آن علم نداري پيروي مكن»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 13:7 |

آيا امكان دارد يك مسلمان با خواندن يكي از دو كتاب تورات يا انجيل به سوي دين مسيحيت يا يهوديت جذب شود؟

 

 

ترديدي در اين نيست كه تورات و انجيل اسامي كتاب هاي آسماني است كه به گفته صريح قرآن كريم خداوند آنها را بر انبياء گرامي اش حضرت موسي و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي هدايت امت آنان نازل كرده است.

اما اين تورات و انجيل موجود در دست يهوديان و مسيحيان آن تورات و انجيل واقعي آسماني نمي باشند. تورات موجود بعد از آنكه تورات اصلي توسط جنگ هاي آشوري ها و بختنّصر بر عليه يهوديان و اشغال فلسطين توسط آنان مفقود و از بين رفت، توسط بعضي نويسندگان يهوديان و يا آن طوري كه گفته شده توسط عُزير به صورت جعلي و تحريفي تدوين و جمع آوري شد. و به عنوان كتاب تورات پذيرفته شده. وضعيت انجيل موجود از حيث عدم آسماني بودن آن روشن تر از تورات است زيرا انجيل هاي چهارگانه با تمام اختلافات و تناقضات موجود در متون آنها، توسط نويسندگاني بنام هاي متي، لوقا، مرقس


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 1:47 |

مسيحيت جهت جبران چه كمبودي، عهد قديم (تورات)

 را در كنار عهد جديد خود قرار داده است؟

 

 تنخ «Tenekh»‌كتاب مقدس يهوديان است كه شامل تورات، نبييم (كتابهاي انبيا) و كتوبيم (رساله ها) است بنابراين، كتاب مقدس آنان به سه بخش تقسيم مي شود. تورات، كتابهاي انبياء رساله ها،پس تورات بخشي از كتاب مقدس يهوديان مي باشد. يهوديان و مسيحيان اتفاق نظر دارند كه عهد قديم الهام شده است.

انجيل: مسيحيان اعتقاد ندارند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ كتابي به نام انجيل آورده است آنان معتقدند،‌بعد از عروج عيسي ـ عليه السّلام ـ پيروان وي، اقوال، ‌اعمال و حوادثي را كه براي آن حضرت اتفاق افتاده بود به صورت روايت هاي شفاهي، نقل مي كردند و يك سنت شفاهي در بين آنها، رايج بود تنها در نيمه ی دوم قرن اول ميلادي بود كه فكر كتابت اين سنت در ميان پيروان مسيحيت، قوت گرفت و عدّه اي به نوشتن اقوال و اعمال عيسي ـ عليه السّلام ـ كه در آن زمان رايج بود و از سوي حواريان و شاگردان آنها نقل مي شد پرداختند


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 0:37 |

سلسه مراتب کلیسای کاتولیک روم

سلسه مراتب روحانیونی که در کلیسای کاتولیک روم خدمت می کنند، عبارت است از:

پاپ: رهبر کلیسا، وی در واتیکان مستقر است، کاتولیک‌ها اعتقاد دارند پاپ در تعریف موضوعات ایمانی و اخلاقی خطاناپذیر و معصوم است.

 

کاردینال: توسط پاپ منصوب می شود، ۱۷۸ کاردینال در سراسر دنیا وجود دارد، عده‌ای از این کاردینال‌ها شورای کاردنیال‌های انتخاب پاپ را تشکیل می‌دهند و به عنوان مشاور پاپ محسوب می‌شوند و در زمان مرگ او پاپ جدید را انتخاب می‌کنند.

 

اسقف اعظم: اسقف اعظم، اسقفی است که در قلمرو ناحیه زیر نظر اسقف در شهرهای اصلی به کلیسا خدمت می‌کند که این ناحیه قلمرو زیر نظر اسقف اعظم نیز نامیده می‌شود. یک کاردینال می‌تواند اسقف اعظم نیز باشد.

 

اسقف: اسقف همانند کشیش در یک جا مستقر بوده و آموزگار اصول تعلیمی کلیساست و بر کار کشیشان نظارت دارد.

 

کشیش: سرپرست انجام کارها و مراسم عبادی از جمله عشای ربانی، تعمید و ازدواج است.

 

دیکون: این مقام کلیسا یک درجه پایین‌تر از کشیش است و به کسی گفته می‌شود که برای کشیش شدن آماده می‌شود. در کلیسای پروتستان به این مقام شماس گفته می‌شود و کشیش را برای امور غیر نیایشی یاری می‌کند. یک دیکون همیشگی می‌تواند ازدواج کند و در اجرای برخی از آداب و رسوم دینی به کشیش کمک کند.

 

مسئولیت‌ها و سابقه تاریخی هر کدام از مراتب کلیسای کاتولیک به شرح زیر است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 12:47 |

آيا مسيحيت راهي آسان براي رسيدن به كمال و قرب الهي است؟

در ابتدا پرسش بسيار عجيب مي نمايد كه چگونه مي تواند ديني كه نسبت به آئين پس از خود ناقص است، در رساندن انسان به كمال و قرب الهي كه هدف اساسي اديان است، موفق تر و آسان تر باشد؟ اما هنگامي كه انسان با تبليغات مسيحيان و به آموزه ها و احكام مسيحيت برخورد مي نمايد، هدف از اين گفته را متوجه مي شود كه چرا چنين بيان مي شود؟

در دين مسيحيت فعلي ما با احكام و تكاليف چنداني برخورد نمي كنيم، همه چيز در آن به آساني حل مي شود و با تسامح و تساهل از كنار هر چيزي مي گذرد اما آيا مسيحيت واقعي چنين بوده است؟ آيا آن چه را كه حضرت عيسي به پيروان خود گفته بود، اين است كه شما بدون سعي و تلاش مي توانيد به كمال و قرب الهي برسيد؟ ايا برخلاف حكم الهي در قرآن سخن گفته است كه مي فرمايد: "ليس للانسان الا ما سعي؛ (1) براي هيچ انساني نيست مگر به همان اندازه كه كوشش و تلاش نموده است"؟ واقعيت اين است كه اين مسئله برخلاف تعاليم حضرت مسيح و برخلاف عقل سليم است.

چيزي كه به نام مسيحيت امروز وجود دارد، جز فاصله گرفتن از پيام پيامبر آسماني نيست.

حضرت مسيح فرمود كه من نيامده ام تا تورات را باطل سازم، بلكه مي خواهم آن را به كمال برسانم. اين نكته حتي در انجيل وجود دارد. بدين ترتيب تمام آنچه از احكام و تكاليف در دين يهود وجود داشته، در مسيحيت وجود دارد، به اضافه تكاليفي كه حضرت مسيح فرموده است. هنگامي كه به تكاليف ديني يهود نگاه مي كنيم، متوجه مي شويم كه وظايف سنگين در آن فراوان است، كه به عنوان نمونه مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: سنگسار در ازاي عبادت شرك آلود، كشتن تمامي افراد بيگانه، كشته شدن در ازاي بي احترامي به پدر و مادر، كشته شدن در ازاي كار كردن در روز شنبه و...

در دين مسيحيت همه اين احكام معتبر است، به اضافه چيزهايي مانند رهبانيت و ترك ازدواج كه منطقي نبوده و اصولا به طور عام قابل پياده شدن نيست.

اما امروزه در دنياي مسيحيت اين احكام و تكاليف به كلي ناديده گرفته مي شود و يا فقط عده اي خاص كه تارك دنيا و راهب شده اند، به اين تكاليف توجه نموده و عمل مي كنند و در واقع مسيحيان واقعي چنين افرادي هستند.

بنابراين آنچه در تبليغات وانمود مي شود كه مسيحيت راه و شريعت آسان براي رسيدن به خدا است، كاملا نادرست است.

در عين حال اين باور از نظر آيات و عقل سليم كاملا مردود است. در آيات تنها در نتيجه سعي و تلاش مي توان به كمال و قرب الهي رسيد.

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

از پيشوايان معصوم (ع) آمده كه : "بهشت با سختي ها پيچيده شده و دوزخ با شهوات" هر عمل نيك اگر چه ذره اي باشد، انسان پاداش و كيفر آن را مي بيند. هيچ گاه كار نيك و بد با هم يكسان نيستند.

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر كاي نور چشم من به جز از كشته ندروي

انسان بايد براي رسيدن به مقام قرب الهي ، راه هاي بسيار را طي نموده و با سختي ها و مشكلات بسياري آزموده مي شود. پس از موفقيت در آزمون ها و عبور از سختي ها و در افتادن با ديوان و ددان و پشت كردن به هواهاي نفساني و پشت سر گذاشتن وادي هاي بسيار است كه به مقام قرب الهي مي رسد.

نازپرورده تنعم نبرد ره به جاي عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد

تا شدم حلقه به گوش ميخانة عشق هر دم ايد غمي از نو به مبارك بادم

الا يا ايها الساقي ادركاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها

انسان موجودي است كه تنها در سايه آزموده هاي الهي (كه احكام و تكاليف از آن جمله اند) كه در دنيا واقع شده و با موفقيت و سربلندي از آزمون ها مي تواند به بالاترين مراتب كمال دست يابد، همانند فلزي كه در كوره هاي مختلف، حرارت و آب ديده مي شود تا سرانجام فلز خالص به دست آيد. هر چه بيشتر حرارت ببيند و از صافي هاي بيشتري رد شود، خالص تر مي شود.

البته اين بدان معنا نيست كه اگر انسان به بالاترين مرتبه دست نيافته ، بدبخت و شكست خورده باشد، بلكه انسان ها متفاوت اند، و هر يك از آن ها مي تواند به مراتبي از كمال و قرب الهي نائل شود. هر چه تلاش و مجاهدت و موفقيت در آزموه هاي الهي بيشتر باشد، قرب به حق تعالي بيشتر است.

اين سخنان در صورتي است كه حقيقت مسيحيت را دست نخورده و تحريف نشده بدانيم ، اما گر دقيق تر به مسئله نگاه كنيم، مسيحيت فعلي نه تنها آسان تر و بهترين راه براي رسيدن به سعادت و كمال نيست، بلكه حتي در حد دين مسيحيت واقعي (كه نسبت به دين اسلام ناقص تر است) موفق نمي باشد و نمي تواند به سعادت و قرب الهي برساند.

وجود جعل و تحريف در اين آيين انجيل كه به وسيله حواريون پس از عروج حضرت عيسي نوشته شد ، كاملا مشهود است. در طول تاريخ بر اثر عدم اهتمام مردم به حفظ و نگهداري صحيح اين كتاب ، قسمت هايي از آن گم شده است. متأسفانه اين آيين آسماني از جمله ادياني است كه از دستبرد زمان و تحريف سودجويان و فتنه منحرفان در امان نمانده و در موارد بسياري دچار اشتباه و نقصان شده است. در نتيجه امروز ديگر حتي نمي توان بر اين آيين به عنوان طريقي براي كمال و قرب الهي پاي فشرد و آن را پذيرفت ، تا چه رسد به آسان ترين و بهترين راه.

پي نوشت ها :

1 - نجم (53) آيه 39.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:8 |

چرا به حضرت عيسي (ع) مسيح مي گفتند؟

 

 در وجه تسميه عيسى بن مريم (عليهما السلام) به" مسيح" سه قول وجود دارد:

 

1- مسيح از ماشِيَح كه واژه اي عبري و به معناي مسح و تدهين شده مي باشد، گرفته شده است،حضرت عيسي (ع) را از آن جهت مسيح مي ناميدند كه يهوديان بر اساس يك سنت ديرينه رهبران بزرگ سياسي اجتماعي و سلاطين را طي مراسمي با روغني مقدس مسح مي كرده اند(چنانكه در كتاب اول سموئيل باب دهم جملات  1-2 آمده است كه شاؤل (طالوت) توسط سموئيل مسح شده است: « پس سموئيل ظرف روغن را گرفته بر سر وي (شاؤل) ريخت و گفت : آيا اين نيست كه خداوند تو را مسح كردتا بر ميراث او حاكم شوي .») تا به اين وسيله آنان تقدس و حرمتي والا يافته و واجب الاطاعة گردند. اما حضرت عيسي (ع) را مجازا مسيح خوانده اند زيرا توسط كسي با روغن مسح نشده بود.چنانكه يهوديان كورش كبير را نيز به خاطر نجات دادنشان از اسارت بخت النصر مجازا مسيح مي خوانند.[1]

2- مسيح به معناي ناجي (نجات دهنده ) است، زيرا كه آمدنش را پيامبران بني اسرائيل به ويژه حضرت يحيي (ع) به ملت يهود نويد مي دادند، هرچند بعد از ظهور به مخالفت و دشمني با وي پرداخنه و پيامبري اش را از اساس مورد انكار قرار دادند. ولي به عقيده مسيحيان حضرت عيسي (ع) همان مسيح موعود است چنانكه در انجيل يوحنا(باب 4جملات 42-43) آمده:«.....زيرا خود شنيده و دانسته ايم كه او درحقيقت، مسيح و نجات دهنده عالم است».[2]

3- كلمه" مسيح" به معناى ممسوح است. و اگر آن جناب را به اين نام ناميدند، به اين مناسبت بوده كه آن جناب ممسوح به يمن و بركت بوده و يا براى اين بوده كه آن جناب ممسوح به تطهير از گناهان بوده و يا با روغن زيتونِ تبرك شده، ممسوح گشته، چون انبياء روغن زيتون به خود مى‏ماليدند و يا بدين جهت است كه جبرئيل بال خود را در هنگام ولادت آن جناب بر بدن او ماليده تا از شر شيطان محفوظ باشد و يا براى اين بوده كه آن جناب همواره دست بر سر ايتام مى‏كشيده و يا براى اين بوده كه دست بر چشم اشخاص نابينا مى‏كشيده و آنان را بينا مى‏كرده و يا بدين جهت مسيحش خواندند كه دست بر بدن هيچ بيمارى نمى‏كشيده مگر آنكه شفا مى‏يافته، اينها وجوهى است كه در وجه تسميه عيسى بن مريم (ع) به مسيح ذكر كرده‏اند.

ليكن آن وجهى كه مى‏توان بدان اعتماد نمود اين است كه لفظ مسيح در ضمن بشارتى كه جبرئيل به مادرش داده بود آمده، و قرآن آن بشارت را چنين حكايت نموده:

 

" إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ..."

"مسيح فرستاده خدا و كلمه‏اى است كه خدا آن را به مريم القا كرد و روحى است از او." سوره نساء آيه 171"

، پس قبل از آنكه آن جناب كورى را بينا كند و يا بيمارى را شفا دهد و اصولا به حكم اين آيه قبل از ولادت، مسيح ناميده شده بود.[3]

 



[1] - ر.ك. عهد عتيق، كتاب اشعياء باب چهل و پنج .

[2] - ترجمه الميزان، ج‏3، ص:304

[3] - ترجمه الميزان، ج‏3، ص:303

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 1:8 |

مورمونها چه كساني هستند ؟و چه عقايدي دارند؟

مورمونها یک فرقه مذهبی هستند که خود را پیروان راستین عیسی مسیح میدانند. ایشان جماعت خود را به نام کلیسای عیسی مسیح وابسته به مقدسین روز های آخر میخوانند. این فرقه با داشتن مکاشفات جدید و اضافه کردن کتابهای دیگر در کنار کتاب مقدس (تنها منبع مورد موثق و اعتبار) خود را از مسیحیت اصیل جدا کردند. توانایی مالی بالا باعث باعث نفوذ و تاثیر زیاد این فرقه در میان ملیتهای مختلف در کشورهای مختلف دنیاست.

بنیانگذار و تاریخ پیدایی این جماعت

ژورف اسمیت، بنیانگذار فرقه مورمونهاست. او در سال ۱۸۲۰ زمانی که ۱۵ ساله بود، به گفته خود رویایی از جانب خدا دریافت کرد که در آن به او گفته شد همه کلیساها در اشتباهند و او نباید به هیچکدام بپیوندد. ژورف مجددا در ۱۸ سالگی رویایی دیگر دریافت کرد که در آن از جانب فرشته ای به نام مورونی به او ماموریتی عظیم داده شد تا به دنبال الواح طلایی و لوحههای قدیمی بگردد.

سرانجام در سال ۱۸۳۰ پس از به دست آوردن این الواح و ترجمه آنها این کتابها به عنوان کتابهای مورمونها انتشار یافت. اگر چه ژورف اسمیت از شرایط تحصیلی خوبی برخوردار نبود، اما با پیدا کردن عینک مخصوص در کنار الواح طلایی و گذراندان سه سال در خلوت و در پس پرده موفق به ترجمه متون شد و در انتها الواح طلایی را به فرشته باز پس داد. اسمیت به عنوان بانی این فرقه در سال ۱۸۴۳ تعدد زوجات را متداول کرد و این عمل او باعث عدم محبوبیت مورمونها از جانب روزنامه نگاران و سازمان های دیگر شد. اسمیت و برادرش، هیرام پس از سه روز بازداشت از طرف حکومت ایالتی ایلینویز در سال ۱۸۴۴ توسط افرادی مسلح که به زندان نفوذ کردند، کشته شدند. بدین شکل اسمیت به عنوان اولین پیامبر و شهید این فرقه نام گرفت.گفته شده که اسمیت در هنگام مرگ دارای ۴۸ همسر بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:14 |

 

چهار انجيلي كه به دست ما رسيده‌اند بازمانده ی كدام اناجيل هستند؟

 

كلمه انجيل واژه‌اي يوناني و به معناي مژده و بشارت است  و در اصطلاح به تعاليم و بشاراتي گفته مي‌شود كه شاگردان عيسي مسيح ـ عليه‌السلام ـ از آن حضرت دريافت نموده بودند  كه مشتمل بر چهار انجيل متي، مرقس، لوقا، يوحناء، كتاب اعمال رسولان و نامه‌هاي رسولان و همچنين كتاب مكاشفه يوحنّا مي‌باشد. گرچه اناجيل ديگري وجود دارد كه مسيحيت آنرا به رسميت نميشناسد.

البته انجيل‌ها بلافاصله پس از پايان رسالت مسيح شكل نگرفته‌اند و تدوين آنها بيش از يك قرن پس از عروج حضرت مسيح ـ عليه‌السلام ـ مي‌باشد. تا جايي كه «ترجمه جامع» حدود سال 170 را تدوين اسمي انجيل‌ها دانسته‌ است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 22:22 |

 

آيا مسيحيت دليل محكمي بر ردّ انجيل برنابا دارد؟

 

جواب اين سؤال نياز به بيان مطالب زير دارد:

مطلب اول ـ در اينكه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ پيامبر خدا و داراي كتاب آسماني بنام انجيل بوده است هيچ ترديدي در آن وجود ندارد ولو ممكن است بعضي از مسيحيان معتقد باشند كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ اصلاً كتاب نداشته است ولكن همين اسمي را كه بر كتابهاي دست نوشته خودشان گذاشتهاند شاهد قوي بر اين مدعا است كه اسم كتاب حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ انجيل بوده است كه در قرآن كريم بيش از ده مورد از آن يادآوري شده است و در يكي از اين موارد ميفرمايد: «و به دنبال آنها عيسيبن مريم را فرستاديم در حاليكه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود تصديق داشت و انجيل را به او داديم كه در آن هدايت و نور بود...» و شكي در اين وجود ندارد كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ مطالبي را از انجيل به شاگردانش خصوصاً حواريون تعليم داده است. و قطعاً اين تعاليم با مطالب ساير كتب آسماني مثل تورات و بعد از آن قرآن كريم موافق بوده است و لذا اگر بعضي از مطالب مندرج در اناجيل اربعه و خصوصاً در انجيل برنابا موافق با قرآن ديده شد نبايد تعجب آورد و سؤال برانگيز باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 23:55 |
 

اگر كتاب مقدس براساس الهام نوشته شده،

 چرا مشتمل بر امور متناقض است؟

مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاي مقدس را به وسيله مؤلفاني بشري نوشته است. و براساس اين اعتقاد مي‌گويند كه كتابهاي مقدس يك مؤلف الهي و يك مؤلف بشري دارند. به عبارت ديگر مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله الهامات روح‌القدس تأليف كرده و براي اين منظور مؤلفاني از بشر را براي نوشتن آنها برانگيخته و آنان را در نوشتن به گونه‌اي ياري كرده كه فقط چيزهايي را كه او مي‌خواسته است، بنويسند.

از نظر مسيحيان خدا مؤلف نهائي كتاب مقدس است جز اينكه اين عمل را از طريق مؤلفاني بشري كه كارگزاران وي بوده‌اندبه انجام رسانيده است.

حتي برخي از مسيحيان مي‌گويند كه كتاب مقدس با همين الفاظ الهام شده‌اند و خدا پيام خود را كلمه به كلمه به كاتب بشري منتقل كرده و وي چيزهايي را كه خدا املا نموده با امانت ثبت كرده است. (بعضي ديگر مي‌گويند: كه هر كلمه ی كتاب مقدس با وحي يزدان نازل شده و معتقدند كه) كتاب مقدس از فساد و تحريف و تغيير «مصون مانده و اگر كتاب مقدس مي‌گويد: كه خدا استراحت كرد،‌يا ترسيد، يا پشيمان شد، يا خشمناك و غمگين گرديد، اين بيانات بايد به همان شكل ظاهري پذيرفته شوند. خداوند علاوه بر اين الهام خارجي خود در كتاب مقدس يك الهام دروني نيز به ما عطا كرده است.

از سوي ديگر با يك نگاه اجمالي به كتاب مقدس (عهد جديد و عهد قديم) روشن مي‌گردد كه اين ادعا با محتواي كتاب همخواني ندارد. زيرا تناقضات و موهوماتي كه در عهدين وجود دارد،‌انتساب كتاب را به خدا مشكل مي‌سازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:51 |

 

اگر كتاب مقدس براساس الهام نوشته شده،

 چرا مشتمل بر امور متناقض است؟

مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاي مقدس را به وسيله مؤلفاني بشري نوشته است. و براساس اين اعتقاد مي‌گويند كه كتابهاي مقدس يك مؤلف الهي و يك مؤلف بشري دارند. به عبارت ديگر مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله الهامات روح‌القدس تأليف كرده و براي اين منظور مؤلفاني از بشر را براي نوشتن آنها برانگيخته و آنان را در نوشتن به گونه‌اي ياري كرده كه فقط چيزهايي را كه او مي‌خواسته است، بنويسند.

از نظر مسيحيان خدا مؤلف نهائي كتاب مقدس است جز اينكه اين عمل را از طريق مؤلفاني بشري كه كارگزاران وي بوده‌اندبه انجام رسانيده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:20 |

 

آيا رسالههاي منسوب به پولس جعلي هستند ؟

 

اين سؤال در حقيقت ميگويد كه آيا نامههاي پولس در مسيحيت ميتواند اعتبار داشته باشد يا فاقد اعتباراند. اين مسئله از چند جهت قابل بررسي است:

جهت اول اگر پولس همين است كه مسيحيت او را معرّفي ميكند. چه در زمان بعد از مسيحي شدنش و چه قبل از آن درين صورت خود پولس در دين مسيحيت نبايد هيچ اعتباري داشته باشد تا چه رسد كه به نامههاي او اعتبار داده شود.

پولس از نظر ويل دورانت يك مرد هيجانپذير، ماجراجو و تخيلگرا بوده است و ميگويد او ميتوانست بيرحم باشد ولي نميتوانست پشيمان شود. پولس بنابر آنچه كه در اعمال رسولان ذكر گرديده يك يهودي متعصّب بوده و تا سر حدّ مرگ مسيحيان را آزار ميداده است. او هرگز حضرت عيسي ع را نديده است او در حالي كه در رأس دژخيمان يهودي قرار داشت مراسم سنگسار «استيفان» كه يكي از مسيحيان پاك و مقدس بود با رضايت او انجام گرفت و خودش در اين مراسم حضور داشته است و در همان زمان مسئول شكنجههاي كشنده بر جامعه مسيحيت بود، كليساها را ويران كرده و گستاخانه وارد خانههاي مردم شده و زنها و مردها را بيرون كشيده و به زندان ميبُرد.

داستان مسيحي شدن پولس نه تنها مسيحي بودن او را نميتواند ثابت كند بلكه بر بياعتباري او ميافزايد. چون اولاً اين داستان فقط از زبان خود او نقل شده است. و ثانياً دراين داستان اضطراباتي وجود دارد كه كذب و جعلي بودن داستان و يا لااقل تخيلي بودن آن را ثابت ميكند. او خودش ميگويد: وقتي كه براي دستگيري مسيحيان عازم دمشق بودم نزديك ظهر ناگهان از آسمان به اطراف من نور درخشيد من به زمين افتادم و صدايي شنيدم كه ميگفت: «اي شائول، شائول، چرا بر من جفا ميكني؟» پرسيدم اي خداوند تو كيستي؟ پاسخ داد من عيساي ناصري هستم!! من عرض كردم چه كنم؟ خداوند به من گفت برخيز و به سوي دمشق برو و در آنجا كارهايي كه به تو واگذار ميشود به تو گفته خواهد شد اگر خوب به اين داستان دقت شود پولس تلاش كرده است كه اساس دو چيز را در همين داستان ساختگي و تخيلي خودش پيريزي كند. يكي الوهيت و خدايي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و ديگري رهبري خودش را بر جامعه مسيحيت. و لذا در داستان خودش مرتكب اضطراب و اشتباهي شده است كه هيچ عقلي نميتواند آن را بپذيرد و آن اينست كه اولاً او چگونه به مجردي كه صدايي ميشنود فهميد اين صدا صداي خداست و به او خطاب ميكند كه «اي خدا تو كيستي» ثانياً اين سؤال پولس با يك مشكلي مبتلا است كه اصلاً قابل جواب نيست و آن اينست كه اگر پولس صاحب صدا را ميشناخته است پس چرا پرسيده است كه «تو كيستي» و اگر او را نه شناخته، پس چرا به او خطاب كرده است «اي خدا». مگر اينكه گفته شود در نزد پولس خدايان متعددي وجود داشته و با صداهاي آنان خدا را تشخيص ميداده است امّا اسمشان را نميدانسته است گويا پولس سؤالش چنين بوده است كه اي خدايي كه مرا صدا ميكني تو از ميان خدايان كدام يكي هستي!! پولس بعد از اعلام مسيحتش در دمشق در قالب همين داستان بلافاصله به صراحت ميگويد كه عيسي پسر خدا است.

بياعتباري داستان مسيحي شدن پولس زماني يقينيتر و مسلّمتر ميگردد كه او اين داستان را بعد از اينكه در يك عشق با يكي از دختران زيباي يهودي شكست ميخورد و معشوقهاش با امپراطور روم ازدواج ميكند، ميسازد. پس با توجه به اينكه پولس نه حواري بوده و نه شاگرد و نه حتي با هيچ يكي از شاگردان آن حضرت آشنا بوده و نه چيزي از تعاليم مسيحيت به گوش او رسيده است و با توجه به اينكه سابقه سوء از جهات مختلف داشته است چگونه مسيحيان سخنان او را به عنوان تعاليم مسيحيت ميپذيرند و نامهها و رسالههاي او چه اعتباري ميتواند داشته باشد مگر اينكه گفته شود پولس خودش پيامبري بوده است كه هيچ ربطي به حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و دين او ندارد!

جهت دوم: بياعتباري نامههاي منسوب به پولس از مقايسه نامههاي او با منابع ديگر عهد جديد خصوصاً انجيل متي نيز قابل اثبات است. چون مطالب متعددي در نامههاي پولس وجود دارند كه با اصولي كه در اناجيل از حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نقل شدهاند منافات صريح دارند و به چند مورد در اينجا اشاره ميشود.

مورد اول اينست كه پولس در موارد بيشماري الوهيت و فرزندي عيسي ـ عليه السلام ـ را از براي خداوند مطرح كرده است به عنوان نمونه يك مورد را ذكر ميكنيم. او ميگويد خداوند فرزند خود را به صورت انسان جسماني و گناهكار براي آمرزش گناهان بشر فرستاد در حاليكه در اعمال رسولان در موارد متعددي عيسي ـ عليه السلام ـ را به عنوان انسان و بنده ی خدا مطرح نموده است. لوقا كه مؤلف اعمال رسولان است از قول حضرت موسي ـ عليه السلام ـ آمدن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را چنين بيان ميكند: «موسي گفت: خداوند خداي شما نبيئي مانند من از ميان برادران شما براي شما بر خواهد انگيخت و كلام او را در هرچه به شما ميگويد بشنويد.»[6] در اعمال رسولان حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ در فصلهاي متعدد بنده ی خدا دانسته شده است. و سخناني را كه از پطرس و رسولان ديگر در پاسخ به كاهنان نقل ميكند نيز بر بندگي عيسي وعدم الوهيت او دلالت دارد آنجا كه ميگويند: از خدا بايد اطاعت كرد نه از انسان. خداي پدران ما، همان عيسي را كه شما مصلوب كرده و كشتيد زنده گردانيد.

مورد دوم از تنافي نامههاي پولس با منابع ديگر عهد جديد، مسئله انكار شريعت است. پولس معتقد بود كه ايمان به مسيح بدون عمل كافي در نجات است. او در اين نامههايي كه منسوب به اوست اصرار بر انكار شريعت دارد و آنرا دروازهاي به سوي گناه ميپندارد و اين مطالب را به عبارات مختلفي در فصول و موارد متعددي بيان كرده است. مثلاً در فصل هفتم نامه ی او به روميان چنين ميگويد: ما نسبت به شريعت كه موجب بردگي ما بود مردهايم، ازين پس بايد خدا را به وسيله روحالقدس خدمت كرد نه مانند گذشته كه از قوانين نوشته شده اطاعت ميكرديم.

پولس با بيان اين مطالب انسان را از قيد شريعت آزاد ميداند. اين نامههاي پولس اگر با معيارهاي كتب ديگر عهد جديد سنجيده شود بياعتباري آنها خود بخود ثابت ميگردد. چون حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ آنطوري كه در انجيل متي نقل شده است اسرار بر شريعت و عمل به آن داشته و حتي شرايع گذشته مورد تأييد و تكميل او قرار داشته است. انجيل متي سخن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را چنين نقل ميكند: «تصور ميكنيد كه من از بهر ابطال قدرت و رسائل انبياء آمدهام نه بلكه جهت تكميلي آمدهام.»اناجيل خصوصاً انجيل متي دستورهاي تشريعي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را در مسائل مختلف نقل كردهاند. حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ پيروان خود را به روزهداري بدون ريا توصيه كرده است و نيز توصيه نموده كه صدقه را بدون ريا بپردازيد و در مورد زنا ميگويد؛ «شنيدهايد گفته شده زنا مكن امّا من به شما ميگويم هرگاه مردي از روي شهوت به زني نگاه كند در دل خود با او زنا كرده است...» و نيز انتقامجويي را مورد نكوهش قرار داده و نه تنها دوستي با همسايه را بلكه دوستي با دشمنان را نيز توصيه نموده و مردم را از قسم خوردن منع كرده است. و نيز در فصل هفتم آيه 24 انجيل متي ميگويد: «پس كسي كه سخنان مرا ميشنود و به آنها عمل كند مانند شخص دانايي است كه خانه خود را بر سنگ بنا نموده.»

مورد سوم منافات نامههاي پولس با متون عهد جديد مسئله آمرزيده شدن همه بشر و تبرئه آن از گناه بعد از آمدن حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ ميباشد. پولس در قسمتهاي متعددي از نامههاي خود با تعبيرات مختلف گفته است كه بشر با آمدن عيسي ـ عليه السلام ـ از هرگونه گناهي نجات پيدا كرده و تبرئه گرديده ديگر در عالم گناهي وجود ندارد چون شريعت وجود ندارد. او ميگويد: با آمدن عيسي ـ عليه السلام ـ انسانهاي كه با گناه آدم ـ عليه السلام ـ محكوم شناخته شده بودند همگي تبرئه گرديدند.در جاي ديگر مي‏گويد همانطوري كه بسياري در نتيجه سرپيچي يك نفر گناهكار گشتند به همان طريق بسياري هم در نتيجه ی فرمانبري يك نفر كاملاً نيك محسوب خواهند شد.در قسمت ديگري از نامههاي خود ميگويد: پس ديگر براي كساني كه در اتحاد با مسيح بسر ميبرند هيچ محكوميتي وجود ندارد.

اين مطالب كه پولس در سراسر نامههايش بر آن تأكيد دارد با صراحت بر مطالبي كه در اناجيل آمده است منافات دارد. از آن جمله مسئله ی دعا است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ براي آن شرايطي قرار داده و روش و موارد آن را بر مردم خصوصاً در مورد آمرزش گناهان آموخته است حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ بر طبق نقل اناجيل گفته است: در خلوت و در حضور پدر ناديده ی خود دعا كن و پدري كه هيچ چيز از نظر او پنهان نيست اجر تو را خواهد داد... و بعد چنين ميگويد: «اي پدر آسمانها، نام تو مقدس باد، پادشاهي تو بيايد... گناهان ما را بيامرز...»

با وجود اين همه تنافي و تناقض نامههاي پولس كه به چندمورد آن اشاره شد با اناجيل و اعمال رسولان چه اعتباري براي آن باقي ميماند مگر اينكه نامههاي او را معيار حقيقت قرار داده و بر اناجيل و اعمال رسولان خط بطلان كشيده شود.

جهت سوم درباره ی بياعتباري نامههاي پولس مسئله جعلي بودن آنهاست. و اگر گفته شود در معرّفي پولس جعل و تحريفهايي صورت گرفته است لازمه آن اين ميشود كه ديگر نه تنها نامههاي منسوب به پولس از اعتبار ساقط ميگردند بلكه اين بياعتباري به سوي اعمال رسولان و اصول مسيحيت كه مبتني بر آنها است نيز به شكل واضحتري سرايت خواهد كرد.

به هر صورت تحريف و جعل نه تنها در نامههاي پولس بلكه در خود اناجيل و هر اثر بشري ديگر راه دارد و نميتوان آن را منتفي دانست. و اين را با قاطعيت ميتوانيم بگوئيم كه اين نامههاي كه به پولس نسبت داده شدهاند به طور مسلّم ابلاغيات و نظريات شخصي خود نويسنده ميباشد و نه تنها به دين واقعي حضرت مسيح و علوم آسماني ربطي ندارند بلكه با اناجيل اربعه هم نميتوانند مرتبط بشوند. بنابراين از اين جهت جعل و تحريف نسبت به آنها ثابت است.

و امّا اينكه اين نامهها را پولس ننوشته و ممكن است كسان ديگري آنها را نگاشته و به پولس نسبت داده شده و يا لااقل نامههاي او با دستبرد و جعلكاري تحريف شده باشند ولو اين ادّعا ممكن است براي تبرئه و تقديس پولس مطرح گردد ولي در عين حال اين احتمال هم منتفي نميباشد. و سخنان ويل دورانت اين احتمال را تقويت ميكند او ميگويد: نامههاي پولس مستقيماً به قلم خود او نبوده بلكه آنها را به ديگران املا ميكرد و غالباً بعد از تحرير، مطالبي را به آنها ميافزود و ظاهراً آنها را اصلاح هم نميكرد و همانگونه كه به صورت غريزي تراوش كرده بود با تكرارها و ابهام و نواقص دستوري باقي ميگذاشت.

جهت معلومات بيشتر به كتب زير رجوع ميشود:

1. عيسي ـ عليه السلام ـ پيامآور اسلام، تأليف دكتر احمد بهشتي.

2. تاريخ تمدن، ج 3، (قيصر و مسيح)، تأليف ويل دورانت.

3. مقدمهاي بر انجيل برنابا، به قلم سيد محمود طالقاني.

قرآن كريم:

«پس واي بر آنها كه نوشتهاي با دست خود مينويسند سپس ميگويند اين از طرف خدا است تا آنرا به بهاي كم بفروشند. پس واي بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و واي بر آنان از آنچه از اين راه بدست آوردند.»

بقره، آيه 79

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 22:7 |

 

نسبت عمران پدر موسي و عمران پدر مريم چگونه است و آيا مريم مادر عيسي ـ عليه السّلام ـ از نسل بني اسرائيل است؟

 

 

 

 

براي پاسخ به سؤال فوق ذكر اين مقدمه لازم است كه اسرائيل لقب حضرت يعقوب مي باشد و به اولاد حضرت يعقوب «بني اسرائيل مي گويند: تعداد اولاد حضرت ابراهيم دوازده نفر بوده است و اين تعداد در قرآن هم ذكر شده است زيرا حضرت يوسف در خواب ديد كه «... يازده ستاره و خورشيد و ماه...» در برابرش سجده مي كنند و هنگامي كه پدر و مادر و برادران آن حضرت بعد از ساليان دراز براي ملاقات وي به مصر رفتند و در مقابل وي سجده كردند حضرت يوسف فرمود: «... اين تعبير خوابي است كه قبلاً ديدم...» بنابراين معلوم مي شود حضرت يوسف يازده نفر بوده اند يعني به شماره يازده ستاره اي كه در خواب ديده بودند و به اضافه خود حضرت دوازده نفر مي شوند. نام اين دوازده نفر كه در منابع اسلامي ذكر شده به ترتيب ذيل است: 1. روبيل. 2. شمعون. 3. لاوي. 4. يهود. 5. ريالون. 6. يشجر. 7. يوسف. 8. بنيامين. 9. دار 10. يقنالي. 11. حاد. 12. اشر. اين دوازده نفر هر كدام اولادي پيدا كردند و قبايل دوازده گانه بني اسرائيل فرزندان و اولاد همين دوازده برادر است و به نام آنها شناخته مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 22:48 |

کتاب مقدس

● عهد عتیق

"اسپینوزاً فیلسوف معروف یهودی، مطالبی دربارهٔ عهد عتیق بیان میداردکه خلاصهٔ آن به شرح زیر است : «همه گمان تقریبی دارند که نویسندهٔ اسفار تورات موسی بوده است .» فریسیان «در این رأی اصرار زیاد دارند و مخالفین این گمان را خارج از مذهب می شمرند و به همین جهت» ابن عزرا «که تا حدودی آزاد فکر میکرد و اول کسی بود که به این خطا پی برد جرأت نکرد به طور صریح این مطلب را بیان کند، ولی من از توضیح این موضوع بیم ندارم .» آنگاه اسپینوزا شواهدی را که ابن عزرا نقل کرده ذکر میکند.

● عهد جدید

انجیل و رساله هایی که به مسیح و شاگردان مسیح نسبت داده میشود مورد اعتبار نیست زیرا فاقد سند تاریخی و متن کامل است . حوادث تاریخی و دخل و تصرف هایی که رخ داده آنها را خالی از دگرگونی و تحریف باقی نگذارده و نیز سبک این نوشتارها با سبک و اسلوب نوشتهٔ پیامبران تفاوت روشنی دارد . اسپینوزا مینویسد :" من معتقدم که استدلال های عمیق و طولانی پولس در رساله به رومیان و نیروی وحی متکی نیست و از حد استدلال های معمولی پا فراتر ننهاده است و همین طور راه و روش گفتار حواریون به گونهای که از رساله هایشان بر می آید به روشنی دلالت دارد که این نوشته ها از وحی و به لطف خداوند نیست بلکه افکار شخصی و معمولی نویسنده های آنهاست .

● آیا کتاب مقدس آسمانی و الهی است ؟

به طور کلی کتاب مقدسی که اکنون مورد قبول مسیحیان است اساسی ندارد و ساختگی است . شواهد ساختگی بودن کتاب مقدس بسیار است که برای نمونه به قسمتی از آنها اشاره میشود :

تناقضاتی که بین عهد جدید و عهد عتیق یا بین سایر رساله های آنها به چشم میخورد .

موهومات و خرافاتی که در سرتاسر کتاب مقدس مشاهده میشود از قبیل : «شراب خواری» انبیا و کشتی گرفتن «یعقوب» با خدا.

نقص کتاب مقدس از نظر«معارف الهی» و غیر آن ...وقتی در فصول مختلف آن دقت می شود می بینیم که میگوید : خدا راه می رود،خدا پشیمان می شود،علم خدا محدود و متناهی است و ...

اشتباهات تاریخی و غیر تاریخی

«فیایپس شاله» در مورد کتاب مقدس چنین گفته است : در هر حال، اینها آثار انسانی است و غیر ممکن است که این کتب گفتار خدا شمرده شود .

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 12:40 |

چلیپا چیست؟

 

به ادعای ارباب كلیساها، صلیب از روزگاران كهن و برای نخستین بار با قربانی شدن مسیح به خاطر بخشوده شدن گناهان مردم مظهر مسیحیت شده است.

صلیب یا چلیپا كه در اصل واژهای آرامی است، یكی از مقدس ترین نمادهای كیش مسیحیت است، به شكل دو خط متقاطع و معمولا عمود بر هم و نیز وسیله ای كمابیش به همین شكل كه سابقا برای شكنجه و اعدام مجرمین به كار میرفت. صلیب در كشورهای مسیحی زینت بخش كلیسا و دیرهاست و كشیشان در تعلیمات خود هنگام نیایش آن را سرچشمه لایزال و نیروی سعادتبخش این جهان میدانند.

به ادعای ارباب كلیساها، صلیب از روزگاران كهن و برای نخستین بار با قربانی شدن مسیح به خاطر بخشوده شدن گناهان مردم مظهر مسیحیت شده است. از سده ها پیش، چلیپا (صلیب) «پرچم مقدس» كلیسا بوده و مسیحیان به هنگام غسل تعمید آن را به گردن میآویختند. در حقیقت صلیب پیشینه ای بسیار كهن تر از مسیحیت دارد و به دوره های زندگی انسان مربوط میشود.

مطالعات باستانشناسی این حقیقت را اثبات میكند كه در جوامع ابتدایی، مردم به چلیپا چون مظهر آتش احترام میگذاشتند و علت آن هم این بود كه دو چوب را كه روی هم میگذاشتند و می ساییدند و با آن آتش می افروختند، شكل صلیب داشت. تصویر دایره ای خورشید كه پایان بخش شب و نویددهنده روز بود و همچون آتش روشن یبخش با صورت صلیب شبیه بود، انسان ابتدایی كه در پرتو تجربه خویش آتش را بازدارنده قهر طبیعت و نگاهدارنده او در برابر جانوران وحشی میدید، نشان آن را نیز دارای نیروی مافوق طبیعی و معجزه آسا تصور میكرد و بتدریج نماد صلیب به مظهر جادو و جلوه خدایی مبدل شد.

انسان ابتدایی برای حفظ جان خود در برابر ارواح خبیثه این نشان را روی ظروف، جامه و تزیینات زندگی خویش نقش میكرد. از این رو ظروفی مربوط به دوران مفرغ (۳۰۰۰ سال پ.م) به دست آمده كه روی آن نقش صلیب دیده میشود. در كشفیات باستانشناسی همچنین از سرزمین بین النهرین تصویر «شمشی ادد» شاه آشور (۸۲۴ ـ ۸۱۲ پ.م) پیدا شده كه بر سینه اش چلیپایی مانند صلیبی كه مسیحیان آن را مظهر مسیح میدانند، آویزان است. قرنها پیش بوداییان در سرزمین هند صلیب را گرامی میداشتند. اما به هر حال عامل عمدهای كه سبب شهرت صلیب شد، مصلوب كردن عیسی مسیح بود. در قرن دوم میلادی صلیب نماد ایمان مسیحی و در قرن چهارم میلادی به موجب منشور میلان (به موجب این فرمان كنستانتین امپراتور روم دین مسیحیت را در سراسر روم به مشروعیت شناخت) «صلیب واقعی ای» كه عیسی بر آن مصلوب شده بود، عنوان نماد پیروزی مسیحیت را یافت.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در این مورد میگوید كه روز هفتم ایار عید پیدایش صلیب است كه در آسمان به ظهور رسید. عدهای از مسیحیان گویند كه در عهد كنستانتین كه مظفر و فاتح لقب دارد، در آسمان چیزی مانند صلیب از انار یا نور پیدا شده بود. به كنستانتین گفتند كه آن را علامت پرچم خود گرداند تا در جنگها پیروز شود و او نیز چنین كرد و بر سلاطین دیگر غالب شد و به این جهت كیش مسیحیت را پذیرفت و مادر خود «هیلانه» را به بیت المقدس برای یافتن چوب صلیب فرستاد، و او سه صلیب آورد كه با آزمایشی كه كردند، به دلیل این كه یكی از آنها مردهای را زنده كرد، صلیب واقعی تشخیص داده شد. عدهای دیگر گویند: چون عیسی را به دار آویختند، صلیبی كه به شكل دلفین است و اعراب آن را قعود گویند، این شكل جلو محل دار به ظهور رسید كه به ویژه قول نخستین رابطه صلیب را با آتش معین میكند. بعدها صلیب نشان شركت كنندگان در جنگهای صلیبی قرنهای ۱۱، ۱۲ و ۱۳ بود.

صلیب با هاله ای از مفاهیم مسیحی آن در ادب فارسی شهرت دارد. فردوسی میگوید:

بزد كوس و آورد بیرون صلیب / صلیبی بزرگ و سپاهی مهیب

علاوه بر این صلیب در فرهنگهای فارسی به معانی زیر نیز به كار رفته است:

داغی مر اشتران را بر شكل چلیپا و چهار ستاره و صورت یازدهم از صور ۱۹گانه شمالی فلكی كه آن را دُلفین نیز نامند و شكلی كه از تقاطع خط محور و خط استوا در فلك پدید آمد و آن را صلیب افلاك و صلیب اكبر نیز گویند.

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 12:38 |

چرا حواريون عيسي در زمان مصلوب شدنش فرار كردند و هيچيك به دفاع از او برنخاستند؟

 

 

  مسيح دعوت خود را در ميان قوم يهود آغاز نمود، قوم لجوج و متعصبي كه پذيرش هيچ دعوت جديدي را نداشتند. اين وضعيت خاص، نشر دعوت جديد را با پيچيدگي و مشكل مواجه مي نمود. اين بود كه مسيح از ميان مردمِ عادي قوم خود، دوازده تن را به تعداد اسباط موسي، جهت ياري دين خدا برگزيد.اين افراد عبارت بودند از: پطرس و برادرش اندرياس، يعقوب ابن زبدي و يوحنّا برادرش، فيلپّوس، برتولما، ثوما، متّي (لاوي) شمعون قِنَعنِي غيور، لبيّ (ثديّ)، يعقوب بن حلفا و يهوداي اسخر يوطي.

چهره اي كه انجيل ها از حواريون ارائه مي نمايند، متفاوت است. گاه از آنها به عنوان رسولاني صديق و امين ياد مي كنند كه نهايت تلاش خود را در حمايت از مسيح به كار بسته اند؛ و (گاه) عنوان انسانهايي با ايماني ضعيف، نفهم و ترسو كه سرور خود مسيح را در لحظات بحراني گرفتاري، تنها گذاشته و منكر هرگونه شناخت و ارتباط با وي شده اند. اين تصاوير متضاد، هاله اي پيرامون شخصيت حواريون ايجاد نموده كه ما را در دست يابي به شخصيت حقيقي آنها دچار سردرگمي مي نمايد.

امّا قرآن، رسالت معرفي حواريون مسيح را به بهترين نحو، به انجام رسانده است. قرآن از حواريون به عنوان انسان هايي پاك ياد مي كند كه با عشق و ايمان به مسيح، به حمايت از دين خدا برخاسته و در اين باره ذره اي ترديد به خود راه نداده است. قرآن كه فضائل اخلاقي مسيح را در ياري رساندن دين خدا، مايه سرمشق همه ي انسانهاي با ايمان مي داند.

تصوير مثبت انجيل از حواريون:

انجيل ها نقل مي كنند كه چگونه مسيح دوازده حواري را نزد خود فرا خوانده و به آنها قدرتي بخشيده كه ارواح ناپاك را بيرون رانده و هر نوع بيماري را شفا بخشند. و در پايان همين بخش، نام آنها را متذكر شده است.

انجيل مي گويد مسيح، حواريون را جهت هدايت يهود به اطراف فرستاده و به آنها توصيه هايي درباره ي مأموريتشان مي كرده است. و به آنها مي گويد: «خوب توجه كنيد، من شما را مانند گوسفندان به ميان گرگ ها مي فرستم. شما بايد مثل مار هوشيار و مانند كبوتر، بي آزار باشيد. مواظب باشيد زيرا مردم شما را تحويل دادگاه ها خواهند داد، و شما را در كنپه ها تازيانه خواهند زد. و شما را به خاطر من پيش فرمانروايان و پادشاهان خواهند برد تا در برابر آنان و ملل بيگانه شهادت دهيد. امّا وقتي شما را دستگير مي كنند نگران نباشيد كه چه چيز و چطور بگوييد چون در همان وقت آنچه بايد بگوييد به شما داده خواهد شد، زيرا گوينده شما نيستيد بلكه روح پدر آسماني شما است كه در شما سخن مي گويد. برادر، برادر را و پدر، فرزند را تسليم مرگ خواهد نمود. فرزندان عليه والدين خود بر خواهند خاست و باعث كشتن آنها خواهند شد. همه مردم به خاطر نام من كه شما بر خود داريد از شما متنفر خواهند بود، امّا كسي كه تا آخر ثابت بماند نجات خواهد يافت.»

آنها انسانهاي امين و شجاعي هستند كه آنچه را محرمانه از مسيح مي شنوند مأموريت دارند كه با صداي بلند به ديگران برسانند. «آنچه را من در تاريكي به شما مي گويم، بايد در روز روشن اعلام كنيد، و آنچه را محرمانه مي شنويد، بايد در بام خانه ها با صداي بلند بگوييد.»

و از چنان جايگاهي در نزد مسيح برخوردارند كه بمنزله مادر و برادران وي مي باشند. «اينها مادر و برادران من هستند هر كه اراده ي پدر آسماني مرا انجام دهد، برادر من، خواهر من و مادر من است.» تنها حواريون اين شايستگي را يافته اند كه قدرت درك اسرار پادشاهي خدا به آنها ارزاني شود. «قدرت درك اسرار پادشاهي خدا به شما عطا شده، امّا به آنها عطا نشده است.»

از كلمات انجيل بر مي آيد كه پطرس محبوب ترين حواري در نزد مسيح بوده است: «و به تو مي گويم كه تو پطرس هستي و من بر اين صخره كليساي خود را بنا مي كنم و نيروهاي مرگ، هرگز بر آن چيره نخواهد شد. و كليدهاي پادشاهي آسماني را به تو مي دهم، آنچه را كه تو در زمين منع كني، در آسمان ممنوع خواهد شد. و هرچه را كه بر زمين جايز بداني در آسمان جايز دانسته خواهد شد.»

تصوير منفي انجيل از حواريون

تصاوير ديگري نيز از حواريون در انجيل آمده كه ما را در وجود آنهمه ايمان و صداقت و فداكاري آنان به شك مي اندازد. حواريون براساس چنين نگرشي، كساني هستند كه در شب دستگيري مسيح، با خيال راحت در خواب عميق فرو رفته و مسيح را در غم و اندوه تنها مي گذراند. و هنگام دستگيري مسيح، وي را ترك نموده و مي گريزند.

در فرازي از انجيل، پطرس كه گفته شد بنا به روايت انجيل، از برترين حواري مسيح بود، عيسي وي را شيطان ناميده و مانع راه خود دانسته و افكارش را غيرخدايي مي داند. همين پطرس. شخص ترسويي قلمداد شده كه هنگام دستگيري مسيح، از دور وي را همراهي ندارد، و جرأت ندارد كه در كنارش بماند؛ و سرانجام هرگونه ارتباط با مسيح را منكر و سوگند ياد مي كند هرگز مسيح را نمي شناخته است، و جالب اينكه در همين زمان پيشگويي مسيح را به ياد مي آورد كه به وي گفته بود: پيش از آنكه خروس بخواند تو سه بار خواهي گفت: كه مرا نمي شناسي.

قرآن و ارائه تصوير حقيقي حواريون

قرآن در ارائه تصوير حقيقي از حواريون، آنها را انسانهاي پاكي مي داند كه در دوران سخت دعوت مسيح، نداي ياري وي را اجابت و تمام تلاش خود را در دفاع از مسيح و دين الهي به كار بستند. آنها به واسطه ي شايستگي وجوديشان به مقام دريافت الهام از ناحيه پروردگار دست يافتند. قرآن، آنها را الگوي عملي براي مؤمنان دانسته و به انسانهاي با ايمان سفارش مي كند كه همچون حواريون، يارانِ خدا باشند. و اينكه آنها يك لحظه در راستگويي و صداقت مسيح شك نكرده اند.

با اين بيان روشن و بدون تعارض، چهره حقيقي حواريون، از پسِ پرده ي ابهام زمان خارج و آنها را به عنوان شخصيت هايي مؤمن و فداكار كه شايسته ي الگو بوده اند، پيش رويمان قرار مي دهد.

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 14، ص 272-282، چاپ بيروت.

2. منشور جاويد، جعفر سبحاني، ج 12، ص 384-400، مؤسسه امام صادق.

3. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، ج 2، ص 425-427، دارالكتب اسلامي.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 12:57 |

 

آيا حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ همانگونه هستند كه در رساله «اعمال رسولان» عهد جديد توصيف شدهاند؟

 

 

 چيزي كه مسلّم است اينست كه مسلمانان و مسيحيان هم در اينكه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ داراي حواريون بوده است و هم در اينكه تعداد آنها دوازده نفر بوده اتفاق دارند. و حواريون كه از ماده ي «حَوَر» به معناي سفيدي خالص گرفته شده است معمولاً بر خواص اصحاب و ياران انبياء اطلاق ميشود. و آن طوري كه از امام رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده است در وجه تسميه حواريون ميفرمايد: در نزد مردم (شايد مسيحيان مراد باشد) حواريون به خاطر اين حواريون ناميده شدهاند كه آنان لباسهاشان را با شستن از كثافات پاك نموده و سفيد ميكردهاند. و امّا در نزد ما علّت نامگذاري حواريون اينست كه آنان داراي نفوس پاك و خالص بوده و ديگران را هم با وعظ و تذكر از پليدي گناه پاك و خالص ميگرداندهاند.

اما اتّفاق مسلمانان و مسيحيان در عدد حواريون نيز از متون طرفين به دست ميآيد. در روايتي از امام رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده است وقتي جاثليق از آن حضرت تعداد حواريون را ميپرسد در جواب ميفرمايد كه حواريون دوازده نفر بودند و افضل آنان «ألوقا» است.

و در كتب مختلف عهد جديد نيز از دوازده نفر حواري يا رسول و يا شاگرد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ نام برده شده حتي در بعضي از اين كتابها به اسمهاي آنان نيز تصريح شده است مثلاً «لوقا» در اعمال رسولان اسامي آنان را چنين ذكر ميكند: پطرس، يوحنا، يعقوب، واندرياس، فيليپس، توما، برتولما، متي، يعقوب، شمعون يهودا، و يكي از شاگردان هم خودش بوده است، كه مجموعاً دوازده نفر ميشوند. البته اين حواريون را كه لوقا اسم برده است در زمان بعد از غيبت حضرت مسيح ميباشد.

در بين مسلمين، مسيحيان بنابر آنچه كه كتابهاي مقدس هر كدام اقتضاء دارد يك سلسله اختلافاتي نسبت به حواريون مشاهده ميشود پس لاجرم بايد از هر دو منظر اين مسئله مورد بررسي قرار بگيرد.

1. اعتقاد جامعه مسيحيت نسبت به حواريون: مسيحيان معمولاً حواريون را «شاگردان» مينامند و به حواريون كه شاگردان مسيح ـ عليه السلام ـ بودهاند و به همه مبلغين مسيحيت در قرن اول ميلادي عنوان رسول ميدهند. و بالاترين رسول در نزد مسيحيان بنابر آنچه از اناجيل نقل شده است «شمعون بن يونا است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ به او لقب صخره يا پُطرس داده است آنجا كه گفته است «من بر روي اين صخره كليساي خود را بنا ميكنم» و مراد از كليسا در اينجا جامعه مسيحيت است ولو اينكه كليسا بر محل عبادت آنان نيز اطلاق ميشود. و لكن انجيل يوحنا در رابطه با يكي از رسولان كه اسم آن را اصلاً ذكر نكرده است، ميگويد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ او را بيشتر از ساير رسولان (حواريون) دوست داشته است و او غير از پطرس است.

نظر و اعتقاد مسيحيت نسبت به حواريون از اضطراب و ضد و نقيضهاي متعددي برخوردار است. همين (پٌطرس) كه در رأس حواريون قرار دارد او بنابر آنچه كه انجيل نقل ميكند در يك روز (روزي كه حضرت مسيح دستگير شد) سربار حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را انكار ميكند و ميگويد كه من از شاگردان او نيستم و او را نميشناسم و پيشگويي حضرت مسيح را هم در اين رابطه نقل كردهاند. از يك طرف لوقا در اعمال رسولان نه تنها رسولان و حواريون را بلكه همه شاگردان را با ايمان و پر از روحالقدس معرفي ميكند و از طرف ديگر سخناني را از حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نسبت به آنان بيان كرده است كه با اين مطالب منافات دارند مثلاً حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ خطاب به شاگردانش ميگويد: اگر شما به اندازه ي دانه ي خردلي ايمان ميداشتيد ميتوانستيد به اين درخت توت بگوئيد «از ريشه در بيا و در دريا كاشته شو» از شما اطاعت ميكرد. همينطور در بين سخنان رسولان نيز متقاضيان روشن ديده ميشود. مثلاً يعقوب در نامهاي كه منسوب به اوست ميگويد: اي برادران چه فائده دارد اگر كسي بگويد من ايمان دارم ولي عمل او اين را اثبات نكند آيا ايمانش ميتواند او را نجات بخشد؟

اين سخنان يعقوب ايمان بدون عمل را مايه نجات انسان نميداند در حالي كه «پولس» در نامههاي خودش اصرار بر اين دارد كه ايمان بدون عملي با اتحاد در مسيح موجب سعادت و نجات انسان ميگردد و براي عمل به شريعت هيچ ارزشي قائل نيست او ميگويد: هيچ انساني در نظر خدا با انجام احكام شريعت نيك شمرده نميشود و كار شريعت اينست كه انسان گناه را بشناسد. خدا بدون در نظر گرفتن شريعت و فقط از راه ايمان به عيسي ـ عليه السلام ـ همه ايمان داران را نيك ميشمارد.

بنابراين حواريون و شاگرداني كه در عهد جديد تعريف شدهاند اولاً نميتوانند شايستگي ياري حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و نيز صلاحيت بيان و تبليغ از براي دين آن حضرت را داشته باشند. و ثانياً رسالهها و آثار منسوب به آنها نيز نميتوانند از ارزش آسماني و الهي برخوردار بوده و مايه ي اعتقادات ناب و مورد تأييد خداوند و پيامبرش حضرت مسيح قرار بگيرند.

2. حواريون ازديدگاه قرآن و اسلام: در قرآن كه كتاب مسلمانان و كلام خداوند است مقام حواريون خيلي بالاتر از مبلّغ و رسول و امثال اينها ميباشد. اين قدر مسلّم است كه در قرآن كريم، حواريون بر اصحاب خاص حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ كه دوازده نفر بودهاند اطلاق شده است. و بر مبناي قرآني غير از آنان هيچ كس از امت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نميتواند اين عنوان را داشته باشد. بلكه بالاتر از آن بنابر آنچه در الميزان به ظاهر آيه شريفه كه ميفرمايد: «و به يادآور زماني را كه به حواريون وحي كرديم كه به من و به فرستادهام ايمان آورند گفتند ايمان آوردهايم و شاهد باش كه ما تسليميم.» استناد شده،‌ حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ هر كدام نبي بودهاند. علّامه ميگويد: اين ايماني كه در آيه شريفه از حواريون خواسته شده است ايمان بعد از ايمان ميباشد به دليل اينكه هم در همين آيه و هم در سوره ي آلعمران، حواريون بر اين ايمان و اسلامشان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ را شاهد گرفتند. وقتي كه حضرت ـ عليه السلام ـ از بنياسرائيل احساس كفر ميكند و يقين پيدا ميكند كه دعوت او در آنان تأثيري نميگذارد ميفرمايد: «كيانند ياران من در حركت به سوي خدا؟ حواريون گفتند ما ياران دين خدا هستيم و به خداوند ايمان آورديم و تو گواه باش كه ما تسليم شدگانيم.» و مراد از اسلام و تسليم در اينجا اطاعت مطلق از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و تبعيت او ميباشد و لذا بعد از آن ميگويند «اي پروردگار ما، ما به آنچه نازل كردي ايمان آورديم و از پيامبر پيروي كرديم پس ما را در زمره ي گواهان بنويس.» علّامه طباطبايي براي هر كدام از ايمان و اسلام مراتب سهگانهاي را ذكر كرده و اين ايمان و اسلام حواريون كه در آيه شريفه ذكر شده است از آخرين مرتبه آنها است كه عبارت از تسليم مطلق نسبت به هر چيزي است كه خداوند از آنان بخواهد و غير از خلص مؤمنين قادر بر آن نميباشد.

در اعتقاد مسلمين بنابر آنچه كه دين اسلام اقتضاء ميكند حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ معيار حق در امت آن حضرت شمرده ميشوند. در اين رابطه روايتي از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ توسط امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است كه آن حضرت فرمود: «اي علي تو در امت من مثل عيسي بن مريم است، قوم عيسي بر سه فرقه تقسيم شدند فرقهاي مؤمنيني بودند كه حواريون حضرت عيسي باشند و فرقهاي او را دشمن داشته كه يهود باشد و فرقه سوم در او غلو كردند و از ايمان خارج شدند. و امت من هم زود است كه در رابطه با تو سه فرقه شوند... و شيعيان تو و دوستان شيعيان تو در بهشتاند و دشمنان تو و غاليان در تو در آتشاند.» در دين اسلام حواريون به عنوان اوصياء و جانشينان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ مطرح است در اين رابطه در ذيل روايت مفصلي كه درباره حوادث مختلف از حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تا خاتم ـ صلي الله عليه و آله ـ مطالبي بيان شده از ابيجعفر ـ عليه السلام ـ چنين نقل شده است: «... بعد از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ دوازده نفر حواري بودند كه به عنوان اوصياء حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ ايمانشان را حفظ كرده و انجام وظيفه نمودند.»

پس بنابر معيارهاي اسلامي اين حواريوني كه در مسيحيت تعريف شدهاند حواريون واقعي حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نميباشند و يا ممكن است كه در تعريف آنان تحريف صورت گرفته باشد و نيز اناجيل و نامههاي كه توسط رسولان نوشته شدهاند هيچ ربطي به حواريون واقعي حضرت مسيح ندارند بلكه كساني آنها را نوشته كه خودشان را از حواري، شاگردان و مبلغين حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ معرّفي كردهاند.

جهت اطلاعات بيشتر به منابع زير رجوع شود:

1. التوضيح في بيان حال الانجيل و المسيح، تأليف محمدحسين كاشفالغطاء.

2. كتاب مقدس مسيحيت، نوشته حسين توفيقي.

3. تاريخ جامع اديان، تأليف جان ناس ترجمه علياصغر حكمت.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 18:23 |

 

چه شد كه پيروان عيسي ـ عليه السّلام ـ با اينكه افراد ناشناس از اهالي جليل و يهوديه بودند ناگهان به شهرت جهاني رسيدند؟

 

 شواهد تاريخي نشان مي دهد كه مسيحيت در سال هاي اوليه پيدايش به كندي رشد نموده و پيروانش در انزوا به سر مي بردند. چنين امري مولود شرايط وجودي و پيدايش دين مسيح بوده. از يك طرف مسيحيت در ميان قومي بوجود آمد كه زمينه سختي براي پذيرش دعوت عموماً و دعوت مسيح خصوصاً داشتند. چرا كه دين جديد درصدد تجربه عظمت بني اسرائيل نبود. از جانب ديگر دولت مشرك روم در قبال آن موضعي محدود كننده و آزار رساننده داشت. ولي دو ويژگي برتر مسيحيت نسبت به يهوديت، هموار شدن مسير پيشرفت آن را فراهم مي آورد؛ يكي اينكه مسيحيت برخلاف يهوديت، دين بسته اي نبود و براي به دست آوردن پيروان جديد تلاش مي نمود. و دوّم تأييد دين مسيح بر محبت و اخلاق بود كه آن را از جاذبه بيشتري برخوردار مي كرد. عليرغم اين خصيصه موانع جدي اي براي شهرت جهاني اين دين و پيروانش وجود داشت. اين موانع برخي به ذات و اصالت اين دين برمي گشتند كه دست برداشتن از آن، به منزله استحاله و تحريف اين دين بود. و برخي مربوط به اهداف و شرايط مورد پذيرش اين دين بود كه اغماض از آن، خلع يد نمودن دين از متن اجتماع بود. تغيير و تحول عميق در مسيحيت راه را براي برطرف نمودن اين موانع هموار نموده، به گو نه اي كه در دل مسيحيت اصيل، مسيحيت ديگري زاده شد.

مسيحيت اوليه و دوران انزوا

از آنجا كه دين مسيح در ناحيه جليل كه مركز يهود متعصب بود بوجود آمد و مخاطبين خود را يهوديان قرار داد، پيروان اوليه اش در انزوا بسر مي بردند. جوامع اوليه مسيحي فاقد سازمان مناسب و كارآمد بوده و اداره كنندگان آن متشكل از هيئت مشايخ (پرلبيترها) بودند. آنها تمام آداب و رسوم شريعت يهود را رعايت نموده و مرتباً جهت عبادت به همان معابد يهود مي رفتند. تنها چيزي كه آنها را از ساير يهود جدا مي ساخت، اعتقاد به پيامبري مسيح بود. پس از مدتي با ورود پولس رسول به جمع حواريون، تفرقه شديدي ميان آنها درباره ي اجراي دستورات شريعت موسي بوجود آمد. يعقوب به عنوان رهبر كليساي اورشليم و جمعي ديگر از حواريون برجسته مسيح، اعتقاد داشتند كه تنها ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي نبوده و بايد احكام شريعت موسي به دقت اجرا شود. در مقابل پولس عقيده داشت كه صرف ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي است. پولس با تأسي جستن از افكار و عقايد رومي و يوناني، تأثيرات عميقي در مسيحيت ايجاد نمود. به طوري كه به عنوان مؤسس دوم دين مسيح شهرت يافت. سرانجام پولس بر دسته اول چيره شده و توانست افكار خود را در ميان ملتها گسترش دهد. با نشر اين افكار، زمينه مساعد شهرت جهاني مسيحيت فراهم آمد.

دوران شهرت

شهرت دين مسيح و پيروان آن، معلول عوامل چندي است كه مهمترين آن عبارتند از:

الف. هماهنگي آيين مسيح با عقايد مشركان: گفته شد كه پولس، تغييرات عمده اي را در مسيحيت بوجود آورد. اين تحولات باعث شد كه نگرش و اعتقادات مسيحيت، به باورهاي مشركين نزديك شده و به اين وسيله امتهاي غير مسيح، جهت پذيرش آن آمادگي بيشتري پيدا كنند.

به اين ترتيب انسان هاي بيشماري كه در جوامع غير يهودي به دين مسيح گرايش مي يافتند، چون با ديني مواجه مي شدند كه دربردارنده ي افكاري بود كه قبلاً با آن انس يافته بودند، نمي توانستند به حقيقت ماهوي اين دين برسند. و مسيحيت رفته رفته چنان فرهنگ شرك را در خود جذب نمود كه ماهيت واقعي خود را از دست داد.

ب. دولتي شدن كليسا: تغيير و تحولاتي كه در دين مسيح ايجاد شد راه را براي پذيرش آن از طرف دولت روم هموار نمود. تا پيش از اين حاكمان رومي، مسيحيت را در مقابل خود ديده و به تعقيب و آزار مسيحيان مي پرداختند. ولي پس از اين تغييرات، دولت روم دليلي براي برخورد با آن نمي ديد. و مي توانست آن را به بزرگترين پشتيبان خود بدل سازد، به همين دليل قسطنطنيه در سال 313 م. آن را مورد پذيرش قرار داده و به گونه اي از آن جانبداري نمود كه توانست آن را تحت نفوذ خود درآورد. پس از آن كليساي شهر رم از آنچنان شهرتي برخوردار شد كه اسقف آن از لقب اختصاصي «پاپ» برخوردار شد. موقعيت جديد دين مسيح موجب شد كه اين دين تشكيلات و سازماني كارآمد يافته و تحت حمايت متألهان بانفوذ مسيحي قرار گيرد.

اين امر موجب شد كه دين مسيح از نظر اعتقادي كاملاً دگرگون شود. تا قبل از آن مسيحيت تعاليم اخلاقي انجيل را وسيله اي براي تغيير رفتار بشر در اين جهان مي دانست، ولي پس از رسميت يافتن، آن را اصولي براي زندگي در جهان ديگر دانست. به همين دليل هر چند مسيحيت از انزواي اوليه خارج شده و پيروانش به شهرت رسيدند، تعاليم مسيح از واقعيت هاي اجتماعي دور شده و تأثير عملي خود را به ميزان قابل توجهي از دست دادند. و با چنين دگرگوني عميقي بود كه قسطنطنيه توانست بدون اينكه تعاليم عيسي را در امور سياسي رعايت نمايد، آن را حافظ دولت روم نمايد. و به اين ترتيب مسيحيت پس از رسمي شدن نشان آبرويي براي كساني شد كه در پي پيشرفت دنيوي هستند.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 23:9 |

 

يسّوعيان چه كساني بودند و به چه كسي يسوعي گفته مي‌شود؟ مركزيّت آنها كجاست؟ و چه دين و آداب و رسومي دارند؟ چرا يهوديان از اين قوم وحشت دارند؟

 

 

مسيحيت در طول تاريخ خود، شاهد پيدايش فرقه‌هايي در درون خود بوده است،‌ اگرچه بعضي از اين فرقه‌ها در جهت تعديل رفتار و عقايد كليسا گام برداشته‌اند. اما برخي ديگر برخورد كليسا را در مواجهه با اصلاح‌طلبي، تشديد نموده‌اند. مي‌دانيم كه كليسا، خصوصاً در دوران قرون وسطي، خشونت را به حدي رساند كه در برخورد با كمترين مخالفت، از سلاح تكفير و ارتداد بهره جست، و مجازاتهاي سنگيني تا سر حد زنده در آتش سوزانده، را براي افراد رقم زد. غافل از اينكه «فكر آدمي چيزي بسيار لطيف است و نيروهاي خشن در مقابله با آن، سلاحي بسيار ضعيف و ناتوان هستند».

كليسا با طرح مفاهيم نارسا درباره‌ برخي از موضوعات ديني و كسب ثروتهاي نامشروع از طريق، فروش آمرزش و برخورد ناشايست با مردم خصوصاً قشر روشنفكر، زمينه ی بروز تشنجاتي را در محيط خود فراهم آورد. در كليسا چه از نظر مفاهم نارسايي كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غير انساني‌اش با توده ی مردم، خصوصاً طبقه ی دانشمندان و آزاد فكر از علل عمده ی گرايش جهان مسيحي ـ و به طور مستقيم جهان غير مسيحي ـ به ماديگري است.»

از جمله نهضتهايي كه جهت تحقق اهداف كليساي كاتوليك بوجود آمد، فرقه سوعيان است. اين فرقه با عشق و وفاداري مطلق خود به شخص پاپ، تحت عنوان «هنگ مسيح» در مدت كوتاهي عليرغم تعداد اعضاي اندك خود،‌ توانست خدمات ارزنده‌اي به كليسا عرضه دارد، و سرانجام حيات مذهبي دلخواه كليسا و اطاعت پاپ را به جامعه باز گرداندند.

منشأ پيدايش يسوعيان:

اصلاح مذهب مسيحيت كه منجر به ظهور پروتستان شد،در همانجا متوقف نشد. موج چنين نهضتي به كليساي كاتوليك رم كشيده شد. پاپها خود تمايلي به ايجاد اصلاحات نداشتند. اين امپراتوري شارل پنجم پادشاه اسپانيا بود كه جهت نفوذ بر شاهزادگان آسماني پروتستان مذهب و خنثي ساختن تبليغات پروتستانها، به پاپ زمان خود «پاولوس سوم» فشار آورد كه شورايي به منظور اصلاحات تشكيل دهد. اسپانيا از قرن پانزدهم شروع به اخراج مسلمانها از خاك خود نموده بود. اينك در صدد بود كه خود را جهت مقابله با خطر دوم كه گسترش روزافزون پروتستان بود آماده كند. اين بود كه حركت اصلاح مذهبي كليساي كاتوليك به سه صورت تحقق يافت:

اول: تشكيل شوراي ديني كشيشان در سال 1545 ميلادي در شهر تِرانْت بود. حاصل اين كار شورا كه برخلاف انتظار شارل پنجم از كار درآمد در مدت هيجده سال (1545-1563 م) اعلام پنج اصل بود. و اين پنج اصل در واقع همان اصول قديمي كاتوليك بود «بدين ترتيب، شوراي ترنت براي مذهب كاتوليك در مقابله با حجم روزافزون نظريات و تشكيلات پروتستاني، حائل و موج شكني را به وجود آورد و...».

دوم: اينكه پاي پارلوس سوم موفق شد محكمه ی تفتيش عقايد را دوباره بر پا ساخته و كشيشان اجازه يافتند كه در مناطق كاتوليك نشين، با برپايي چنين دادگاهي، منطقه خود را از وجود پروتستانها پاك سازند.

سوم: تشكيل گروه‌هاي راهبان مذهبي بود كه از مهمترين آن، فرقه يسوعيان مي‌باشد يسوعيان (همراهان عيسي) در واقع بازوي نظامي كليساي كاتوليك بر عليه هر مخالفي (خواه پروتستان يا مسلمان) بودند.

تشكيلات فرقه يسوعي:

ايگناتيوي لويولايي ( 1491-1556) مؤسس اين فرقه يكي از نجبا و اشراف اسپانيا بوده كه به عنوان يك سرباز در جبهه نبرد اسپانيا با فرانسه مجروح مي‌شود. در زمان مداوا، به خواندن كتابهاي مذهبي و شرح زندگي قدسيان مسيحي پرداخته و در صدد برمي‌آيد كه به عنوان يكي از سواران تارك دنيا درآيد.

«بالاخره در سال 1534 م به اين جمعيت دوستان و ياران صورت سازمان جنگي و نظامي داده، آنها را «همراهان عيسي» ناميده و همه عهد كردند كه به اورشليم رفته (به تعبير خود) عمر را در راه جهاد با مسلمانهان گمراه به سرآوردند و در هر حال جاي خود را در اختيار پاولوي سوم قرار دهند.»

اين تشكيلات كاملاً صورت نظامي داشته و انضباط شديدي بر آن حاكم بوده است. به طوري كه هيچ كس قدرت تخلف از مافوق را نداشته است. اگناتيوي مي‌گفت: «نه آنست كه من كار لشكري را ترك گفته باشم بلكه در صف

سربازان خدا خدمت مي‌كنم» آنها هرگونه عمل خلاف و نادرستي از جمله در رفع و تقيه و كتمان و حتي سوگند دروغ را به عنوان اينكه مقدمه ی حصول به يك هدف درست است، جايز مي‌دانسته‌اند.

اصول عقايد يسوعيان

فرقه ی يسوعي كه ابتدا ياران اندكي داشت با گذشت زمان، بر تعداد آنها افزوده مي‌شد.و اين بود كه لازم ديد اصول عقايد خود را تدوين نمايد. اگناتيوي در كتاب خود به نام «تمرين زندگي روحي» برنامه ی منظمي را براي هواداران خود بيان نموده است.عصاره‌ي اين برنامه را مي‌توان در اعقتاد كامل و انجام فرامين مذهبي و اطاعت بي‌چون و چرا از كليسا خلاصه نمود. ويل دورانت در اين باره مي‌گويد: «با روي‌ آوردن داوطلبان تازه‌اي به سوي اين جمع، لازم آمد كه اصول عقايد و آيين آن تصريح شوند. تعهد به فرمانبرداري محض بر دو تعهد خودداري جنسي و زندگي تهيدستانه افزوده شد. بدين ترتيب كه «فرمانده»‌كه توسط پيروان انتخاب مي‌شد، بلافاصله پس از شخص پاپ قرار گرفت. بعداً تعهد چهارمي نيز به اصول آيين فرقه مزبور اضافه شده كه عبارت بود از خدمتگزاري به درگاه خليفه رم به عنوان نايب خدا در زمين و در اجراي فوري و بدون چون و چراي آنچه را كه پاپ زمان يا جانشينانش براي نجات ارواح و يا اشاعه دين لازم بدانند در سراسر دنيا.»پاپ پارلوي سوم، اصول آنها را به رسميت شناخته و عليرغم مخالفت برخي از كاردينال‌ها به دليل آنكه آنها را گروه افراطيون متمرد مي‌دانستند، در سال 1540 م گروه مذكور را تحت عنوان «انجمن عيسي» به رسميت شناخت.

عملكرد و فعاليت يسوعيان:

يسوعيان سه فعاليت را به طور جدي دنبال كردند، يكي تأسيس مدارس فوق‌العاده منظم بود كه در آن تعليماتي بر ضد مذهب پروتستان به جوانان داده مي‌شد. دومي ترويج مذهب كاتوليك در ميان غير مسيحيان بود. در كار مهم ايشان (فرقه يسوعي) كه توفيق بسيار در آن به دست آوردند، در زمينه، اعزام مبلغان ديني بود، و آنها مبادي كاتوليكي را در ممالك آسيايي هند،‌ چين و ژاپن انتشار داده، در اثناي قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي به آمريكاي جنوبي، سنت لازي و دره مي سي سي پي و مكزيك و كاليفرنيا رسيدند.»

فعاليت سوم آنها جنگيدن بر ضد آيين پروتستان بود. «يسوعيان به مثابه «نوك حمله دستگاه پاپ» نشان دادند متحدان باارزشي براي سياستهاي نظام پاپي هستند.».

در پايان بايد دانست كه هيچ يك از منابعي كه مطالب مربوط به فرقه يسوعي را آورده‌اند، اشاره‌اي به ترس مسلمانان و يهود از اين فرقه نشده‌ است. بلكه برعكس اين فرقه همواره از يهود و مسلمانها به خاطر رسوخ ايمان و عدم انعطاف‌پذيري و تسليم در برابر دين مسيح گلايه‌مند بودند. چنان كه يكي از ياران اين فرقه به نام قديس فرانسو گزاويد گفته است: «من مي‌خواهم در جايي تبليغ كنم كه مسلمان و يهودي وجود نداشته باشد، كافران و بي‌دينان را به دست من بسپاريد.»

خلاصه:

فرقه يسوعي به فرماندهي ايگناتيوس لويولت در سال 1540 م توانست رسماً از طرف پاپ پاولوس سوم بوجود آيد. هدف عمده‌ اين فرقه به عنوان يك نهضت كاتوليكي، دفاع از اهداف كليسا و شخص پاپ بود. اين فرقه بات تشكيلات نظامي خود كه هر گونه جرم و جنايتي را روا دانسته و مراكز آموزشي متعدد خود، موفق شد از طرفي جلوي توسعه روزافزون پروتستان را سدّ‌ نموده و از طرف ديگر مسيحيت را در اقصي نقاط جهان گسترش دهد.

اصول عقايد اين فرقه در قالب فرمانبرداري محض، خودداري جنسي، زندگي فقيرانه، خدمتگزاري به پاپ رم، و اجراي بدون چون و چراي فرامينش، شكل پذيرفت. خدمات همه جانبه‌ اين فرقه به كليسا باعث شد كه فرمانده ی آن، مقام پس از شخص پاپ را كسب نمايد.

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 19:56 |

در مورد شاخه ها و فرقه هاي مسيحيت توضيح دهيد؟ 

تصوير رايج از مسيحيت اوليه اين است كه با يكپارچگي كامل آغاز شد و در ادامه به گروه هايي تقسيم شد اما بخلاف اين تصوير رايج تصوير محققانه اين است كه مسيحيت از همان آغاز با تكثر آغاز كرد. چراكه از همان ابتدا بعضي موضوعات پيچيده موجب نزاعهايي ميان مؤمنان به مسيح ـ عليه السلام ـ شد.

بهمين خاطر مي توان سده ی اول مسيحيت را به سه بخش تقسيم كرد:

الف. عصر حيات زميني مؤسس دين يعني حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ (1 تا 30 ميلادي)

ب. عصر گسترش مسيحيت. (30 تا 64 ميلادي)

ج. عصر نزاعهاي عقيدتي. (64 تا حدود 100 ميلادي)

در مورد عصر گسترش مسيحيت اين توضيح لازم است كه در اين دوره دو شخصيت عمده ی مسيحيت پس از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ نقش آفريني كرده اند. يكي پطرس و ديگري پولس.فلذا مي توان به صراحت ادعا كرد كه از همان آغاز عصر گسترش مسيحيت، بين مسيحيان انشعاب ايجادشده و آنها به دو گروه طرفداران پطرس و طرفداران پولس تقسيم شده بودند.

اما در عصر نزاعهاي عقيدتي كه پس از كشته شدن پطرس و پولس آغاز مي شود غلبه ی انديشه هاي پولسي بر پطرسي تا حدي نمايانگر است. فلذا شايد بتوان گفت كه در اواخر قرن اول ميلادي مسيحيان بعد از شكافي كه بينشان ايجاد شده بود تقريباً به يك دسته يعني طرفداران پولس تبديل شدند.

از اين به بعد ديگر شكاف عمده اي بين مسيحيان ايجاد نشد تا حدود قرن چهارم ميلادي كه اولين شكاف عمده در دنياي مسيحيت بين آنچه اكنون كليساي كاتوليك رم و كليساي ارتدكس شرقي ناميده مي شود رخ داد. علت اين انشعاب تقسيم شدن امپراطوري روم به دو امپراطوري روم غربي كه پايتخت آن روم بود و امپراطوري روم شرقي كه پايتخت آن قسطنطنيه (استانبول) بود.

وضع به همين منوال گذشت تا اينكه بخاطر سخت گيريهاي بيش از اندازه ی كليساي روم غربي (كاتوليك) مردم از كليسا زده شدند و در نتيجه عده اي از مؤمنين به انجيل عليه كليساشورش كردند و خواستار آزادي شدند.و اين آغاز دومين شكاف عمده در ميان دنياي مسيحيت بود كه از آن به دوره ی نهضت اصلاح ديني نيز تعبير مي كنند. اين تلاشهاي اصلاحي در داخل و خارج كليسا منجر به چندين شكل جديد از مسيحيت شد كه در حكومت، اعتقاد و عمل از يكديگر متمايز بودند.

پس مي توان مذاهب مسيحيت را چنين تقسيم بندي كرد:

1. طرفداران پطرس: كه در همان قرن اول ميلادي مغلوب عقايد پولسي شدند.

2. طرفداران پولس: اين دسته خود نيز با صرف نظر از انشعابات كوچكي در طي قرون 1 تا 4 داشتند در قرن

چهارم به دو گروه عمده تقسيم شدند كه آنها عبارتند از:

الف. ارتدكسها.

ب. كاتوليكها.

و اما ارتدكسها:

براي اين دسته هم قبل از نهضت اصلاح ديني و هم بعد از، انشعابات و شاخه هاي فرعي اي وجوددارد كه مي توان آنها را چنين دسته بندي كرد:

1. مذاهب ايجاد شده در محدوده ی زماني قرون 4 تا 16 ميلادي كه عبارتند از:

1. نساطره. 2. ارمنيه. 3. سريانيه.

2. قبطيه. 5. كلدانيه. 6. مارونيه.

سريانه: آنها پيروان كليساي سريانيه بودند و در سال 451 ميلادي ايجاد شدند علت پيدايش آنها اختلاف عقيده در مورد طبيعت مسيح بوده است. اين دسته بعدها به اسم كليساهاي خلقيدونيه شناخته مي شده اند.

2. مذاهب ايجاد شده در محدوده ی زماني قرون 16 تا 20

در اين دوره مسيحيان ارتدكس در هر منطقه اي كليساي مستقلي رابا بطريق (اسقف) مستقلي ايجادكردند كه تقريباً تعداد آنها به 15 رسيده است.»

و اما كاتوليكها:

بيشترين انشعابات در دنياي مسيحيت در ميان كاتوليكها صورت گرفته است فلذا براي سهولت كارآنها را در سه

بخش جدگانه معرفي مي كنيم:

1. مذاهب كاتوليكي ايجادشده در محدوده ی زماني قرون 2 تا6 ميلادي كه عبارتند از:

1. يعقوبيه 2. اليانيه 3. اليليارسيه. 4. مقدانوسيه 5. سباليوسيه

6. نوئتوسيه 7. بولسيه 8. موارنه 9. ملكانيه 10.مونوفيزيه

يعقوبيه: اسم ديگر اين گروه يعاقبه است آنها گروهي از مسيحيان هستند كه منادي طبيعت واحد براي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ مي باشند.

عده اي از اين گروه در قرن 18 به كليساي روم پيوستند كه امروزه به آنها بطريركيه السريان الكاتوليك گويند.

موارنه ی: اين گروه را به شخصي به نام قديس مارون نسبت مي دهند كه در قرن چهارم در سوريه ی شمالي زندگي مي كرده است.

ملكانيه: اين گروه يكي از گروه هاي قديمي مسيحيت مي باشد و آنها پيروان شخصي به نام ملكا بودند. ملكا در روم زندگي مي كرد و بيشتر روم ملكاني مذهب هستند.

اين گروه جزء اولين كساني هستند كه قائل به تثليث و اقانيم ثلاثه شدند.

مونوفيزيه: اين گروه نيز مانند يعقوبيه قائل به طبيعت واحد براي حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ هستند بدين معنا كه انسانيت مسيح ذوب در الوهيت او شده است. اين فرقه در قرن 5 توسط شخصي به نام ايوتخوس نشر داده شد و در مصر و حبشه و سوريه و عراق نيز طرفدار دارد.

2. مذاهب كاتوليكي ايجاد شده در محدوده زماني قرون 6 تا 16 ميلادي كه عبارتند از:

1. مونوتولية 2. يسوعيون. 3. الكاتاد.

مونوتوليه: اين گروه توسط سرحيون اول در قرن 7 م ايجاد شد و هدفش بين دو گروه مونوفيزيه و خلقيدوني بوده است. اين گروه قائل به ارادة واحد بودند.

يسوعيون: اين فرقه توسط اغناطيوس دولويولا در سال 1534 ميلادي تأسيس شده است. به اين گروه در سال 1540 ميلادي با بابولس ثالث نيز گويند.

الكاتاد: نام ديگر اين گروه انقياء است كه در قرون 12 و 13 ميلادي بوده اند. اين دسته اعتقاد به اين داشته اند كه خداوند اله خير است و شطان اله شر و انسان از اين دو جمع شده است.

3. مذاهب كاتوليكي ايجاد شده در محدوده ی زماني قرون 16 تا 20 ميلادي:

در اين دوران به خاطر بروز نهضت اصلاح ديني كاتوليكها خود به دو دسته ی بزرگ تقسيم شدند.

1. كاتوليكها 2. پروتستانها

اما كار به همين جا ختم نشد و درميان هر كدام از اين دو گروه (كاتوليك و پروتستان هم انشعاباتي به وجود آمد كه به طور اختصار به معرفي آنها مي پردازيم:

اول كاتوليكها

در اين دوره در اثر نهضت اصلاح ديني از كاتوليكها شاخه ی ديگري جدا مي شود به نام مورمونها.

مورمونها: مؤسس اول اين فرقه شخصي به نام جوزف اسميت (1805-1844 م) بوده است. اين گروه مردم را دعوت مي كردند كه به اصل يعني كتاب يهود برگردند و بدين وسيله تطهير شوند.

از عقايد آنها مي توان به اين موارد اشاره كرد:

«ـ خداوند شكل انسان است و داراي گوشت و استخوان است.

ـ مسيح ابتدا مورد ضرب و شتم واقع شد سپس به دار آويخته شد، جسد او سه روز در قبر بود تا اينكه دوباره زنده شد و به آسمان صعود كرد.»

دوم پروتستانها

اين فرقه نه تنها از اطاعت رؤسا و پاپ ها در آمدند، بلكه در تعليم انجيلي بكلي از اطاعت كليساي روم سرباز زده، اعتنائي به دستورات صادره از آنان نكردند.

با اين همه خود اين گروه نيز از اختلاف و چند دستگي مصون نماندند و به دسته جات مختلفي تقسيم شدند كه برخي از آنها چنين نام دارند.

1. لوتريه 2. جيش الخلاص. 3. ميتوديه

4. عنصريه 5. شهود يهوه

لوتريه: اين گروه توسط مارتين لوتر (1483-1546 م) پايه ريزي شد و از مهمترين گروه هاي پروتستاني به شمار مي آيد.

جيش الخلاص: اين فرقه توسط ويليام بوث در لندن 1875 ميلادي تأسيس شد.

ميتوديه: اين فرقه در سال 1876 ميلادي در آمريكا تأسيس شد.

عنصريه: اين شاخه نيز در آمريكا در سال 1901 ميلادي ايجاد شد. البته اين فرقه را با نام دين فقراء مي شناسند.

شهوديهوه: اين فرقه در سال 1874 ميلادي در آمريكا توسط شالرزتاز تأسيس شد و به اسم شاگردان كتاب مقدس معروف هستند. و اسم شهوديهوه را در سال 1931 ميلادي براي خود برگرفتند.

از اعتقادات آنها مي توان به موارد زير اشاره كرد:

« ـ دوران امتها به پايان رسيده و به زودي عهد ملكوت خدا آغاز مي شود.

ـ قائل به اب و ابن هستند و روح القدس را قدرت فعاله ی اب مي دانند نه اقنوم سوم.

ـ برگشت مسيح را با جسد و روح منكر و فقط قائل به رجعت روحاني او هستند.

ـ آنها انتقال خون را حرام مي دانند.»

منابع براي مطالعه بيشتر:

1. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصره، ناصر بن عبدالله القفاري و ناصر بن عبدالكريم العقل.

2. موسوعة الاديان في العالم (كليساهاي شرقي 1 و 2 مسيحيت، مورمونها).

3. تفسير الميزان، ج 3، آل عمران، آيات 80-79.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 14:34 |

آيا حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را به صليب كشيدند؟

 

در مورد به صليب كشيده شدن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ دو ديدگاه وجود دارند:

1 . ديدگاه اناجيل اربعه 2 . ديدگاه قرآن.

1 . اناجيل اربعه (كتاب مقدس مسيحيان) همگي مسأله مصلوب شدن مسيح ـ عليه السلام ـ و كشته شدن او را ذكر كرده‌اند و اين موضوع در فصل آخر هر چهار انجيل، متي، لوقا، مرقُس و يوحنا مشروحاً بيان گرديده و اعتقاد عمومي مسيحيان بر همين مسأله استوار است بلكه به يك معني مسأله قتل و مصلوب شدن مسيح، يكي از مهمترين مسائل زيربنايي آئين مسيحيت را تشكيل مي‌دهد زيرا مسيحيان كنوني حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را پيامبري كه براي هدايت و تربيت و ارشاد به حق آمده باشد نمي‌دانند بلكه او را «فرزند خدا»‌مي‌دانند كه هدف اصلي او در اين جهان فدا شدن و بازخريد گناهان بشر بوده است. مي‌گويند او آمد تا قرباني گناهان ما شود به همين دليل گاهي مسيحيت را مذهب نجات يا فداء ‌مي‌نامند. و اينكه مسيحيان روي مسأله صليب بودن فوق‌العاده تكيه مي‌كنند و شعارشان «صليب» است از همين نقطه‌نظر مي‌باشد.

ديدگاه اسلام:

قرآن در اين رابطه مي‌فرمايد: و گفتارشان كه «ما مسيح عيسي ابن مريم پيامبر خدا را كشتيم» در حالي كه نه او را كشتند و نه بدار آويختند لكن امر بر آنها مشتبه شد و كساني كه در مورد قتل او اختلاف كردند از آن در شك هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروي مي‌كنند و قطعاً او را نكشتند. بلكه خدا او را به سوي خود برد و خداوند توانا و حكيم است.

قرآن به صراحت در آيه فوق مسأله مصلوب شدن حضرت عيسي را رد مي‌كند و آن را پندار يهوديان مي‌داند.

علاوه بر آيات قرآن دلايل ديگر نيز وجود دارند كه مصلوب شدن مسيح ـ عليه السلام ـ را مورد تأييد قرار نداده و آن را رد مي‌نمايند از اين رو از ديدگاه اسلام و مسلمانان مصلوب شدن حضرت مسيح پنداري بيش نيست زيرا:

اولاً: مسيح ـ عليه السلام ـ پيامبري همچون ساير پيامبران خدا بو،‌نه خدا بود و نه فرزند خدا، خدا يكتا و يگانه است و شبيه و نظير و زن و فرزند ندارد.

ثانياً: «فداء»‌ و قرباني گناهان ديگران شدن مطلبي كاملاً غير منطقي است هر كس در گرو اعمال خويش است و راه نجات نيز تنها ايمان و عمل صالح خود انسان است.

ثالثاً: عقيده «فداء» گناهكارپرور و تشويق‌كننده ي به فساد، تباهي و آلودگي است. اگر مي‌بينيم قرآن مخصوصاً روي مسأله مصلوب نشدن مسيح ـ عليه السلام ـ تكيه كرده است با اينكه ظاهراً موضوع ساده‌اي به نظر مي‌رسد بخاطر همين است كه عقيده خرافي فداء و بازخريد گناهان امت را به شدت بكوبد. مسيحيان را از اين عقيده خرافي باز دارد تا نجات را در گرو اعمال خويش ببينند، نه در پناه بردن به صليب.

رابعاً: قرائني در دست است كه مسأله مصلوب شدن عيسي ـ عليه السلام ـ را تضعيف مي‌كند.

1 . مي‌دانيم اناجيل چهارگانه كنوني كه گواهي به مصلوب شدن عيسي ـ عليه السلام ـ مي‌دهد همگي سالها بعد از مسيح ـ عليه السلام ـ بوسيله شاگردان و يا شاگردان شاگردان او نوشته شده‌اند و اين سخني است كه مورخان مسيحي به آن معترف‌اند. و نيز مي‌دانيم كه شاگردان مسيح ـ عليه السلام ـ به هنگام خطر فرار مي‌كردند. و اناجيل نيز گواه بر اين مطلب مي‌باشد. بنابراين مسأله مصلوب شدن عيسي ـ عليه السلام ـ را از زبان مردم گرفته‌اند اوضاع و احوال چنان آشفته بوده كه موقعيت براي اشتباه كردن شخص ديگر به جاي مسيح ـ عليه السلام ـ آماده بوده است.

2 . عامل ديگر كه اشتباه شدن عيسي را به شخص ديگر امكان‌پذير مي‌كند اين است كه كساني كه براي دستگيري حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ به باغ «جستيماني» در خارج شهر رفته بودند گروهي از لشكريان رومي بودند كه در اردوگاهها مشغول وظايف لشكر بودند اين گروه نه يهوديان را مي‌شناختند و نه آداب و زبان و رسوم آنها را مي‌دانستند و نه شاگردان عيسي را از استادش تشخيص مي‌دادند.

3 . اناجيل مي‌گويد: حمله به محل عيسي ـ عليه السلام ـ شبانه انجام يافت و چه آسان است كه در اين گيرودار شخص مورد نظر فرار كند و ديگري بجاي او گرفتار شود.

4 . از نوشته همه اناجيل استفاده مي‌شود كه شخص گرفتار در حضور «پيلاطس» (حاكم رومي در بيت‌المقدس) سكوت اختيار كرد و كمتر در برابر سخنان آنها سخن گفت و از خود دفاع كرد، بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه عيسي ـ عليه السلام ـ خود را در خطر ببيند و با آن بيان رسا و گوياي خود و با شجاعت و شهامت خاصي كه داشت از خود دفاع نكرده باشد. جاي اين احتمال است كه شخص ديگري بجاي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ دستگير شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفته كه حتي نتوانسته از خود دفاع كند و سخني بگويد و به احتمال قوي اين شخص «يهوداي اسخريوطي» مي‌باشد كه به مسيح خيانت كرده و نقش جاسوس را ايفا نموده باشد.

5 . بعضي از اناجيل موجود (غير از اناجيل چهارگانه مورد قبول مسيحيان) مانند انجيل برنابا رسماً مصلوب شدن عيسي ـ عليه السلام ـ را نفي كرده است.

مجموع آنچه تا حال بيان گرديد قرائني است كه گفته قرآن را در مورد اشتباه در قتل و صليب مسيح روشن مي‌سازد.

در نتيجه حضرت مسيح نه مصلوب شد و نه كشته گرديد بلكه طبق صريح آيه مباركه (خدا او را به سوي خود برد و خداوند توانا و حكيم است) نساء آيه 158.

براي مطالعه بيشتر به كتب ذيل مراجعه شود:

1 . دينهاي بزرگ جهان،‌ ايرج پزشك‌پناه.

2 . مقايسه‌اي ميان تورات، انجيل، قرآن و علم، دكتر بوكاي.

حديث:

امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود:

نقش انگشتر عيسي ـ عليه السلام ـ اين دو جمله بود كه آنها را از انجيل برگرفته بود:‌خوشا بحال بنده‌اي كه موجب ياد خدا شود و واي به حال بنده‌اي كه باعث فراموش شدن خدا گردد.

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 6:47 |

 

اعتقاد مسلمانان در مورد حضرت عيسي و سرگذشت آن حضرت با اعتقاد مسيحيان چه تفاوتي دارد و آنها چه ميگويند؟

 

 مسلمانها مسيح را پيامبري از پيامبران الهي ميدانند. پيامبري كه خود داراي شريعت و كتاب بوده است ولادتش كه نشان از پيامبري وي داشته، از مادر ارجمندي به نام مريم صورت پذيرفته است. تولد خارق العادهاش، سبب نشده كه وي بندگي خدا را انكار نمايد. يا مردم را به پرستش غير خدا دعوت كند. درباره ي سرانجام زندگي مسيح، قرآن سخن كساني را كه مدعي قتل وي شدهاند، ناشي از اشتباه آنها ميداند. و عقيده دارد كه خداوند مسيح را به سوي آسمان بالا برده است.

اما نظر مسيحيت درباره ي عيسي كه تحت عنوان «مسيحشناسي» آمده، با نظر اسلام متفاوت است، آنها در قالب «تثليث» عيسي را به عنوان خدا، در كنار دو خداي پدر و روح القدس قرار دادهاند. و در قالب «الوهيت» معتقدند كه خدا، در موجود عيسي تجسم يافته است. و درباره ي سرانجام عيسي گفتهاند مسيح متحمل مرگ جانكاه بر صليب شد تا پيروانش را به رستگاري برساند. با توجه به اين موارد اساسي اختلاف ديدگاه به توضيح و نقد هر يك ميپردازيم.

عيسي: خدايي در ميان خدايان

«تثليث» به اين معناست كه خدا هر چند از حيث تعداد، يكي است، ولي در سه شخصيت و ذات يعني خداي پدر، خداي پسر و روح القدس، تجلي و ظهور يافته است.

نقد نظريه ي تثليث

تثليث نه با عقل سازگار است و نه با اصول شرايع آسماني. عقل ستيزي تثليث از اين روست كه يك چيز محال است در عين حال كه يكي است، سه چيز باشد. و دين ستيزي آن به دليل مخالفت با اساس دعوت شريعتهاي آسماني است. اگر سه ذات كه هر يك داراي شخصيت و صفات مستقل هستند داشته باشيم، سه اله داريم. و چند خدايي با روح دعوت همه اديان به يك خدا، ناسازگار است، عدم پذيرش تثليث از سوي عقل و دين، موجب شده كه انسانهاي الهي درباره ي آن دچار سرگرداني شوند. و دين مسيح، جاذبه ي خود را براي كساني كه تمايل قلبي نسبت به آن دارند، از دست بدهد.

عقيده ي به تثليث در ميان مسيحيان اوليه جايي نداشته و بعدها از ناحيه ي پولس وارد مسيحيت شده است. بعدها شوراي اسقفهاي اعظم كليسا كه در سال 325 ميلادي در شهر نيكائيه منعقد شد، آن را به عنوان جزئي از ايمان مسيحي قرار داد.

خداوند در آياتي از قرآن تثليث را ناشي از مبالغه ي در دين دانسته. و قائلين به آن را كافر ميداند.

عيسي: تجسم خداي آسمان

الوهيت به اين معناست كه مسيح را تجلي بخش ذات خداوند بدانيم. تجسد خدا در عيسي، به عنوان يك عقيده ي محوري در مسيحيت شناخته شده است. در انجيل يوحنا آمده: و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد.

نقد الوهيت

الوهيت نه با معيارهاي عقل سازگار است و نه با آموزههاي شرايع آسماني. از نظر عقل، محال است كه خداي نامحدود، در قالب جسم محدود، بتواند حلول كند. از نظر آموزههاي ديني نيز، تمام دينهاي آسماني، دعوت به خدايي يگانه كه از هر جهت نامحدود است، نمودهاند. مسيح نيز به عنوان يكي از پيامبران الهي، هيچگاه ادعاي الوهيت نداشته است. اين پولس رسول است كه اولين بار براي مسيح جنبه ي الوهيت قائل ميشود.

قرآن مقام الوهيت را از مسيح به شدت نفي كرده و معتقدين به آن را كافر ميداند.

عيسي: مصلوب جاويد

مسيحيت معتقد است آدم با خوردن از ميوه ي درختي كه از آن منع شده بود، مرتكب گناهي شد كه خود و همه ي فرزندانش مستوجب عقاب شدند. ناديده گرفتن چنين خطايي، با عدل خداوند نميساخت. و عقاب با رحمت الهي ناسازگار بود. اين بود كه پسر خود عيسي را به زمين فرستاد تا با تحمل رنج جانكاه مرگ بر صليب، همه ي ابناي بشر را از گناه برهاند. و به اين ترتيب عدالت خواهي خدا درباره ي مجازات شخص گناهكار، ارضاء شد. اين بود كه پولس رسول نوشت: و چنانكه در آدم همه ميميرند، در مسيح، همه زنده خواهند شد.

نقد نظريه تصليب

نظريه ي به صليب كشيده شدن مسيح، اگر چه از نظر عقل، امري محتمل است. ولي نتايجي كه مسيحيت از آن به دست ميآورد، از جمله آمرزش گناه ذاتي انسان، با روح آموزههاي اديان آسماني منافات دارد. چرا كه رسوخ گناه در ذات انسان، وي را از پذيرش تكاليف الهي انبياء بازداشته و لذا بعثت انبياء براي هدايت بشر، امري عبث خواهد بود. از آن گذشته با توجه به غناي ذاتي خداوند و رحمت و لطف بيانتهايش كه همه اديان، از جمله مسيحيت آن را پذيرفتهاند، چه لزومي دارد كه خداوند براي بخشش انسان از وي فديه بگيرد؟ آيا اعتقاد به فديه، نوعي نگاه تاجر پيشگي به احتمال خداوند نميباشد؟

اين پولس رسول است كه براي اولين بار اعتقاد به مصلوب شدن عيسي به خاطر آزادي و رستگاري انسان، را وارد مسيحيت ميسازد.

به نظر ميرسد برنده اصلي اعتقاد به مصلوب شدن مسيح، يهود باشد. اين يهود بود كه توطئه قتل عيسي به دست پيلاطس، حاكم روم را فراهم آورد. و چيزي كه ميتوانست مايه ي خشم مسيحيت بر عليه يهود شود، با چنين اعتقادي، تبديل به زمينه چيني يك رسالت الهي از طرف يهود را فراهم آورد. از اينها گذشته افسانه مصلوب شدن عيسي، ناشي از اشتباهي بود كه در شناسايي مسيح رخ داد و فرد ديگري به جاي وي به صليب كشيده شد، و خداوند عيسي را با جسم و روحش به آسمان برد.

نگاهي ديگر

تفاوت نگاه مسيحيت با آنچه اسلام درباره ي عيسي ميگويد، ناشي از نوع قضاوت درباره ي زندگي و سرانجام وي است. آفرينش خاص عيسي، كه بدون دخالت پدري بوده است، اين توهم را ايجاد نمود كه وي بشر نبوده است. لذا شايسته است كه وي را در كنار خدا و روح القدس كه واسطه فيض الهي به پسر بوده است، قرار دهيم. و ميتوان درباره ي وي سخن بالاتري گفته و در مقام الوهيت، وي را خداي تجسد يافته در ميان بشر قرار دهيم. به اين ترتيب يك نزديكي كامل ميان خدا و بشر به وجود ميآيد. سرانجام مسيح نيز همچون زندگيش،‌ شاهكاري جاودانه است. شاهكاري كه در آن، عيسي خود را به خاطر نجات بشريت قرباني ميكند و همه را رستگاري و نجات ميبخشد. اسلام چنين اعتقاداتي را ساخته و پرداخته ذهن بشر ميداند، سخن حق همان چيزي كه در آيات قرآن راجع به شخصيت عيسي گفته شده است. سخناني كه وي را از افسانه و اسطوره بود. رهايي بخشيده و در قلب و روح همه مؤمنان جاي ميدهد. چنانكه در صدر اسلام، نجاشي (پادشاه حبشه) با شنيدن آياتي از سوره ي مريم، از زبان جعفر بن ابيطالب، در تصديق آن گفت: در گفتار پيامبر اينها و آنچه كه عيسي آورده است، از يك منبع نور سرچشمه ميگيرند.

همانا مسيح پسر مريم فرستاده خداست

نساء/171.

 

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 10:31 |

عيسي ـ عليه السّلام ـ پس از تولد مدتي گمنام بود و به ديده ها ديده نشد داستان او در تاريخ چگونه است و از كجا آغاز دعوت كرد؟

  براي پاسخ به اين سؤال مي توان از دو منبع استفاده كرد:

نخست منابع مسيحي كه عمدتاً اناجيل هستند و چون اناجيل، از نظر زمان نگارش، بعد از حيات زميني مسيح ـ عليه السّلام ـ به رشته ي تحرير درآمده اند، و نيز بخاطر وجود تناقضات فراوان در آنها، بطوري كه برخي از آزاد انديشان مسيحي در مورد موجوديت خارجي حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ به ورطه ي ترديد افتاده اند، فلذا نمي توانند منبع متقن علمي براي بيان تاريخ زندگي آن حضرت بشمار آيند.

ولي با اين همه آنچه درباره ي آن حضرت ذكر شده است چنين است:

حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ در دوره ي حكومت هيرودس بزرگ، در بيت لحم متولد شده است. بعد از جريان تولد و ماجراهاي هم زمان با آن، دوران رشد و نموش را در شهر كوچك ناصره گذرانده است. اما در مورد اينكه آيا حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ تحت نوعي تربيت ديني پرورش يافته است يا خير؟ و نيز اينكه آيا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ جزو گروه ديني خاصي در يهوديت بوده يا خير؟ مطلبي در اناجيل چهارگانه وجود ندارد. زمان بعثت آن حضرت را چند سال قبل از عروجش (وفاتش) تقريباً بين سالهاي 27 و 29 ميلادي تخمين زده اند و گفته اند در اين سالها جذب موعظه هاي يحيي تعميد دهنده شده يحيي هم حضرت را در رودخانه ي اردن تعميد داد و بدين وسيله رسالت او آغاز شد. و در مورد محدوده ي تبليغي او، چنين نوشته اند كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ زماني را در سلك و مشي خاص، اطراف جليل و فلسطين شمالي سپري كرد و در آنجا به سبب تعاليم و شفابخشي هايش معروف شده بود.

منبع دومي كه مي توان از آن استفاده كرد، قرآن و روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است كه به دليل خدشه ناپذير بودن قرآن و روايات متواتر و صحيح منابع خوبي براي مطالعه ي زندگي حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ بشمار مي آيند. حال به ذكر برخي از آنها مي پردازيم. در روايتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ تاريخ ولادت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ شب بيست و پنجم ماه ذي القعدة الحرام بيان شده است. و در روايتي ديگر از امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در مورد محل تولد آن حضرت چنين آمده است: «حضرت مريم (س) هنگامي كه زمان ولادت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ فرا رسيد براي وضع حمل از دمشق خارج شد تا به كربلا رسيد و در موضع قبر امام حسين ـ عليه السّلام ـ وضع حمل كرد» در حديث ديگري از امام باقر ـ عليه السّلام ـ بيت المقدس بعنوان مكان آغاز بعثت حضرت مسيح معرفي شده است. امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز در جواب سؤال شخصي چنين فرموده است: حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هنگامي كه در قنداق بود از طرف خداوند به مقام نبوت رسيد و در نتيجه حجت خداوند بود اما هنوز به مقام رسالت مبعوث نشده بود، آيا نشنيده اي اين آيه ي قرآن كريم را (اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبياً...)از آن هنگام كه در آغوش مادر سخن گفت همچنان آيتي براي مردم و رحمتي از جانب خداوند متعال بر حضرت مريم (س) بود تا دو سالگي كه در اين مدت حجت خداوند بر مردم حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ بود (هنگامي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به دو سالگي رسيد) حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ از دنيا رحلت فرمودند و بعد از او فرزندش حضرت يحيي در سن طفوليت به مقام رسالت مبعوث شد، آيا شنيده اي اين آيه ي قرآن كريم را كه (يا يحيي خذ الكتاب بقوة‌و آتيناه الحكم صبيا) و همچنان حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ حجت خداوند بود بر مردم تا زماني كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به سن هفت سالگي رسيد، هنگامي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هفت ساله شد به دستور خداوند حجت خداوند بر حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ و مردم شد. حضرت مسيح بعد از آنكه به مقام رسالت مبعوث شد پيوسته در بيت المقدس زندگي مي كرد تا سن دوازده سالگي، در اين زمان بود كه هردوس ملك از دنيا رفت و حضرت مسيح به همراه مادرش به شام برگشت و در منطقه ي جبل الخليل در روستايي به نام ناصره سكني گزيد و همچنان در آنجا تا سن سي سالگيش كه از طرف خداوند مأمور شد براي تبليغ به طرف بيت المقدس برگردد. در آنجا مانده بودند با توجه به مطالب فوق روشن مي شود كه، اين سخن كه آن حضرت مدتي به چشم ديده نشده و... مباني تاريخي ندارد، نه در منابع اسلامي و نه در منابع مسيحي، همچنين بايد گفت بر اساس هر دو منبع حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مدتي در ناصره و بيت المقدس بوده است هر چند در ساير مطالب بين دو منبع مسيحي و اسلامي توافق وجود ندارد.

منابع براي مطالعه ي بيشتر:

1. ترجمه ي الميزان ، ج 3،‌ذيل آيات 42 تا 60،‌سوره ي آل عمران.

2. تحقيقي در دين مسيح، جلال الدين آشتياني.

3. تاريخ جامع اديان، جان . بي . ناس.

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 10:33 |

 

چرا حضرت مريم(عليها السلام ) بدون شوهر بچه دار شد؟

 

 خداوند در قرآن،‌آفرينش مسيح را يك آفريده شدن طبيعي، همانند پيدايش حضرت آدم مي داند. هر چند خلقت عيسي از نظر روش معمول در بوجود آمدن نسل به نيازمندي پدر، يك امر خارق العاده مي باشد. و چيزي كه طبيعي باشد، ذهن انسان را به سوي سؤال نمي كشاند، اما اينكه درباره ي آدم سؤال از چرايي آفرينش بدون پدر و مادر نمي شود، و درباره ي عيسي پرسش مي شود كه چرا بدون پدر پا به وجود گذاشته است؟ از آن رو مي باشد كه درباره ي آدم، هنوز ذهن انسان به آفرينش از والدين كه يك آفرينش تدريجي و از راه اسباب عادي مي باشد، عادت نكرده است و از آنجا كه قبل از آدم، كسي نبوده، انسان به خود آفرينش كه وجودي آني و بدون اسباب عادي است توجه مي كند. دقت در مطلب به ما مي فهماند كه تدريجي بودن وجود و آني بودنش، تفاوتي در طبيعي بودن و انتساب وجود به خداوند ندارد ولي طبيعي بودن آفرينش مسيح، مانع از آن نيست كه ما درباره ي چرايي حكمت آن بپرسيم. و مي توان پرسيد چه حكمتي در كار بوده،‌ كه آفرينش عيسي را بدون پدر رقم زده است؟

مسيح و حكمت آفرينش خاص

خداوند در قرآن از زبان جبرئيل،‌در پاسخ مريم كه از بشارت تولد فرزند بدون پدر، متعجب شده است مي گويد: بوجود آوردن فرزندي بدون پدر، براي خدا آسان است، آنگاه حكمت چنين آفرينشي را نشان آشكار بر پيامبري عيسي و پاكي مادرش مريم و رحمت و نعمتي براي مردم كه توسط مسيح هدايت مي يابند، دانسته و در پايان تأكيد مي نمايد كه اراده ي الهي بر تحقق چنين كاري صورت پذيرفته است. اين سخن نشان مي دهد كه درباره ي حكمت آفرينش مسيح چند نكته بايد مورد دقت واقع شود اول اين كه آفرينش عيسي بدون پدر، براي خدا آسان و چنين نيست كه قدرت الهي محدو دباشد. امام صادق ـ عليه السّلام ـ در پاسخ به اين سؤال كه چرا عيسي بدون پدر آفريده شده، در حالي كه ساير مردم از پدر و مادر بوجود آمده اند؟ فرموده: تا مردم نسبت به تمام و كامل بودن قدرت الهي آگاهي يابند و بدانند خداوند بر اين كه مخلوقي را از مادر و بدون پدر بيافريند، قادر است همچنانكه بر آفرينش مخلوق بدون پدر و مادر قدرت دارد. و خداوند چنين كرد تا دانسته شود كه بر هر چيزي قادر است. دوم چنين آفرينشي خارق العاده نشان از نبوت مسيح و تجليل از مادرش مريم به عنوان زني كه به اين مقام نائل شده، دارد. نه اينكه انسان از آن نتيجه برعكس گرفته و چنين خلقتي را دليل بر الوهيت مسيح بداند.

سوم آفرينش مسيح، رحمتي براي مردم خواهد بود. زيرا به آنها راه رهايي از اوضاع و احوالي كه يهود برايشان رقم زده و به حدود الهي تجاوز و كتاب خدا را رعايت نمي نمودند، را به آنها نشان مي داد. البته برخي ديگر از حكمتها براي آفرينش خاص مسيح، به نظر مي رسد. از جمله ردّ يهود درباره ي تفسير مادي از پديده هاي جهان مي باشد. استاد ابوزهره در اين باره معتقد است كه يهود قومي مادي بوده كه تنها به علل ظاهري پديده ها توجه داشتند و خداوند اراده نمود كه چيزي برخلاف آن به يهود نشان دهد. ديگر از جنبه هاي ماديت يهود اين بود كه آنها منكر روح بودند و اعتقاد داشتند كه انسان صرفاً از ماده بوجود آمده است و خداوند بر آن شد انساني بيافريند كه اساس آفرينش آن روح الهي است.

يكي ديگر از حكمتهاي خاص آفرينش مسيح را مي توان زمينه چيني مقام نبوتش دانست قوم يهود به خلاف آن كه انتظار پيامبري را مي كشيدند، هرگز حاضر نبودند اين پيامبر در جهت اهداف غير بني اسرائيل باشد. آفرينش خاص عيسي، دليل محكمي به عنوان نشان از نبوت آينده و راه هرگونه عذر و بهانه يهود را در عدم پذيرش وي مي بست.

از مجموع آنچه گذشت به دست آمد كه حكمت باكره زايي حضرت مريم چند چيز بوده است:

1. اثبات قدرت بي انتهاي خداوند و اين كه خداوند محدود به استفاده از روش هاي معمولي كه ما درباره ي طبيعت مي شناسيم، نمي باشد.

2. دليل روشن بر نبوت مسيح و تجليل از مادرش حضرت مريم، به عنوان زني برگزيده كه به مقام محدثه بودن يعني سخن گفتن با جبرئيل مي رسد و شايستگي مادري پيامبري صاحب كتاب را مي يابد.

3. رحمت براي مردم. رحمت وجودي مسيح هم از جنبه ي معنوي به عنوان هدايت مردم به دين حق و هم جهت مادي به عنوان رهايي بخش مردم از امراض غير قابل علاج و ساير بركات مادي بوده است.

4. باطل نمودن عقيده يهود درباره ي تفسير مادي از پديده ها، بدونه توجه به خداوند كه پديد آورنده اصلي همه ي موجودات است. و اين كه موجودات از جسم و روحي كه از ناحيه ي خدا به آنها ارزاني شده. تشكيل يافته اند.

5. زمينه چيني (ارهاص) بسيار خوب براي ظهور پيامبري در ميان قوم متعصب و لجوج يهود.

منابعي براي مطالعه ي بيشتر :

1. بحارالانوار، علامه مجلسي ج 14،‌ص 206، باب هفده، ولادت عيسي ـ عليه السّلام ـ .

2. مجموعه آثار، شهيد مطهري، بخش عدل الهي، ص 139.

 

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 22:37 |

مسيحيان مسيح را پسر خدا مي‌دانند آيا مي‌شود اين مقوله را تشبيه كرد به خون خدا دانستن امام حسين ـ عليه السلام ـ (زيارت وارث مي‌گويد يا ثار الله و ابن ثاره) دين اسلام چه جوابي مي‌دهد ؟ 

قبل از پرداختن به پاسخ سؤال فوق ابتدا بايد معلوم گردد كه منظور مسيحيان از فرزند خدا بودن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ چيست؟ و در ثاني اين كه در زيارت وارث امام حسين ـ عليه السلام ـ را با عبارت «ثارالله» توصيف كرده به چه معناست و در نهايت آيا اين دو مطلب شباهتي به هم ديگر دارند و مي‌توان هر دو را موجب شرك، تشبيه، تجسيم و... دانست يا نه؟

1. عقيده مسيحيان در مورد عيسي ـ عليه السلام ـ

پولس كه از ديدگاه مسيحيان، بنيان‌گذار مسيحيت كنوني است از همان آغاز تبليغ مسيحيت خود ساخته‌اش، حضرت عيسي را به عنوان فرزند خدا معرفي مي‌كرد و در جاي جاي نوشته‌هاي خود كه به كليساهاي مختلف مي‌نوشت (و اكنون جزو بخشي از عهد جديد كتاب مقدس مسيحيان به شمار مي‌رود) اين انديشه را شايع مي‌ساخت. او در نامه‌اي به مسيحيان روم مي‌نويسد: «... اين مژده درباره فرزند خدا يعني خداوند ما عيسي مسيح مي‌باشد كه به صورت نوزادي از نسل داود نبي به دنيا آمد، اما با زنده شدنش پس از مرگ، ثابت كرد كه فرزند نيرومند خدا و داراي ذات مقدس الهي است.» و در نامه ديگري مي‌نويسد: «چقدر بايد خدا را شكر كنيم خدايي كه پدر خداوند ما عيسي مسيح است.»

در انجيل يوحنا چنين آمده كه: «در ازل پيش از آن كه چيزي پديد آيد «كلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده و خود او خداست هر چه هست به وسيله او آفريده شده است... «كلمه خدا» انسان شد و بر روي اين زمين و در بين ما زندگي كرد.»

بنابراين مسيحيان حضرت عيسي را خدا و فرزند خدا مي‌دانند كه به صورت انسان ظهور كرده است و همانند خداوند ازلي و قديم است و طبق اين اعتقاد او شريك خداوند در آفرينش و تدبير جهان است. در قرآن كريم نيز به اين اعتقاد مسيحيان اشاره شده است، چنان كه خداوند مي‌فرمايد: «... و نصاري (مسيحيان) گفتند: مسيح پسر خداست اين سخني است كه با زبان خود مي‌گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است، خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مي‌يابند.» «آنها دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايي در برابر خدا قرار دادند و مسيح فرزند مريم را در حالي كه دستور نداشتند، جز خداوند يكتايي را كه معبودي جز او نيست بپرستند، ‌او پاك و منزه است از آنچه شريكش قرار مي‌دهند.» و البته در آيات ديگر نيز خداوند را از داشتن فرزند منزه دانسته  و نسبت دادن هرگونه مثل و شبه به خداوند را مردود مي‌شمارد، و مي‌فرمايد: «ليس كمثله شيء» و به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايد كه «بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز».

علاوه بر آيات فوق در هيچ يك از ديگر آيات يا روايات اسلامي، هيچ كس به عنوان فرزند خداوند معرفي نشده است و در مورد پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اشرف انبياء مي‌باشد در قرآن كريم چنين آمده است كه: «محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فقط فرستاده خداست و پيش از او، فرستادگان ديگري نيز بودند...».

اما اين كه در زيارات مربوط به شهداي كربلا و امام حسين ـ عليه السلام ـ از آن حضرت با عنوان «ثار الله و ابن ثاره» نام برده شده نمي‌تواند دليلي بر فرزند داشتن خدا يا جسم بودن خدا و يا... باشد و شايد سؤال كننده گرامي در معناي اين كلمه اشتباه كرده است پس بهتر است به معني كلمه «ثار» در لغت اشاره شود.

2. ثار در لغت: در مورد ريشه كلمه «ثار» دو احتمال مي‌تواند وجود داشته باشد. الف) ثار از ريشه «ثور» به معني برانگيخته شدن و شوريدن گرفته شده باشد. كه در اين صورت «ثارالله» به معني «برانگيخته خدا و كسي كه به خاطر خدا قيام كرده است» مي‌باشد و «ابن ثارالله» ، فرزند قيام كننده به خاطر خدا معني مي‌دهد.

ب) ثار از ريشة ثأر (مهموز العين) به معني خون خواهي وگرفتن انتقام مقتول، گرفته شده باشد كه در اين صورت «ثار الله» اضافه مصدر به فاعل بوده و به معني كسي كه خداوند انتقام خون او را خواهد گرفت مي‌باشد.

از ميان دو معني فوق، معني اخير مورد استعمال بيشتري دارد و علامه مجلسي ضمن اين كه مي‌گويد: ثار از الثأر (مهموز العين) اخذ شده در مورد معني آن دو احتمال مي‌دهند:

احتمال اول: ثار الله به معني كسي است كه خداوند از دشمنان او خون‌خواهي خواهد كرد.

احتمال دوم: ثارالله يعني كسي كه به هنگام رجعت، انتقام خون خود و اهل بيتش را به امر الهي از دشمنان خواهد گرفت.

با توجه به مطالب فوق «ثار» را چه از ريشه «ثور» گرفته باشيم كه به معني برانگيخته شدن است و چه از ريشه «ثأر» كه به معني خونخواهي مقتول است، ثار الله معني خون خدا نمي‌دهد و اگر در جايي اين كلمه را به معني خون خدا ترجمه كرده‌اند يا همين معناي «كسي كه خدا خون‌خواه اوست» مورد نظر بوده و يا اشتباه كرده و معناي آن را متوجه نشده‌اند. زيرا هيچ دليل و مدركي وجود ندارد كه ثارالله را خون خدا معنا كنيم.

نتيجه: در نهايت مي‌توان گفت: قياس عقيده مسيحيان در مورد حضرت عيسي با عقيده مسلمانان درمورد امام حسين ـ عليه السلام ـ يا امام علي ـ عليه السلام ـ قياس نادرست و بي‌ربطي است؛ زيرا اولا: مسيحيان حضرت عيسي را فرزند خدا و جزيي از خدا و آفريننده جهان مي‌دانند.

ولي مسلمانان به خصوص شيعيان اين عقيده را رد كرده و خداوند را از داشتن فرزند منزه مي‌دانند و هر روز چندين بار در نماز آيه «لم يلد و لم يولد» را تكرار مي‌كنند و به معناي آن ايمان دارند.

ثانيا: ثار الله به معني خون خدا نيست تا گمان شود كه خداوند جسم بوده و خون دارد و نعوذ بالله امام حسين ـ عليه السلام ـ يا امام علي ـ عليه السلام ـ خون خدا هستند.

ثالثاً: ثار يا به معني برانگيختة خداوند است يا به معني «كسي كه خداوند خون خواه اوست» و هر دو معني هيچ دلالتي بر تشبيه، تجسيم و تشريك ندارد و اين كه خداوند انتقام خون امام حسين ـ عليه السلام ـ را خواهد گرفت،‌امري است يقيني كه در روايات متعدد بدان اشاره شده است. هم چنان كه صاحب مكيال المكارم مي‌نويسد: «خداوند،‌ انتقام خون مولاي ما شهيد مظلوم (امام حسين ـ عليه السلام ـ) را خواهد گرفت؛ زيرا در حقيقت خداوند ولي دم آن حضرت است به همين خاطردر زيارت‌هاي متعدد آمده است كه السلام عليك يا ثار الله.»

براي مطالعه بيشتر مراجعه شود به:

1. عقايد استدلالي، استاد علي رباني گلپايگاني.

2. آموزش عقايد، آيت الله مصباح يزدي.

3. آشنايي با اديان بزرگ، استاد حسين توفيقي.

 

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 0:25 |

 

آيا عنوان پدر براي خدا عنوان شايسته اي است لطفاً توضيح دهيد؟

 

 

 

جواب اين سؤال و بعضي از توضيحات لازم با بيان سه مطلب قابل طرح است. مطلب اول ـ ترويج عنوان پدري خداوند در مسيحيت:

اطلاق عنوان «پدر» بر خداوند در ميان مسيحيت به صورت گسترده رائج است و كتب مقدس آن مملو از ترويج و تشبيت نسبت پدري و فرزندي بين خداوند و مردم خصوصاً حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مي باشد. قبل از مسيحيان بعضي از يهوديان و نيز بت پرستان قديم نيز اين عنوان را در رابطه با خداوند به كار مي برده اند. لكن بايد توجه داشت كه از ميان كتابهاي مقدس تنها عهد جديد، چهره ي خاصي در اين خصوص به نمايش گذاشته است.

رابرت هيوم در اين زمينه چنين مي گويد: آنچه كه در ادراك مفهوم خداوند در مسيحيت منحصر به فرد به نظر مي رسد ايده ي اينكه «خداوند پدر روحهاي ما مي باشد»است و در توضيح اين جمله سخني دارد كه خلاصه آن اين است كه: در كتاب «تورات» تسميه خدا به «يهوه» مي باشد و در «28» مورد تورات اين تعليم صريح يا ضمني كه خداوند همچون يك پدر مي باشد به چشم مي خورد. با وجود اين او تنها پدر يك گروه نظير بني اسرائيل و يا پدر كساني كه از او مي ترسند مي باشد. در كتاب تورات حتي يك مورد هم به چشم نمي خورد كه گفته شده باشد خداوند پدر همگاني تمامي افراد بشر است. تنها در دو مورد از آن به عنوان «پدر ما» ياد شده است. هرگز در سراسر تورات ديده نمي شود كه فردي از بندگان خدا در مقام نيايش او را با عبارت «پدر من» بخواند.

از آن طرف حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ و يا نويسندگان عهد جديد حتي يك بار هم خداوند را به نام خاص يهودي «يهوه» نخوانده اند. نام گذاري ويژه خداوند توسط عيسي مسيح ـ عليه السّلام ـ كه در بيش از يك صد و پنجاه جاي اناجيل تكرار گرديده است همان كلمه ي «پدر» مي باشد كه به اشكال گوناگون استعمال شده است به اين معني كه اصطلاح «پدر» در (61) آيه و اصطلاح «اي پدر»‌ در هنگام دعا در هفده آيه و اصطلاح «پدر من» در پنجاه آيه و اصطلاح «پدر شما» و گاهي هم پدر آسماني شما در هيجده آيه و اصطلاح «پدر ما»[4] در هنگام دعا بكار رفته است. و روي هم رفته واژه ي «پدر» در مقام اشاره به حضرت ربوبي در حدود سيصدبار در اناجيل تكرار شده است. آن قدر كه واژه ي ساده ي حياتي، صميمي، پراحساس و شخصي «پدر» در كنار واژه ي مجردتر «خداوند» توسط نويسندگان متون مقدس دين مسيح به كار گرفته شده است در ميان كتب مقدس هيچ يك از اديان ديگر عالم حتي واژه ي قريب به آن ديده نمي شود.

از مطالب فوق به دست مي آيد كه به عقيده ي مسيحيان اين نام گذاري توسط حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ انجام گرفته است و هيچ جاي ترديدي باقي نمي ماند كه اين عنوان از براي خداوند اختصاص به دين مسيحيت دارد و كتابهاي شان پر از اين عنوان و اصطلاحات است.

مطلب دوم تلاش بعضي از مسيحيان در مقام توجيه اين نام گذاري و وجه تسميه آن مي باشد كه به صورت هاي مختلف بيان شده است.

در يكي از نشريه هاي مجلس اسقف هاي كنيسه مانيه چنين آمده است كه از اركان اعتقادات مسيحيت اين است كه خداوند واحد و اوحد است و نيز او پدر است و اين يك ضابطه كلي در اعتقاد مسيحيت مي باشد. و در مقام توجيه آن مي گويد: در بيشتر از اديان لقب «أب» بر خداي بزرگ اطلاق مي شود. يوناني ها ادعا مي كنند كه «اله زئوس، پدر همه ي الهه و بشر است و فلاسفه درباره ي خدا به نحوي سخن مي گويند كه گويا خداوند پدر همه ي مردمان است و مرادشان از اين تعبير اين است كه در طبيعت از هر چيزي الهي از خداوند وجود دارد. اما به نظر كتاب مقدس خدا به خاطر طبيعت مشتركي كه در بين انسان ها است پدر ما نيست بلكه به سبب اختيار او ما را و به سبب اينكه يسوع مسيح به ما آموخته است كه خدا را به نحوي از الفت پدر بخوانيم. در قسمت ديگري از اين كتاب گفته شده است كه خداوند پدر همه ي مردم است و همه ي انسان ها با هم برادر و خواهرند و به همين علت ما انسان ها بايد همديگر را دوست داشته باشيم و اين صلب ايمان مسيحيت را تشكيل مي دهد.

مطلب سوم در درستي و نادرستي اين عنوان از براي خدا مي باشد اين مسئله از جهات مختلف قابل بررسي است كه به صورت خلاصه ذكر مي شود.

اوّلاً وجود تناقضات در متون مقدس مسيحيان، خود دليلي كافي بر بطلان و عدم صحت اين نامگذاري مي باشد. و ثانياً توجيهات مطرح از طرف مسيحيان در اين رابطه نيز دليل ديگري بر نامأنوس بودن و غير معروف بودن اين نام گذاري است و اينكه مسيحيان ادعا دارند كه اين نام گذاري توسط شخص حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ صورت گرفته است با توجه به اينكه اناجيل آنان هيچ ربطي به حضرت عيسي ندارد پس هيچ نوع دليلي بر اين مدعاي شان نمي توانند داشته باشند. بكله اين نام گذاري ساخته و پرداخته ي خود نويسندگان اناجيل مي باشد.

علاوه بر اينها قرآن كريم در موارد متعددي بطلان و عدم مشروعيت آن را بيان كرده است . آنجا كه مي گويد: و گفتند خداوند فرزندي را براي خود اختيار كرده است او منزه است بلكه هر چه در آسمان ها و زمين است از آن اوست و همه فرمان پذير اويند. البته اين كلام را يهود و نصاري براي اولين بار بخاطر تشريف انبياء شان گفته اند چنانچه كه نسبت به خودشان هم گفته اند ولي بعداً لباس جدّ و حقيقت را به خود گرفته و خداوند با اين آيه ي شريفه سخن آنان را ردّ مي كند. قرآن حتي اين اصطلاح را نسبت به خداوند موجب كفر دانسته و مي گويد: يهود و نصاري آن را از بت پرستان گرفته و مثل آنان عمل نموده اند.

عقل نيز بطلان و استحاله اين نوع رابطه بين خدا و مردم را به اثبات مي رساند چون استيلاد به معناي معروفش در نزد مردم اين است كه موجود زنده اي بعضي از اجزاء مادي خود را از خود يا به شكل حمل و يا به شكل تخم جدا كند تا به صورت تدريجي رشد و نمو نموده و در نهايت موجود مماثل خودش گردد. پس ولادت ملازم با مماثلت است و مماثلت در رابطه با خدا محال است و در خصوص انسان هدف ديگري از قبيل كمك كردن پدر در هنگام نياز و ادامه ي نسل و... وجود دارد ولي تمام اين معاني در مورد خداوند محال است. به هر صورت ابوّت، بنوّت به هر شكلي مي خواهد باشد شراكت بين پدر و پسر را اقتضاء مي كند اگر ابوّت و بنوّت حقيقي مراد باشد بايد پدر و فرزند در حقيقت داراي ذات مشترك باشند و اگر اعتباري باشد اشتراك در شؤونات اجتماعي را اقتضاء مي كند و اين مطلب اتخاذ فرزندي از براي خدا را محال مي گرداند پس پدري خداوند به هر دو معناي فرزند داشتن محال است. و بالاخره هيچ عرفي و نيز هيچ ادبيات شعري و غير شعري چنين عنواني را براي خداوند نمي پذيرد.

براي مطالعه ي بيشتر به كتب زير مراجعه شود:

1. اديان زنده جهان قسمت مسيحيت، تأليف رابرت هيوم.

2. المسيحيه ي في عقائدها، نشريه مجلس اسقوف هاي كنيسه مانيه.

3. التوحيد والتثليث، تأليف علامه محمد جواد بلاغي.

4. تفسير الميزان، ج 3، (ماهِيَ قصة عيسي)، تأليف علامه طباطبايي.

بگو سپاس خدايي را كه نه فرزندي گرفته و نه در جهانداري شريكي دارد و نه خوار بوده كه (نياز به) دوستي داشته باشد و او را بسيار بزرگ شمار.

اسراء، آية 111

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 0:59 |

 

آيا دستاورد عيسي(ع) صرفاً نجات بشر از گناه اوليه بود؟

 

 مسيحيان در باورهاي خود معتقدند كه دستاورد عيسي نجات بشر از گناه اوليه بود در حالي كه اعتقاد به چنين مطلبي، انحراف آشكاري است كه مسيحيان بدان گرفتار هستند زيرا اولين پرسشي كه در مواجهه با اين نظريه به ذهن مي رسد اين است كه انسانهاي قبل از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ چه مي شوند؟ آيا خداوند براي آنها كاري نكرده است؟ و...

در ادامه براي آنكه نظم و چهارچوب بيان پاسخ رعايت شود ابتدا به بيان چيسي اين نظريه مي پردازيم و بعد به شرح ماجراي گناه اوليه ودر آخر به بيان اشكالات وارد بر آن و نتيجه گيري.

نصارا معتقدند كه مسيح با خون پربهاي خود جرائم ايشان را عوض داده و به همين جهت لقب «فادي» به آن جناب داده اند.

آنها مي گويند بعد از آنكه آدم ـ عليه السلام ـ نافرماني خدا كرد و از شجره ممنوعه در بهشت خورد، خطاكار شد و اين خطاكاري او به ارث در همه فرزندانش بماند، درنتيجه ذريه او مادام كه توالد و تناسل كنند، خطاكار مي زايند و جزاي خطا هم عقاب در آخرت و هلاك ابدي است كه خلاصي و فرار از آن ممكن نيست.

بنابراين در اثر گناه آدم، معصوميت از بين رفت و صورت خدا كه در انسان بود بد شكل و ضعيف شد و انسان برده گناه گشت و بي نظمي و مرگ وارد جهان شد.

تا اينكه خداوند به بركت مسيح اين گناه را از دامن بشريت پاك كرد بدين نحو كه مسيح كه فرزند خدا و خود خدا بود، در رحم يكي از ذريه هاي آدم يعني مريم بتول حلول كرد و از او متولد شد.

عيسي دار و زجر و اذيتي را كه داشت تحمل كرد و خود را فدا ساخت تا بندگانش از عقاب آخرت نجات يابند و دچار هلاكت سرمدي نگردند.

در نتيجه، عيسي كفاره خطاهاي مؤمنين و گروندگان به خودش شد، نه تنها گروندگان خودش بلكه كفاره گناهان همه عالم شد.

و به عبارت ديگر مسيح شباني است كه جان خود را فداي گوسپندانش مي كند. فلذا نصارا مسأله صليب و فداء را اساس دعوت خود قرار داده اند و هيچ بهانه و آغازگري جز آن ندارند و هيچ كلامي را جز با آن خاتمه نمي دهند.

اما بر اين نظريه اشكالاتي وارد است كه درزير به برخي از آنها اشاره مي شود:

1. اين مسأله كه نصارا آنرا اساس دعوت خود قرار داده اند با اولين وصاياي مسيح به طوري كه انجيلها بدان تصريح دارند در تعارض و تناقض است زيرا مسيح در وصاياي اوليه اش مردم را به توحيد و محبت ورزيدن به خداي سبحان (و عمل به شريعت موسي) دعوت مي كند.

2. اينكه نصارا مي گويند: حضرت آدم با خوردن از آن درخت خدا را معصيت كرده مردود است زيرا «اولاً آن نهي خداوند متعال، نهي ارشادي بود نه مولوي كه تخلف از آن معصيت شمرده شود. ثانياً حضرت آدم ـ عليه السلام ـ پيغمبر خداوند عزوجل بود و ساحت پيامبران از هرگونه ارتكاب گناه و فسقي مبرا است.»

3. اينكه نصارا مي گويند: به خاطر گناهي كه آدم كرد، گنهكاري لازمه اي او و ذريه او شد باطل است. زيرا «اولاً امر به تكليف و مولويت پا نمي گيرد مگر آنكه عقوبت متخلف و پاداش دادن به مطيع در كار باشد.

ثانياً بر فرض هم كه چنين چيزي مي بود ديگر در بشر هيچ موردي براي اصل عفو و مغفرت وجود نمي داشت چون مغفرت و عفو براي محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با اين فرض كه خطا لازم لاينفك بشر باشد، ديگر موضوعي براي عفو و مغفرت باقي نمي ماند.»

ثالثاً اين گفتار مستلزم آن است كه خطا و گناه هر انساني گناه ديگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهي گريبان افراد ديگر را كه آن گناه را نكرده اند بگيرد و اين از نظر عقل مردود و باطل است.

نتيجه آنكه نظريه فداء را تنها دستاورد مسيح دانستن، عقيده اي باطل و منحرف است و مسيحيان در اين نوع عقايد ديني از رؤساي خود تقليد كرده و هنوز هم مي كنند و بطورتعبد و كوركورانه تسليم دستورات ايشانند و رؤسا هم اين عقايد را از بت پرستان قديم گرفته اند زيرا در قديم مذهب بت پرستي در روم و يونان و مصر و سوريه وجود داشته و اين نقاط به مراكز يهودي نشين و مسيحي نشين فلسطين نزديك بودند فلذا انتقال عقايد و احكام ديني بت پرستان به ميان اهل كتاب آسان بود.

منابع براي مطالعه بيشتر:

1. ترجمه الميزان، محمدحسين طباطبائي، ج 3، ذيل آيات 79 و 80 آل عمران.

2. گناه نخستين، اسماعيل زراع پور.

3. دايره المعارف كتاب مقدس.

حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ فرموده اند:

خداوند ايمان را موجب پاكي شما از شرك و نماز را موجب تنزيه و پاكي شما از تكبر قرار داد. 

منبع: http://www.kelisavamasjed.blogfa.com

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 2:34 |

 

در سوره مريم مي‌گويد مسيح ـ عليه السلام ـ در زير درخت خرما به دنيا آمد (مريم، 22) در حالي كه وي در آخور گوسفندان به دنيا آمده است؟ (انجيل)

 

  

براي جواب اين سؤال بيان امور زير لازم است:

1 . هويت و شناسنامه انجيل‌هاي موجود: اين نكته مسلم است كه حضرت عيسي تعاليم و هر چيز ديگري كه تحت عنوان انجيل بر او نازل گرديده بود تحرير نكرد بلكه آنها را به شاگردان خود تعليم داده و به آنان دستور فرمود كه به اطراف جهان بروند و آنچه را از او آموخته‌اند به ديگران بياموزند. ولي به مرور زمان عده‌ي زيادي از پيروان حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ به نوشتن سيره و زندگينامه او پرداخته و نوشته‌هاي زيادي در نتيجه اين كار آنان بوجود آمد كه بنام انجيل معروف گرديدند. و در قرن چهارم ميلادي پس از آنكه «كنستانتين اول» امپراطور روم به آئين مسيحيت درآمد با مسيحيان تشكيل انجمن داده و از ميان بيش از يكصد و شصت انجيل و نامه‌هايي كه تا آن زمان نوشته شده بود (27) نوشته را در چهار بخش كه به ترتيب عبارت‌اند از چهار انجيل، زندگينامه مبلغان صدر مسيحيت مشتمل بر يك كتاب، نامه رسولان مشتمل بر (21) نوشته و آينده كليسا و مسيحيت مشتمل بر يك كتاب به عنوان عهد جديد به رسميت شناخته مي‌شود.[1]

در خصوص چهار انجيل همه مسيحيان معتقدند كه اين انجيل‌ها زندگينامه و سخنان حضرت عيسي مسيح ـ عليه السلام ـ است كه شخصيت‌هايي بنامهاي «متي، مرقس، لوقا، و يوحنّا» آنها را نوشته‌اند. و اين نكته هم قابل توجه است كه انجيل‌هاي مذكور فقط احاديث حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ را آورده و هرگز چيزي از معارف و حكمت‌هاي خود را به وحي نسبت نمي‌دهند بر خلاف تورات كه علاوه بر احاديث و سيره عبارتهايي از وحي را نيز آورده است.[2]

و بر اين مطلب كه انجيل‌ها دست نوشته بعضي از پيروان حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ مي‌باشند در ابتداي فصل اول انجيل لوقا به صراحت اشاره شده است.[3]

بعد از بيان اجمالي تاريخچه اناجيل اربعه نتايج زير را مي‌توانيم بر آن مترتب كنيم:

الف) انجيل‌هاي چهارگانه و نيز انجيل «برنايا» (كه در نزد مسيحيان اعتبار ندارد). كتابهاي آسماني و الهي نبوده بلكه دست‌نوشته‌هاي مؤلفين آنها مي‌باشند.

ب) در اين انجيل‌ها هيچ چيزي به وحي آسماني نسبت داده نشده است بلكه فقط به زندگينامه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و بعضي از كلمات و حكمت‌هاي آن حضرت پرداخته شده است. پس انجيل‌ها نه تنها كلام خدا نيستند بلكه اساس وحياني هم ندارند.

ج) مسيحيان اين چهار انجيل را با وجود اختلافات كه در بين آنها وجود دارد ازميان انجيل‌ها و رساله‌هاي زياد ديگر، به عنوان كتاب مقدس انتخاب كرده‌اند. نه اينكه خداوند اين كتاب‌ها را با همين اختلافات و تناقضات موجود در آنها بر حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ نازل كرده باشد.

د) تأليف انجيل‌هاي چهارگانه در زمان‌هاي مختلف صورت گرفته است. انجيل مرقس قديمي‌ترين و انجيل يوحنّا متأخرترين انجيل مي‌باشد.[4]

2 . اختلافات و تناقضات انجيل‌هاي موجود: اگر به انجيل‌ها مراجعه شود به اختلافات و تناقضات چشمگيري هم از نظر كميت و هم از حيث مطالب و معاني برخورد خواهيم كرد. در بعضي از اين انجيل‌ها مطالب بيشتري نسبت به بعضي ديگر وجود دارد. در بعضي از اين كتابها چيزي وجود دارد كه در ديگري اصلاً اشاره‌اي به آن نشده است. به عنوان مثال در انجيل مرقس و يوحنّا از ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و مادر او حضرت مريم ـ عليها السلام ـ هيچ سخني به ميان نيامده است. در انجيل متي به شكل خيلي مختصر از كيفيت حامله شدن حضرت مريم ـ عليها السّلام ـ و تولد حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ سخن گفته شده است، اما در انجيل لوقا اين داستان به طور مفصل بيان شده است. و در انجيل «برنايا» كه در نزد مسيحيت اعتبار ندارد نيز داستان ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ شبيه انجيل «لوقا» بيان شده است. و اما اختلافات آنها از حيث الفاظ و ترتيب كلمات و مطالب نيازي به توضيح ندارد.

علاوه بر اين اختلافات، تناقض و تضادهاي متعددي در بين اين انجيل‌ها وجود دارد. مثلاً در رابطه با همين داستان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ بعد از اينكه متولد مي‌شود انجيل متي مي‌گويد كه يوسف همراه با حضرت مريم و نوزادش از ترس اينكه هرودوس پادشاه يهود او را بكشد به دستور خداوند به مصر مي‌روند و در آنجا تا زمان مرگ پادشاه يهود مي‌ماند و بعد از مرگ پادشاه به سوي سرزمين اسرائيل بازگشته و در ناصره ساكن گرديدند.[5] در حالي كه در انجيل لوقا مي‌گويد بعد از آنكه حضرت مسيح متولد گرديد و درهشت روزگي ختنه شد او را به اورشليم بردند و در آنجا اقامت گزيدند و پس از آنكه يوسف و مريم آداب طفل را موافق با ناموس پروردگار تمام كردند به سوي جليل و شهر خود كه ناصره بود بازگشتند و در آنجا بزرگ شد.[6]

3 . موقعيت اناجيل در برابر قرآن كريم: حال كه تا حدودي هويت غير قابل انكار انجيل‌ها روشن گرديد پس هيچ‌كدام از اين انجيل‌ها حتي به عنوان كلي انجيل بودن‌شان نمي‌تواند در مقابل قرآن عرض اندام كند تا چه رسد بعضي از مطالب جزئي موجود در آنها توانائي خدشه بر قرآن را داشته باشد. چون اولاً قرآن كريم كتابي است آسماني و كلام الهي كه با وحي توسط جبرئيل ـ عليه السلام ـ با همه الفاظ و عبادات و چينش كلمات از طرف خداوند بر آخرين پيامبرش نازل گرديده است و ثانياً قرآن داراي خصوصياتي است ك هيچ كتاب ديگري ولو از كتب آسماني هم باشد آن خصوصيات را ندارد. تنها كتابي كه از اتقان و اعجاز برخوردار است و هيچ باطلي در آن راه ندارد قرآن است. عقلاء و نيز عقل انساني اگر به قرآن و تاريخ آن توجه بكند راهي جز پذيرش اين مطالب را ندارد. و امروز علوم تجربي نيز با پيشرفتي كه در آن حاصل شده است به برخي از حقايق والاي قرآن رسيده است. در قرآن هيچ مطلبي پيدا نمي‌شود كه با حكم عقل اعم از عقل نظري و عملي منافات داشته باشد. قرآن را فقط خود قرآن مي‌تواند معرفي و توصيف كند و لذا مي‌فرمايد: «ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم»[7] و نيز مي‌فرمايد:‌«قرآن كتاب محكمي است كه هيچ‌گونه باطلي نه از پيش او و نه از پشت سر به سراغ آن نمي‌آيد چونكه از سوي خداي حكيم و ستايش شده نازل گرديده است.»[8]

قرآن علاوه بر داشتن اعجاز از جهات مختلف از حيث بيان مطالب تاريخي و امور غيبي نيز داراي اعجاز مي‌باشد. قرآن از امور غيبي چه از گذشته و چه از آينده خبر داده است.بيان قصه‌هاي انبياء گذشته در قرآن جز از غيب است. در اين رابطه مي‌فرمايد: «اينها از خبرهاي غيبت است كه به تو وحي مي‌كنيم نه تو و نه قومت اينها را پيش از اين نمي‌دانستيد»[9] و نيز در رابطه با داستان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ شبيه اين بيان را دارد. و همين‌طور در رابطه با داستان حضرت مريم ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «اين از خبرهاي غيبت است كه به تو وحي مي‌كنيم و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را براي قرعه كشي به آب مي‌افكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستي مريم را عهده‌دار شوند و نيز به هنگامي كه با هم كشمكش و نزاع داشتند حضور نداشتي»[10] و نيز از حوادث آينده مثل پيروزي روميان بعد از شكست آنان خبر داده است.[11] قرآن آنقدر در نزد مسلمين از اتقان و استحكام برخوردار است كه آنرا معيار قبولي يا طرد احاديث نبوي و معصومين ـ عليهم السّلام ـ و كشف جعلي بودن آنها قرار مي‌دهند.

بعد از اثبات و قبولي اين مطالب نسبت به قرآن عقل با قطع نظر از هر چيز ديگري حكم مي‌كند كه بايد قرآن را در برابر انجيل و هر كتاب دست‌نويس ديگر بشري ترجيج داده و بر آن اعتماد شود پس هر مطلبي نه تنها در انجيل‌هاي چهارگانه بلكه در هر كتاب ديگري اگر معارض با قرآن و مخالف با نص يا ظاهر آن قرار بگيرد خود به خود بطلان آن ثابت مي‌شود و نيازي به استدلال و اقامه برهان و امثال اين امور ندارد. و از آن جز اشتباه نويسنده و عدم درك مؤلف هيچ نوع استحاله و پايمال شدن حق لازم نمي‌آيد.

اما اشكالي كه در سؤال در رابطه با محل ولادت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ مطرح شده است اولاً بايد گفته شود كه اختلاف قرآن با انجيل در مسئله داستان ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ منحصر در محل ولادت آن حضرت نمي‌باشد بلكه اختلافات متعدد روشنتر و اساسي‌تر در ابعاد ديگر اين داستان بين قرآن و انجيل وجود دارد. مثلاً در برخي موارد نص قرآن و در بعضي ديگر ظاهر قرآن دلالت دارد كه كفالت حضرت مريم ـ عليها السلام ـ به عهده حضرت ذكريا ـ عليه السلام ـ بوده، و نيز حضرت مريم بلافاصله بعد از حامله شدن و بدون طي مدت طبيعي حاملگي عيسي ـ عليه السلام ـ را به دنيا مي‌آورد. و تا هنگام ولادت حضرت مسيح كسي از حاملگي آن حضرت اطلاع نداشته و در هنگام ولادت مسيح ـ عليه السلام ـ كسي در كنار او نبوده و بعد از تولد طفل نوزاد زبان به سخن گشوده و شهادت به رسالت و نبوت خود داده است كه ظاهر انجيل با تمام اين موارد اختلاف و تضاد دارد.[12]

اما در مقام جواب اشكالي كه در خصوص محل ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ ذكر شده است ممكن است اولاً گفته شود كه در بين قرآن و انجيل در رابطه با محل ولادت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ اختلاف صريح وجود ندارد چون قرآن در اين رابطه مي‌فرمايد: «در زايمان او را به سوي تنه‌ي درخت خرما كشاند (تا از شدت ناراحتي به آن تكيه دهد) و گفت اي كاش پيش از اين مرده و فراموش شده بودم»[13] اما در انجيل متي فقط گفته شده است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ در بيت لحم يهوديه به دنيا آمده است.[14] و از جاي خاصي براي مكان ولادت آن حضرت نام برده است. و در انجيل لوقا هم فقط ذكر شده است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ هنگامي كه حضرت مريم ـ عليها السلام ـ و نامزد او يوسف در يهوديه اقامت داشتند متولد شد و بعد از تولد او را با قنداق پيچيد و در آخور خواباند.[15] و اينكه در چه محلّ خاصي متولد شد و بعد از چه مدتي او را در آخور خواباند اشاره‌اي به آن نشده است. و هيچ انجيلي حتي انجيل «برنايا» نگفته است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ همان‌طوري كه در سؤال مطرح شده است در آخور متولد گرديده است.

ثانياً: اگر با اين توجيهات باز هم تنافي بين انجيل و قرآن كريم در اين مسئله رفع نشود مطالب گذشته ما را وادار مي‌كنند كه بر قرآن اعتماد كرده و بطلان و اشتباه انجيل را در اين مسئله نتيجه بگيريم.

براي مطالعه بيشتر به منابعه زير رجوع شود:

1 . مسيحيت‌شناسي مقايسه‌اي، تأليف محمدرضا زيبايي نژاد.

2 . ناسخ التواريخ، تأليف ميرزا محمدتقي سپهر.

3 . تفسير الميزان، ج 13، ذيل آيات 16 ـ‌35 سوره مريم، و ج 3، ذيل آيات 35 ـ 51، تأليف علامه طباطبائي.

در قرآن خبر پيش از شما و خبر پس از شما و حكم آنچه كه در ميان شما است وجود دارد.

امام علي ـ عليه السلام ـ نهج‌البلاغه، حكمت 303

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 0:23 |

 

پولس مي‌گويد: «عيسي مانند مظهر شخصي است كه قبل از حيات وجود داشته نه مانند يك فرد انساني كه مظهر معرفت الهي باشد.» آيا اين جمله با اين مطلب كه «لولاك لما خلقت الافلاك: اگر تو نبودي من افلاك را نمي‌آفريدم» سازگاري دارد يا نه؟

 

 

 

 

 

بهتر است قبل از مقايسه سخن پولس با حديث قدسي: «لولاك لما خلقت الافلاك» ابتدا به بررسي ديدگاه پولس درباره شخصيت حضرت عيسي بپردازيم تا معلوم شود كه آيا مي‌توان سخن وي را با حديث فوق مقايسه كرد يا نه؟!

پولس كه قبل از گرايش به مسيحيت از مخالفان سرسخت مسيحيان كليساي اوليه بود به ادعاي خودش در اثر مكاشفه‌اي كه در راه دمشق برايش رخ داد، نه تنها از اذيت و آزار مسيحيان دست برداشت، بلكه به يكي از مبلغين مسيحيت تبديل شد و در اين راه سفرهاي طولاني كرد و براي گردآوردن پيروان بيشتر به هر كاري دست زد و احكام و سنن مسيحيت را يكي پس از ديگري نسخ نمود تا دل مردمان بت‌پرست آسياي صغير و جنوب اروپا را به دست آورد، و البته در اين كار موفقيت‌هاي بسياري كسب كرد و توانست در نهايت مسيحيتي را غالب سازد كه ساخته و پرداخته انديشه خودش بود و ربطي به آنچه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ و حواريون راستينش به تبليغ آن مي‌پرداختند، نداشت.

از ديدگاه پولس حضرت عيسي فرزند خدا و در حقيقت خود خدا بود كه در شكل انسان تجلي يافته بود، او عيسي را قديم، ازلي و آفريننده و تدبير كننده عالم هستي مي‌دانست و در اين امور به شدت تحت تأثير آموزش‌هايي بود كه در كودكي و جواني از بت‌پرستان روم و آسياي صغير آموخته بود. او در نامه‌اي به عبرانيان (مسيحيان يهودي نژاد) مي‌نويسد: «در زمانهاي گذشته خدا به وسيله پيامبران، اراده و مشيت خود را به تدريج بر اجداد ما آشكار مي‌فرمود، او از راه‌هاي گوناگون در خواب و رؤيا، گاه حتي روبرو با پيامبران سخن مي‌گفت؛ امّا در اين ايام آخر او توسط فرزندش با ما سخن گفت. خدا در واقع اختيار همه چيز را به فرزند خود سپرده و جهان و تمام موجودات را به وسيله او آفريده است، فرزند خدا منعكس كننده جلال خدا ومظهر دقيق وجود اوست او با كلام نيرومند خود تمام عالم هستي را اداره مي‌كند. او به اين جهان آمد تا جانش را فدا كند و ما را پاك ساخته، گذشته گناه آلود ما را محو نمايد، پس از آن در بالاترين مكان افتخار، يعني دست راست خداي متعال نشست.

طبق گفتار پولس عيسي ـ عليه السّلام ـ ويژگي‌هاي زير را دارد:

1.     فرزند خداست؛

2.     جهان و تمام موجودات به وسيله او آفريده شده است؛

3.     او مظهر دقيق وجود خداست؛

4.     او تمام عالم هستي را اداره مي‌كند؛

5.      بعد از كشته شدن در سمت راست خدا نشسته است.

بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه عيسي ـ عليه السّلام ـ هم در ذات با خداوند شريك است و ذاتي قديم، ازلي و ابدي دارد و هم در ربوبيت و اداره و تدبير عالم شريك خداوند مي‌باشد و هم در خالقيت با خداوند انباز است. به تعبير ديگر سخنان پولس هم با توحيد ذاتي مخالف است، هم با توحيد در خالقيت و هم باتوحيد در عبادت. و همه اين مطالب به نوعي از نوشته پرسش‌گر گرامي كه در عنوان سؤال از قول پولس نقل كرده بود، نيز به دست مي‌آيد؛ زيرا در آن متن هم پولس حضرت عيسي را ذاتي قديم و غيرمخلوق مي‌شمارد.

حال سؤال اين است كه آيا مي‌توان اعتقادات و ديدگاه‌هاي پولس را با حديث قدسي «لولاك لما خلقت الافلاك»؛ (اي پيامبر) اگر تو نبودي افلاك را نمي‌آفريدم، مقايسه كرد؟ مسلما اين مقايسه، قياسي مع الفارق و بي‌ربط خواهد بود؛ زيرا اين حديث فقط مي‌گويد كه خداوند افلاك را به خاطر حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آفريده است. ولي هيچ دلالتي بر اين ندارد كه افلاك را خود پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آفريده يا آنها را اداره مي‌كند، يا اين كه در ذات همانند خداوند است.

بر اساس نص صريح آيات قرآني و روايات اسلامي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و همه انسانها عبد و بنده خداوند هستند، هم چنان كه در قرآن مي‌خوانيم: «بگو: من مأمورم كه الله را بپرستم و شريكي براي او قائل نشوم.»

براي توضيح بيشتر ديدگاه اسلام در مورد توحيد بايد اشاره شود كه در آيات و روايات اسلامي توحيد، پنج مرتبه دارد كه هر مسلماني بايد به آن اقرار و اعتراف داشته باشد.

1. توحيد در ذات: يعني ذات خداوند بسيط است و جزء ندارد و هم چنين مثل، نظير و مانند هم ندارد. چنان كه قرآن مي‌گويد: «قل هو الله احد؛ بگو خداوند يكتا و يگانه است.» و «لم يكن له كفواً احد،و براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است.»

2. توحيد در صفات: يعني صفات خداوند عين ذات خداوند مي‌باشد.

3. توحيد در خالقيت: يعني هرچه در عالم هستي هست، مخلوق خداوند مي‌باشد، و هيچ خالقي غير از خداوند وجود ندارد: «قل الله خالق كل شيء و هو الواحد القهار، بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز.»

4. توحيد در ربوبيت: يعني تدبير و اداره جهان هستي و مخلوقات به دست خداوند است و هيچ كس در تدبير و اداره جهان شريك خداوند نيست. هم چنان كه خداوند مي‌فرمايد: «... و سخّر الشمس و القمر كلُّ يجري لأجل مسمي يدبّرُ الامر، خورشيدو ماه را مسخّر ساخت كه هر كدام تا زمان معيني حركت دارند. كارها را او (خداوند) تدبير مي‌كند.»

5. توحيد در عبادت: يعني عبادت مخصوص ذات خداوند است و جز الله تبارك و تعالي چيز ديگر پرستش نمي‌شود: «ما در هر امتي رسولي برانگيختيم كه خداي يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.»

با توجه به توضيحاتي كه درباره توحيد و مراتب آن داده شد روشن مي‌شود كه حديث قدسي لولاك لما خلقت الافلاك، هيچ منافاتي با توحيد (با همه مراتبش) ندارد. برخلاف گفتار پولس كه در كتاب مقدس مسيحيان ذكر شده و با همه مراتب توحيد مخالف بود، ‌شرك صريح را تبليغ مي‌كند. پس نمي‌توان گفتار پولس را با حديث فوق مقايسه كرد و نتيجه گرفت كه دين اسلام هم مانند مسيحيت كنوني گرفتار شرك است، زيرا واقعاً اين دو به همديگر ربطي ندارد.

معرفي منابع براي مطالعه بيشتر:

1. صد مقاله سلطاني، تأليف سلطان الواعظين شيرازي، موسسه مطبوعاتي فراهاني، چ دوم.

2. آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.

3. مجموعه آثار، ج 1 ـ 4، استاد شهيد مطهري.

امام صادق(ع) در پاسخ به سوال راوي كه مراد خدا از «قالَ اِخْسَنُوا فيها لاتكلّمون» (مؤمنون، 108) چه كساني هستند، فرمود: فرعون‌هايي كه به خداوند عصيان ورزيدند و تمام كساني كه بر بندگان خدا كفر تعليم دادند مثل پولس كه به يهود تعليم داد كه دستان خدا بسته است.

(بحار الانوار، ج 30، ص 190)

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط پدرآريوس - pop aryus در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 12:48 |